سخنان ناب دکتر انوشه👌
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️ #حوریه #پارت88 اما وقتی اون بچه رو دیدم تصميمم قطعی شد، با خودم گفتم حتی اگر پس
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️
#حوریه
#پارت89
خودم به دخترم گفتم به نامزدش فشار بیاره تا سراغی از این دختر بگیره...گفتم خاک بر سرت بدری، خیر سرت تو بچگی به این بچه محبت کردی تا اون دنیا بتونی جواب خدا رو بدی، این بچه تو هر خونه ای میرفت بزرگ میشد، مهم الانه که نذاری زن آدم نادرستی بشه... گفتم مرگ یکبار شیونم یکبار، اینبار دیگه کوتاه نمیام جلو سیفی و نمیذارم این دختر رو بدبخت کنهحرف ننه با هق هق نیمه کاره موند، منم از بس گریه کرده بودم نفسم بالا نمیومد... درسته شک داشتم به اینکه دختر واقعی این خانواده نباشم، اما حرف های ننه مهر تاییدی بود روی حقیقت زندگی منحنیفه انقدر دستم رو فشار داده بود که رد انگشت هاش روی دستم مونده بود برای مدت کوتاهی سکوتی عجیب برقرار شد، خیره شدم به صدیقه ای که میدونستم عمه امه و مرتضی که عموم بود... صدیقه با گریه از جا بلند شد، خواست به سمتم بیاد که در سالن با صدای بدی باز شد و چشمم خورد به آقام... از چشم هاش انگارحون میبارید، تا ما به خودمون بیاییم یکدفعه آقا خم شد و یقه ی ننه رو گرفت و بلندش کرد، ننه جیغی از وحشت کشید+چی شده آقا... چی شده...همه شوکه شده بودیم، آقا ننه رو محکم به دیوار کوبید و فریاد زد+به من دروغ گفتی ؟ یک عمر
بهم نگفتی؟مرتضی با خشم گفت+حرف دهنت رو بفهم آقاهمهی ما خشم آقا رو دیده بودیم، میدونستیم تو همچین شرایطی دخالت کردن کار رو بدتر میکنه، اما اینبار آقا انگار قصد جون ننه رو کرده بود، بی توجه به عصبانیتش جلو رفتم، از پشت بازوش رو گرفتم و با کمک مرتضی کشیدمش عقبوجودم پر بود از احساسات متناقض و باید یک جوری خودم رو خالی میکردمآقا که دید من دستشو گرفتم و عقب کشیدمش امون نداد و سیلی محکمی نثارم کرد، از درد آخی گفتم و روی زمین افتادمبحث بین آقا و مرتضی و دخترا بالا گرفت، صدیقه و حنیفه به سمت من اومدند و مرتضی که یک سرو گردن از آقا بلندتر بود جفت بازوهای آقا رو گرفت و کشون کشون از سالن بردش بیرونآقا اما فریاد میزد و فحش میداد+زنیکه وقتی عین سگ از خونه ام انداختمت بیرون حساب کار دستت میاد، یک عمر به من دروغ گفتی؟ بچه ی منو خاک کردی واینو آوردی ؟ آتیشت میزنم بدری... زنده زنده آتیشت میزنم که مال منو ریختی تو شکم دختر یکی دیگه، بچه های منو کشتی و اینو آوردی جاش؟ زنیکه ی سگ صفت...
تقویم نجومی اسلامی
✴️سه شنبه 👈 19 فروردین/حمل 1404
👈9 شوال 1446👈8 آوریل 2025
🕌 مناسبتها های دینی و اسلامی .
🌙⭐️ احکام دینی و اسلامی .
❇️ امروز روز مبارک و مختاری است برای امور زیر :
✅ شروع به کار و کسب.
✅امور زراعی و کشاورزی.
✅وام و قرض دادن و گرفتن.
✅داد و ستد و تجارت.
✅دیدار با مسولین و روسا.
✅و درختکاری خوب است.
✅برای پیوستن به کانال تقویم نجومی اسلامی و دریافت تقویم هر روز کافی است کلمه"تقویم همسران"را در تلگرام و ایتا جستجو کنید.
👶 زایمان خوب و نوزاد در همه امور موفق باشد.
