♥️❄️
💫
#موضوع
💠کارهایی که زوجهای خوشبخت پس از بازگشت به خانه انجام میدهند.
#بخش_آخر
💌برای همه داشتههایشان شکرگزارند.
زوجهای خوشبخت در کنار هم به #نیایش میپردازند و برای داشتههایشان #شکرگزارند. شکرگزاری را از طریق دعا کردن با هم انجام دهید. توجه به معنویت در کنار هم باعث تقویت رابطه شما با همسرتان میشود.
💌در کنار هم غذا میخورند.
در هر #شرایطی در کنار هم غذا بخورید. باید برنامههایتان را به گونهای تنظیم کنید که با هم شام بخورید و در کنار هم باشید.
💌 از آرزوهایشان میگویند.
زمانی را برای برنامهریزی آیندهتان اختصاص هید و از آرزوهای خود بگویید. شاید آرزویی که در سر دارید، عملی نباشد اما باز هم آنها را برای #همسرتان بازگو کنید و #سعی_کنید افق روشن و لذتبخشی از آینده برای خود و همسرتان متصور شوید. این کار سبب میشود به آینده خوشبینتر شوید و زندگی شادتری را تجربه کنید.
💌کارهای خانه را تقسیم میکنند.
کارهای خانه را بین خود و همسرتان تقسیم کنید. #نباید اجازه دهید تمام فشارها روی یک نفر باشد و هیچ گاه در حق هم اجحاف نکنید. این مورد بیشتر قابل توجه مردان است. #باید قبول کنید همسرتان هم به قدر شما خسته است و انجام تمام کارهای خانه او را خستهتر میکند. پس در انجام کارهای خانه با او سهیم شوید و در آشپزی، نظافت خانه و... همکاری کنید. در هنگام انجام کار میتوانید با هم صحبت کنید.
💌به نظافت و زیبایی خود اهمیت میدهند.
زوجهای خوشبخت به خودشان میرسند. #شما هم هر شب به حمام بروید و به این بهانه که بیحوصله و خستهاید، نگذارید وضعیت ظاهریتان نامرتب و بههمریخته باشد.
☘داستانی کوتاه☘
🌸دیدن حوران بهشتی در هنگام مرگ
👈نقل است که سهل بن عبدالله مروزی همه روز به درس عبدالله می آمد . روزی بیرون آمد و گفت : دیگر به درس تو نخواهم آمد که کنیزکان تو بر بام آمدند و مرا به خود خواندند و گفتند : سهل من ، سهل من ! چرا ایشان را ادب نکنی ؟
عبدالله با اصحاب خود گفت : حاضر باشید تا نماز بر سهل بکنید.
در حال سهل فوت کرد . بر وی نماز کردند . پس گفتند : یا شیخ ! تو را چون معلوم شد ؟
گفت : آن حوران خلد بودند که او را می خواندند و من هیچ کنیزک ندارم.
✨✨✨
🟣 آیا نسبت به همسرتان احساس تنفر دارید؟
احساس خشم و نفرت بین زن و شوهر معمولا زمانی برانگیخته میشود که اختلالی در رابطه پیش میآید؛ نه تنها بین شما و همسرتان بلکه بین شما و خودتان! قبل از اینکه انگشت اتهام را به سوی همسرتان بگیرید، یک خود ارزیابی انجام دهید. آیا در مورد مشکلی که پیش آمده با همسرتان حرف زدهاید؟ آیا در شرایط پیش آمده کاملا بیتقصیرید؟
ارزیابی خودتان کمکتان میکند به این برسید که اصلا ممکن است احساس ناراحتی و نارضایتیتان را به گوش همسرتان نرسانده باشید و او نداند در دل شما چه میگذرد و همین سکوت شما باعث شدت گرفتن حس اندوه و خشمتان شده باشد.
اما اگر بعد از بررسی خودتان متوجه شدید ابراز نفرتتان بیهوده نبوده پس حالا وقت آن است که با همسرتان وارد گفتگوهای جدیتری شوید. اگر علی رغم تمام تلاشهای شما او هیچ حرکتی برای بهبود شرایط نمیکند پس علامت این است که تصمیمی به تغییر رفتارش ندارد و بهتر است شما فکر جدیتری بکنید که تصمیم به طلاق میتواند یکی از راه حل ها باشد.
2.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سخنرانی استاد الهی قمشه ای پیرامون نعمتها
بنام خدا.وقتی یک دانه ی گیاه میکاری،هزاران هزار دانه میشود،همه اش برای تو
وقتی یک گل به کسی میدهی،هزاران هزار گل از دیگران میگیری..
