58.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
✨هیچ درختی میوه هاش رو برای خودش نگه نمیداره.../دکتر انوشه
🎥#دکتر_انوشه
@daneshanushe✍️
چند تمرين ساده برای جلوگیری از حواس پرتی و زوال عقل
_ رنگ بندي هاي جديد در لباس را امتحان كنيد
_ نقاشي يا رنگ آميزی كنيد
_ بدون ماشين حساب محاسبه كنيد
_ جملات يك صفحه از كتاب را از آخر به اول بخوانيد
_ كار جديدي بكنيد(مثل وصله كردن لباس يا تعمير راديو)
_ موبايل را همراه نبريد
_ چيز تازه اي مانند روش درست كردن يك غذاي ساده ياد بگيريد
_آلبوم عكس هاي قديمي را ورق بزنيد و درباره عكس هايش با كسي صحبت كنيد
_ قبل از پايان فيلم ويدئويي، آن را متوقف كنيد و درباره پايانش، تخيل كنيد.
_ با افرادي كه مدت هاست نديده ايد تماس بگيريد
_ ساعت را به دست راست ببنديد
_ كلمات را وارونه بگوييد
_ پاتوق تان را عوض كنيد
_ يك يا چند بيت شعر حفظ كنيد
_ جايي امن عقب عقب راه برويد
_حدس هاي شمارشي متنوع و قابل راستي آزمايي بزنيد(مانند اين كه از اينجا تا آنجا چند قدم است، در صف چند نفر ايستاده اند، پشت ويترين چند پيراهن وجود دارد و...)/دکتر شکوری
#دکتر_شکوری
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
@daneshanushe
♥️🍃
🔴 به مردان اندرز ندهید⛔️
💠مردان دوست دارند که مشکلات را به تنهایی حل کنند.
💠 اگر مشکلی را مخفی میکنند یعنی مایل هستند به تنهایی موضوع را حل کنند و خود را برای حل آن قادر میدانند.
💠 پس کتمان برخی مشکلات یا مسائل توسط آنها نشانه بیاعتمادی به شما نیست.
💠 آنها در صورت لزوم با شما در میان میگذارند. وظیفه شما خانمها این است که بعد از مطلع شدن، مرد را نصیحت نکنید و حتی احساس درونی او را تایید نمایید. مثلا بگویید: من مطمئنم که قادر هستی این مشکل را حل کنی!
💠 با روانشناسی یکدیگر و آگاهی از تفاوتهای روحی و شخصیتی یکدیگر، مانع ایجاد بگو مگو و مشاجرات لفظی شویم!
پادشاهی به طور ناشناس به یکی از شهرهای ساحلی رفت تا کار ماهیگیران
را بررسی کند.
او در مدتی که آنجا بود متوجه ماهیگیری شد که هر چه تور میانداخت بر خلاف دیگران، ماهی بسیار کمی در تورش جمع میشد!
چند روز ماهیگیر را زیر نظر گرفت؛ او که انسان باتقوایی بود تمام قواعد ماهیگیری را رعایت میکرد اما ماهی چندانی نصیبش نمیشد!
پادشاه به خوبی دریافت که رزق ماهیگیر اندک است؛ به همین دلیل جلو رفت، چند دینار به ماهیگیر داد و گفت من را در این تور شریک کن! ماهیگیر گفت ضرر میکنی چون ماهی زیادی در تورهای من نمیآید!
پادشاه گفت اشکالی ندارد، شاید هر دو در اين معامله سود کردیم.
ماهیگیر قبول کرد و تور را به دریا انداخت و اتفاقا ماهیان بسیار زیاد و بزرگی نصیبش شد؛ او خوشحال نیمی از آنان را به پادشاه داد؛ اما پادشاه قبول نکرد و گفت به جای آن همیشه در تور تو شریک باشم؛ ماهیگیر با خوشحالی قبول کرد؛
پادشاه هنگام بازگشت به او گفت که از این به بعد سهمش را به نیازمندان شهر برساند؛
ماهیگیر به پادشاه گفت: رزق اندکی داشتم و به آن راضی بودم و نزد خدا حساب کمتری هم باید پس میدادم اما حالا که شما میخواهید حتما این کار را میکنم جناب پادشاه!
✨✨✨
4.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔹 اول درست بفهمیم، بعد قضاوت کنیم❗️
⬅️ بعد اگه درست بود باید بتونی بپذیری و اگر غلط بود، صریح و مستدل نقد کنی...
⬅️ همین یک توصیه امام باقر علیهالسلام، میتواند سبک گفتگوهای ما را تغییر دهد.../دکتر رحیم پور
🎥#دکتر_رحیم_پور
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
@daneshanushe
3.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
👌ما روی بعضی چیزها حساسیم و اتفاقاً همانها هستند که زنده بودنمان را یادآور میشوند./دکتر غلامی
استاد علی اکبر رائفی پور! ! !همتایی دینی و ایمانی - استاد علی اکبر رائفی پور.mp3
زمان:
حجم:
3.7M
🎙 فایل صوتی
👤 استاد رائفی پور
📝 موضوع: چی داری انتخاب میکنی؛حواستو جمع کن❗️
پس از ازدواج
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
@daneshanushe
سخنان ناب دکتر انوشه👌
#سرگذشت_شیرین #رنگ_آرامش #پارت_بیست اسمم شیرین تویه خانواده شلوغ به دنیاامدم. دیدم اگرکوتاه بیام پرو
#سرگذشت_شیرین
#رنگ_آرامش
#پارت_بیست_دو
اسمم شیرین تویه خانواده شلوغ به دنیاامدم.
هنگ بودم این عوضی شماره من روچه جوری پیداکرده بود!!! اگریه کلمه ازاین حرفهاش به گوش پدرم یابرادرهام میرسید زنده ام نمیذاشتن..گفتم دست ازسرم بردار،گفت دریه صورت حرفی نمیزنم که زنم بشی!بعدتمام این داستانهاروفراموش میکنم..ابوالفضل گفت اگرزنم بشی تمام این اتفاقات فراموش میکنم اما اگرلجبازی کنی بخوای بااون بچه تهرونی روهم بریزی همه چی به خانوادت میگم!!!خودت میدونی دیگه اخرش به کجاختم میشه؟!شک نکن یه بلای هم سراون نارفیق میارن،نوشتم اون نارفیق یاتووو!!گفت اون وقتی فهمیدمن میخوامت بایدکنارمیکشید..مونده بودم چه خاکی توسرم کنم مطمئن بودم اگرخانوادم این موضوع رومیفهمیدن دیگه اجازه نمیدادن تنهاتاسرکوچه ام برم،وازهمه بدتردوستی داداشم وامیرهم بهم میخوره وشایدم یه برخوردخیلی بدباهاش میکردن..به ابوالفضل گفتم من بایدفکرکنم یه مدت کوتاه بهم فرصت بده..نوشت افرین داری سرعقل میای یک هفته فرصت داری بعدشم نامزدمیکنیم واین داستانهاتموم میشه وخودم یه خط جدیدبرات میخرم که کسی مزاحمت نشه
به ناچارگفتم باشه چون دنبال زمان خریدن بودم...
ادامه در پارت بعدی