🤕 بیمار امروز نیز زود خوب شود.
🚘مسافرت: سفر خوب و مفید و پر برکت است.با جستجوی کلمه" تقویم همسران" درتلگرام و ایتا به کانال ما بپیوندید.
🔭 احکام نجوم .
🌓 امروز قمر در برج اسد است و برای امور زیر نیک است :
✳️شروع امور دائمی و همیشگی.
✳️خواستگاری عقد و زفاف و ازدواج.
✳️جابجایی و نقل و انتقال.
✳️بردن جهاز عروس.
✳️خرید خانه و ملک.
✳️رفتن به منزل نو.
✳️و شروع به کار نیک است.
🔵نوشتن حرز حکاکی و نماز و بستن و استفاده از آن خوب است.
💑 حکم مباشرت امشب. (شب چهارشنبه)، مباشرت و زفاف عروس مکروه است.
💇💇♂ اصلاح سر و صورت طبق روایات، #اصلاح_مو(سروصورت)دراین روز از ماه قمری ، باعث درد و بیماری می شود.
💉💉حجامت خون دادن فصد و زالو انداختن.
🔴#خون_دادن یا #حجامت در این روز از ماه قمری ، باعث درد اعضا می شود.
✂️ ناخن گرفتن
سه شنبه برای #گرفتن_ناخن، روز مناسبی نیست و در روایتی گوید باید برهلاکت خود بترسد.
👕👚 دوخت و دوز.
سه شنبه برای بریدن،و دوختن #لباس_نو روز مناسبی نیست و شخص، از آن لباس خیری نخواهد دید( به روایتی آن لباس یا در آتش میسوزد یا سرقت شود و یا شخص، در آن لباس مرگش فرا رسد)(خرید لباس اشکال ندارد)(کسانی که شغلشان خیاطی است میتوانند در روزهای خوب بُرش کار را انجام دهند و در روزهای دیگر ان را تکمیل کنند)
✅ استخاره.
وقت #استخاره در روز سه شنبه: از ساعت ۱۰ صبح تا ساعت ۱۲ ظهر و بعداز ساعت ۱۶ عصر تاعشای آخر( وقت خوابیدن)
😴😴 تعبیر خواب.
تعبیر خوابی که شب " چهارشنبه " دیده شود طبق ایه ی 10 سوره مبارکه " یونس" علیه السلام است.
دعواهم فیها سبحانک اللهم و تحیتهم...
و از معنای آن استفاده می شود که از خواب بیننده عمل صالح یا خیری به وجود آید که در دنیا و آخرت به او نفع رساند. ان شاءالله و شما مطلب خود را در این مضامین قیاس کنید.
❇️️ ذکر روز سه شنبه: یا ارحم الراحمین ۱۰۰ مرتبه
✳️️ ذکر بعد از نماز صبح ۹۰۳ مرتبه #یاقابض که موجب رسیدن به آرزوها میگردد.
💠 ️روز سه شنبه طبق روایات متعلق است به #حضرت_امام_سجاد_علیه_السلام و #امام_باقر_علیه_السلام و #امام_صادق_علیه_السلام سفارش شده تا اعمال نیک و خیر خود را در این روز به پیشگاه مقدس ایشان هدیه کنیم تا ثواب دوچندان نصیبمان گردد.
🌸 زندگیتون مهدوی 🌸
1.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
✨سلام مهربانان
✨صبح سه شنبه تون عالی
✨امروزتان سرشاراز آرامش
✨مهر و محبت
✨نشان لبخند خدا
✨در زندگی ست
✨ان شاءالله نگاهش
✨توجه و لبخندش
✨و برکت بی پایانش
✨همیشه شامل حالتون بشه
✨براتون یک دنیا آرامش
✨و یک عالمه خوشبختی
✨از خدای بزرگ خواهانم
✨روزتون زیبـا و در پناه خـدا
،
🌸🍃﷽🍃🌸
💠🔸️🔹️♥️🔸️🔹️💠
#موضوع
✅ راهکارهایی برای ایجاد اعتماد به نفس در زنان
#بخش_اول
🏷 توانایی حفظ آرامش
#هنگامی که رویدادی رخ می دهد که به طور طبیعی مشغله های فکری تان را زیاد می کند، سعی کنید زمانی را صرف فکر کردن در مورد زمان هایی کنید که کارهای خوشایند و مطلوبی انجام داده اید، به یاد بیاورید که چه چیزی باعث شد که در آن زمان ها احساس خوبی داشته باشید؛ و خودتان را در آینده با آن احساسات خوب تصور کنید.