تو روی گنج داری زندگی میکنی و امیدوارم این را بدانی/دکتر الهی قمشه ای
🎥#دکتر_الهی_قمشه_ای
سخنان ناب دکتر انوشه👌
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️ #حوریه #پارت76 چون فقط مرگ باعث میشد هاشم دست بکشه از عشقی که اون رو به مرز جن
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️
#حوریه
#پارت77
بعد از سکوتی کوتاه صدیقه با صدای لرزونی گفت+تو... از خودت بگو، از خانواده ات... چند سالته؟ متولد چه سالی هستی؟هوا گرگ و میش بود و خسته از شب عجیبی که پشت سر گذاشته بودم گفتم+من... زمستون سال ٣٣ به دنیا اومدم. شش تا خواهریم، من دختر چهارمم... آقام یک عمر دلش پسر میخواست اما خدا راه به راه دختر نصیبش میکرد... من که به دنیا اومدم خواست بره زن بگیره اما کسی بهش زن نداد، ننه امم انقدر بچه آورد و دختر شد که دیگه قبول کرد قرار نیست پسر دار بشهصدیقه سرش رو بین دست هاش گرفت و گفت+فکری داره تو سرم میچرخه که اگر درست باشه همه چیط عوض میشه. اما با چیزایی که تو تعریف کردی... بعید میدونم...با تردید گفتم+به چی شک دارید؟ به اینکه... به اینکه من دختر خاتون باشم؟ دختر خاتون هم زمستون به دنیا اومده، مگه نه؟ زمستون چه سالی؟ با چیزایی که شما تعریف کردید دختر خاتون باید همسن و سال من باشه... اشک تو چشم صدیقه جمع شد و گفت+نمیدونم... من... من هیچی نمیدونم، من اون روزا سنی نداشتم، بعدها هرچی شنیدم از زبون مادرم بوده... ولی میدونم دختر محمد تو زمستون به دنیا اومده. منتهی هیچکس اون بچه رو ندیده که نشونی ازش داشته باشه. هاشم اصرار داشت که اون بچه رو تو بیابون رها کرده و مردی که بعدها محمد پیداش کرده بود ادعا میکرد که کنار یک برکه دور از آبادی صدای گریه ی بچه شنیده! با این حساب اگر تو واقعا دختر محمد باشی چطور سر از اون روستا درآودی؟ با حرف هایی که تو تعریف میکنی بعید میدونم خانواده ات آدم هایی باشن که پیدات کرده باشن و بزرگت کرده باشن... راست میگفت، محال بود پدرم همچین آدمی باشه که بچه ی یکی دیگه رو بزرگ کنه! اون حتی واسه بچه های خودشم زورش میومد یک قرون خرج کنه! حالا بیاد یک دختر غریبه رو بزرگ کنه... از طرفی تو اون سال ها هیچ رفتار مشکوکی از کسی ندیده بودم چه بخوام به همچین موضوعی شک کنم.. صدیقه از جا بلند شد و گفت+فعلا مهم اینکه جای تو امن باشه،من خیلی خوب میدونم که هاشم به این راحتی دست از سرت برنمیداره. تو مرحله ی اول باید شر اون از سرت کم شه، در مورد بقیه اش بعدا هم میشه فکر کرد... اگر درست باشه محمد بعد سال ها به زندگی برمیگرده قطره اشکی که روی گونه اش بود رو پاک کرد
♥️🍂💫🍁
🍁
💫
🍂
♥️
#انگیزشی
"از خودتان شروع کنید"
نه زمان، نه آمدن یار، نه پول، نه مسافرت حالتان را جا نمیآورد.
تا #خودتان نخواهید حالتان خوب شود، نمیشود بیایید کمی به خودتان برسید، برای خودتان چای دم کنید، رو به روی آینه قربان صدقه چشمهای پف کرده و گریه آلودتان شوید، #برای_دل_خودتان بنویسید بی آنکه منتظر نقد و نظر موشکافانه افراد شوید.
برای مردم زندگی کردن خوب است اما حدی دارد چرا اگر دلتان گرفته، اگر پر از بغضید نباید بزنید زیر گریه؟!
چرا اگر اعصابتان خرد است، اگر هیچکس دردتان را نمیفهمد، اگر مردید نباید بلند بلند گریه کنید؟
مردمی که ما هم شاملش میشویم همیشه دنبال راهی برای سرکوب #احساساتشان هستند
که اگر این احساسات سرکوب نمیشد
اگر گریه به موقع جاری میشد
اگر فریاد به موقع کشیده میشد
حالمان بد بود نه بدتر!!
بیایید بین بد و بدتر ،بد را انتخاب کنیم
بیخیالِ تمام نگاهها و تفکرها
بیخیال تمام دنیا و تعلقاتش
انسان گاهی نیاز به اندک نشانههایی دارد برای نمردن...
#بیایید نمیریم و زندگی را مردگی نکنیم..
زنها که عصبانی شدند جبهه نگیرید!
برایشان یک لیوان آب بریزید...
کنارشان بنشینید...
در آغوششان بگیرید...
با عشق و علاقه به چشمانشان نگاه کنید
و بگویید چقدر وجودشان برای شما ارزشمند
است و دوستشان دارید...
خشم، قهر، بغض و فریاد ارثیه ی
اجدادی زن ها نیست...