به حالت بدن، حرکات صورت و نحوه ی بیان و صدایتان توجه کنید، و تفاوت هایی که باعث می شود حس بهتری به خودتان پیدا کنید؛ بیابید. #اگر می خواهید در یک جلسه؛ یا در یک جمع عمومی تر ظاهر شوید، به یاد داشته باشید که آمادگی و باور به کسب نتیجه مثبت، کلید #موفقیت تان است، حتی اگر نمیتوانیم به طور دقیق حاصل کارمان پیش بینی کنیم، باید بدانیم که حفظ آرامش می تواند آن بخش از مغز که مسئول تفکر است آزاد نماید تا با در دست گرفتن کنترل اوضاع به ما کمک کند که از توانایی های مان به نحو احسن استفاده کنیم.
🏷خوشبین باشید!
#زنان معمولاً از روی حرکات صورت و زیر و بمی صدای افراد می توانند به درون آنها پی ببرند که یک ویژگی عالی است؛ اما بدانید که گاهی اوقات هم ممکن است اشتباه کنید! قبل از آن که افکار شیطانی و پلیدانه بخواهند الگوهای ذهنی تان در مورد دیگران را تحت تأثیر قرار دهند، بر روی بهبود قدرت خوشبینی تان کار بکنید. به این ترتیب خود را از افکار منفی رها کرده و به موضوعاتی فکر کنید که اوقات خوشی برایتان به ارمغان می آورند.
این مبحث ادامه دارد...
💠🔸️🔹️♥️🔸️🔹️💠
#موضوع
✅ راهکارهایی برای ایجاد اعتماد به نفس در زنان
#بخش_دوم
🔖خودتان را در یک موضوع غرق نکنید!
#فقط به خاطر این که یک مورد؛ آنطور که ما می خواستیم پیش نرفته است؛ دلیل نمی شود که کل روز، بد و ناخوشایند باشد. یک زن که از اعتماد به نفس کافی برخودار است؛ اجازه نمی دهد که به هم خوردن مدل موهایش او را از لذت بردن از زندگی بازدارد.
#لیستی از ویژگی های مثبت تان یادداشت کنید و دفعه ی بعدی که به خودتان گفتید:” خیلی زشت به نظر می رسم و این بعد از ظهر هم حتماً خیلی بد خواهد گذشت” نگاهی به آن بیندازید. همچنین به خودتان یادآور شوید که شما از آینده خبر ندارید. و اگر موهایتان خیلی فوق العاده نشده است هم می توانید از مابقی میهمانی لذت ببرید. اخیراً نظر سنجی ها نشان داده اند کسانی که بیشتر لبخند می زنند نسبت به دیگران جذاب ترند؛ پس از لبخند زدن غافل نشوید.
🔖مرتباً ورزش کنید!
بخشی از #اقداماتی که برای مراقیت از خود انجام می دهید؛ ورزش کردن است. ورزش برای شما ممکن است به معنای پیاده روی سریع در خیابان باشد؛ ورزش لزوماً نباید پیچیده باشد.
#بسیاری از #مطالعات و تحقیقات نشان داده است که ورزش کردن، برای داشتن چشم اندازی مثبت در زندگی ضروری است و نگرش مثبت نیز به افزایش اعتماد بنفس می انجامد.
این مبحث ادامه دارد..
سخنان ناب دکتر انوشه👌
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️ #حوریه #پارت89 خودم به دخترم گفتم به نامزدش فشار بیاره تا سراغی از این دختر بگی
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️
#حوریه
#پارت90
ننه گریه میکرد و هیچ جوره آروم نمیشد، درسته آقا همیشه دهنش به فحش باز میشد اما اینبار فحش های زشت تری میداد و ننه از شرم داشت سکته میکرد، مدام به پدر و مادر ننه فحش میداد و میگفت میرم سر گورشون میرینم تا این دنیا و اون دنیاشون جهنم باشه...در نهایت با فشارهای مرتضی و آقا بهرام که دخترا خبرش کرده بودن آقا از خونه بیرون رفتنیم ساعت بعد جوری خونه تو سکوت فرو رفته بود انگار نه انگار که چند دقیقه قبل وسط حیاطش صحرای محشر بودبا حالی خراب زانوم رو بغل گرفته بودم و خیره بودم به ننه که اشکش بند نمیمومد، دخترا دوره اش کرده بودن و صدیقه هم کنار من نشسته بود و با گریه دستم رو نوازش میکرد و غصه ی برادرش رو میخوردکمی که گذشت چهار دست و پا به سمت ننه رفتم، جلوش نشستم و دستش رو محکم گرفتم و بوسیدم... ننه بغلم کرد و زد زیر گریه، من گربه کوره نبودم که محبت های ننه رو فراموش کنم، درسته گاهی تندی میکرد، تلخی میکرد و زخم زبون میزد، اما اگر تلخی بود برای هممون بود، اگر زخمی بود به تن هممون مینشست... این زن در حد توانش مادری کرده بود برام و حقش نبود همچین حرف هایی بشنوهافسانه برای عوض کردن جو گفت+عین قصه ها شد ها... فکر کن، یهو ی آقای خوشتیپ و جوون بیاد بشه بابات! خوبی اش اینکه دیگه سرکوفت دختر سیفی گدا بودن رو نمیشنویننه با وجود تمام بی حرمتی هایی که شنیده بود بازم پشت آقا رو گرفت+ساکت شو افسانه، آقاته، احترامش واجبافسانه دور از چشم ننه شکلکی درآورد و گفت+میرم برات آب بیارم ننهافسانه که رفت ننه دستی به صورتم کشید و با لحنی که دل سنگ واسش آب میشد نالید+حلالم میکنی ننه؟گریه ام شدت گرفت، دستش رو بوسیدم و گفتم+تو حلالم کن ننه، تو مگه چیکار کردی برام جز مادری؟ جوری مادر بودی که من هنوز باورم نمیشه دختر واقعیت نباشم... که به خدا آسمونم به زمین برسه من بازم دخترتم ننه، همون حوری زبون درازی که همیشه حرص میخوردی و میگفتی از دست این زبونت شوهرت امروز میبرتت فردا پست میاره...مرتضی و صدیقه با اجازه ای گفتن و بیرون رفتن تا ما کمی خلوت کنیم. فرو رفتم تو بغل امن زنی که مادری کرده بود برای بچه ای که مادر خودش نخواسته بودش... برای دختری که پدرش فکر میکرد خوارک گرگ های بیابون شده
یه مرد وقتی احساس قدرت کنه ، دوست نداره در مورد یه موضوع باهاش کل کل کنن، پس اگه سر یه موضوع با اون زاویه پیدا کردید خیلی کوتاه نظرتون رو بگید.
اگه دیدید قانع نمیشه !
جمله "باشه هر چی تو بگی" رو به قلبش شلیک کنید !
مطمئن باشید روی نظر شما فکر می کنه و اگه به درستی اون پی ببره حتما از نظر خودش بر می گرده و به نظر شما عمل می کنه ،
ولی اگه باهاش بگو مگو کنید کاری به درست یا غلط بودن نظر شما نداره.
👈 اون فقط می خواد از قله ی قدرت پایین نیاد وقتی شما بهش قدرت بدید ابایی نداره که از نظر خودش برگرده
از قدیم رسم بود
که اگر ستاره دنباله دار دیدی آرزو کنی
اگر قاصدک دیدی آرزو کنی
ستاره رد می شود
قاصدک را هم باد می برد
قدیمی ها خیلی چیزها را خوب می دانستند.
می دانستند که آرزو ماندنی نیست
می دانستند نباید آرزو به دل ماند
آرزو را باید فوت کرد
رها کرد به حال خودش
آرزو را روی دلهایتان نگذارید
نباید راکد بمانند...