این ناگزیرترین حالت ابراز استیصال
و رنج های درونی زن هاست...
🔹كودك با ادب !؟
هرگز تصور نکنید کم رویی و خجالتی بودن نشانه ادب و متانت است
👈کودک باید بتواند در مواقع لزوم از حق خود دفاع کند.
جواب بدهد،
مخالفت کند،
مبارزه کند...
اینکه کودک هميشه حرف گوش كند نشانه سلامتش نیست
اگر فرزند سالم ميخواهيد انتظار نداشته باشيد از شما حساب ببرد و هميشه حرف گوش كند.
فرزندی تربيت كنيد كه به خاطر عشق و اعتماد به شما با شما همكاری كند☺️
سخنان ناب دکتر انوشه👌
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️ #حوریه #پارت77 بعد از سکوتی کوتاه صدیقه با صدای لرزونی گفت+تو... از خودت بگو،
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️
#حوریه
#پارت78
اشاره ای به در قهوه ای رنگی کرد و گفت+میتونی تو این اتاق استراحت کنی. تا اومدن خسرو تو مهمون مایی... اگر دختر محمد باشی میشی عزیزکرده ی خانواده امون... ازش تشکر کردم و به سمت اتاق رفتم، هوا روشن شده بود و تو سر من هزار جور فکر و خیال بود، یعنی ممکن بود من دختر خاتون و محمد باشم! لحظه ای به ننه و محبت هاش فکر میکردم، به حمایت خواهرام... هم دلم میخواست دختر خاتون و محمد باشم تا دیگه بابت اصل و نصبم تحقیر نشم، هم دلم نمیخواست دختر نانتی اون خانواده باشم، بابام سوای خانواده بود، خانواده واسه من ننه و خواهرام بودن، خواهرهایی که عشق و علاقه اشون از ته دل بود و همیشه پشتم بودن. ننه ای که شاید تنها کسی بود که حقیقت ماجرا رو میدونست و تو اون سال ها با من عین باقی خواهر ها رفتار کرده بود. حتی گاهی ملیح و بهار میگفتن ننه تو رو از ما بیشتر دوست داره و ننه هم میگفت بچه ام حوری ماشالله سر زبون داره، خواه ناخواه آدم دلش میره واسه زبون درازش و صورت قشنگش! آفتاب تا وسط اتاق اومده بود و من هنوز غرق فکر بودم،به گذشته سفر کرده بودم، به روزهای بچگی، سعی میکردم تک تک رفتارهای ننه و آقا رو بیارم نو ذهنم شاید چیزی دستگیرم بشه، اما ننه و آقا بین بچه ها فرق نمیذاشتن، ننه عاشق هر شش تای ما بود و آقا از هممون بیزار بود تقه ای به در اتاق خورد که باعث شد از جا بلند شمبفرماییدی گفتم، صدیقه در رو باز کرد و وارد اتاق شد. لبخندی به چشم های قرمزم زد و گفت+حتما توام تا صبح نخوابیدی... منم خیلی فکر کردم... هرجوری این ماجراها رو کنار هم میذارم بیشتر مطمئن میشم تو میتونی دختر خاتون و محمد باشی... وگرنه این حجم از شباهت هیچ دلیل دیگه ای نمیتونه داشته باشهنفس عمیقی کشیدم و گفتم+شاید فقط ننه ام از حقیقت ماجرا خبر داشته باشه، چون آقام آدمی نیست که ی دختر سر راهی رو بزرگ کنهصدیقه کنارم نشست و گفت+راستش اولش میخواستم به مادرم خبر بدم تا بیاد. اما گفتم اونا سن و سالی ازشون گذشته، ممکنه تحمل همچین هیجانی رو نداشته باشن، از طرفی هنوز مطمئن نیستیم... بهتره اول حرف های مادرت رو بشنویم... اما برادرم... مرتضی.. اینجاست، براش از تو گفتم، خیلی دوست داره تو رو ببینه
🔹تربیت، شبیه درختکاری است🔹
تربیت مثل درختکاری است و کار پدر و مادر مثل باغبان است که به موقع آبش بدهند، به موقع کودَش را بدهند، به موقع شیارش را بزنند، نور را برایش تأمین کنند.
به درخت آب میدهند، به انسان احترام؛
به درخت کود میدهند، به انسان نصیحت میکنند؛
به درخت نور میدهند، به انسان آزادی و احترام و محبت.
محیط ترس و وحشت برای بچه، مثل محیط تاریک برای درخت است. درخت در محیط تاریک خفه میشود و بچه هم در محیط ترس و ارعاب و وحشت، روحش پژمرده میشود.
به هر جهت به بچه محبت کنید، احترام کنید، مقداری آزادی بدهید، مقداری مسئولیت بدهید، مقداری آگاهی بدهید؛ اگر انسان این کارها را در مورد اولاد بکند، دیگر اولاد انشاءالله خودش خوب میشود، مخصوصاً اگر نانش حلال باشد.
✍🏻 آیت الله حائری