آب هم با آن همه شفافیتش
یک جا بماند کدر می شود و بو می گیرد
آرزوهایتان را بدهید دست باد
آنها باید جاری باشند
تا برآورده شوند
امیدوارم امروز
روز بر آورده شدن آرزوهایتان باشد
کودک موجودی است استثنایی که باید به آن عشق دادوعشق
بزرگترین نیاز او نیاز به محبت است
از کنارخواسته های کوچکش نبایدآسان گذشت پاسخ به این نیازها, پاسخ به امنیت کودک است
فراتر از آن چیزی که فکرمیکنید میفهمد
وراحتر از آن چیزی که فکرمیکنید آرام میگیرد
با او حرف بزن هرچند که زبان تو را نفهمد
و او را لمس کن هرچندکه پاسخی نگیری
مطمئن باش پاسخ نگاه ها و مهربانی هایت را روزی به تو خواهد داد
زیباتر و حساستر از آن چیزی است که می اندیشی
او را دریاب چرا که او....""تنها یک کودک است
سخنان ناب دکتر انوشه👌
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️ #حوریه #پارت90 ننه گریه میکرد و هیچ جوره آروم نمیشد، درسته آقا همیشه دهنش به فح
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️
#حوریه
#پارت91
یک ساعت بعد دل هممون آروم گرفته بود و گریه ی ننه هم بند اومده بود. وارد حیاط که شدم چشمم به صدیقه افتاد، با دیدنم جلو اومدروبه روم ایستاد و خیره شد تو صورتم و زمزمه کرد+وقتی در خونه رو باز کردم و دیدمت حتی یک لحظه هم به ذهنم خطور نکرد که تو گمشده ی برادرمی...اینو گفت و محکم بغلم کرد... تو بغلش انگار به آرامشی رسیدم که هیچوقت نداشتم...مرتضی هم جلو اومد و با احتیاط دستم رو گرفت، دلم میخواست اون رو هم بغل کنم اما کمی معذب بودمحنیفه با نگرانی گفت+اگر سروکله ی هاشم پیدا بشه چیکار میکنید؟ به نظرتون موندنتون اینجا به ضرر حوری نیست؟مرتضی اخمی کرد و گفت+مگه من مرده باشم که دست اون مردک به برادرزاده ام بخوره...قند تو دلم آب شد از حمایتش... ضربه ای به در حیاط خورد و صدای یالله خسرو به گوشم رسید. خسرو سرکی به داخل کشید و وقتی من رو کنار صدیقه و مرتضی دید لبخند گیجی زد و گفت+چی شد؟ با بدری خانم حرف زدید؟مرتضی دستی به شونه ام کشید و گفت+بله.. حرف زدیم و حقیقت رو فهمیدیم... حوری... دختر محمد و خاتونه...بعدم مختصری از حرف های ننه رو برای خسرو تعریف کرد+چقدر دنیا کوچیکه! من روز اولی که حوری رو دیدم متوجه شباهتش به خاتون شدم، اما حتی یک لحظه هم شک نکردم که ممکنه این دختر همون دختر گمشده باشه. حالا میخوایید چیکار کنید؟مرتضی کمی فکر کرد و گفت+اگر حوری راضی باشه باهامون بیاد شیراز پیش پدر و مادرم... اول حقیقت رو به اون ها بگیم و بعد به محمد زنگ بزنیم تا بیاد شیراز، بهتره از نزدیک همه چیز رو ببینه. در مورد هاشم هم از نظر من همچین صیغه ای باطله، اما بازم تا تموم شدن موعدش من اجازه نمیدم دست اون بی همه چیز به این بچه برسهحس داشتن یک پشتیبان شاید بهترین حس دنیا بود، لااقل برای منی که تا اون روز همچین حسی رو تجربه نکرده بودمقرار شد بریم شیراز، ننه بی قرار بود، میرفت و میومد و گریه میکرد، میگفت به خواب هم نمیدیدم یک روز خانواده ی واقعیت پیدا بشن و تو بخوای ترکمون کنی، میگفت من خودم بهت شیر دادم و حتی یک روز و یک لحظه هم به این فکر نکردم که تو بچه ی خودم نیستیخیالش رو راحت کردم که من تحت هر شرایطی باز هم دختر اونم و هیچ چیز قرار نیست عوض بشهشب رو تو ده موندیم، خبر دهن به دهن چرخیده بود و به گوش تاجی خانم رسیده بود، هوا تازه تاریک شده بود که سروکله ی تاجی خانم پیدا شد