eitaa logo
سخنان ناب دکتر انوشه👌
9.5هزار دنبال‌کننده
7.4هزار عکس
18هزار ویدیو
34 فایل
روانشناسی دکتر انوشه 💫﷽💫 تبلیغات پر بازده https://eitaa.com/joinchat/624099682C3e1a6dd3b9
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سخنان ناب دکتر انوشه👌
#سرگذشت_شیرین #رنگ_آرامش #پارت_بیست_چهار اسمم شیرین تویه خانواده شلوغ به دنیاامدم. امیر گفت شرمنده ح
اسمم شیرین تویه خانواده شلوغ به دنیاامدم. یهوسکوت مطلق حکم فرماشدومن عملا داشتم سکته میکردم انقدرحالم بدبودکه اگرازجام بلندمیشدم باسر می افتادم زمین تمام بدنم میلرزید دست پام یخ کرده بود.بابام گفت، چراجواب منو نمیدیدنکنه باشیرین دوستی؟!امیرگفت من شیرین دوستدارم الانم اگراینجام میخوام این دوستداشتن ثابت کنم..بابام گفت کسی که حرمت یه خونه رونگه نداره دزدکی ازچشم دیگران باناموس اون خونه ارتباط برقرارکنه ازدیدمن هیچ ارزشی نداره ودوست داشتنشم کشکه شمااگرشیرین دوست داشتید صبر نمیکردید براش خواستگار بیاد بعد تازه یادت بیفته باید بیای خواستگاریش!!به جای رابطه دوستی میومدید صادقانه حرفتون میزدید حیف که حرمت نون نمک مارو نگه نداشتی،در ضمن ماحرفامون باخانواده محترم اقاابوالفضل زدیم الان نمیتونیم دبه کنیم امیرگفت هنوز اتفاقی نیفتاده اوناهم مثل من امدن خواستگاری،بابام یه کم صداش بلندکردگفت مثل شماااا ؟ نه اشتباه نکن اون مثل تونیست بااینکه همسایه بودولی بادخترمن رابطه دوستی برقرار نکرد مثل مرد باخانوادش امدحرفش زد اما شماچی!! ادامه در پارت بعدی 👇 ‌‌‌‌‌‌
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
زن‌ها رفیق نیمه‌ راه نیستند‼️) اینکه تا کجا همراهےات ڪنند، به تو بستگے دارد👉🏻•) به‌قـول‌هایت،به‌مردانگےات) به‌امنیت‌شانه‌هایت👥•) به‌دنیای‌امنے که‌براش‌ مےسازی🌱•) خلاصه‌ بگویم‌ مقصد را تو مےسازی
سخنان ناب دکتر انوشه👌
#سرگذشت_شیرین #رنگ_آرامش #پارت_بیست_پنج اسمم شیرین تویه خانواده شلوغ به دنیاامدم. یهوسکوت مطلق حکم ف
اسمم شیرین تویه خانواده شلوغ به دنیاامدم. بابا به امیر میگفت:ازیه شهردیگه شاخکات کارکرده بادخترساده من دوست شدی هیچ میدونی این حرف اگرتومحل بپیچه ابروی مامیره من چندسال دارم باابرو زندگی میکنم نمیذارم حیثیتم بخاطر عشق عاشقی دو روزه شمابه باد بره.. دادگاه ها پرازدخترپسرهای هستن که مثل شمایه شبه عاشق شدن دو روزبعدش به هزاریک بهانه الکی ازهم خسته شدن طلاق گرفتن من خودم تاشب عروسی زنم رو دوبار دیدم مگه عاشق هم بودیم!!!نه جانم عشق دوستداشتن زن مردوقتی میرن زیریه سقف باگذشت زمان به وجودمیاد نه از‌راه حرام!بابام رگباری حرف میزدنمیذاشت امیر بدبخت دهن بازکنه وانقدرعصبانی بودکه مامانم مدام میگفت حاجی ترخداحرص نخورالان پس میفتی،ازترس اتفاقات بعدازاین ماجرا شروع کردم گریه کردن چون میدونستم بابام محاله کوتاه بیادوبعدازاین دیگه ازادی قبل رونخواهم داشت..تو حال خودم بودم که مامانم امد تو اشپزخونه بااخم گفت خاک برسرت که شرفمون بردی دختره هرزه!!مامانم خیلی اعصبانی بودباتهدیدبهم گفت اگربلای سربابات بیاد داداشات زندت نمیذارن.... ادامه در پارت بعدی 👇
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
خانم های عزیز 😉 ‍ زنان نباید طوری رفتار کنند که مردان احساس کنند آنها برتری خود را به رخ می کشند. حتی اگر از جهات مختلفی از همسرتان برتر هستید هرگز این نکته را به رخ او نکشید. گام به گام با همسرتان پیش نروید، یک قدم عقب تر از او بایستید، اجازه دهید همسرتان بداند شما به او به عنوان رهبر خانه باور دارید. این یک قدم کوچک، تاثیر بزرگی در بهبود زندگی زناشویی شما ایفا می کند. ‌‌‌ ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ @daneshanushe
2.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بچه هاتون رو... ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ @daneshanushe
8.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📣راهکار برای زن و شوهری که درگیر تعارض اعتقادی هستند./دکتر عزیزی 🎙
خوشبخت کسی است که شکوه رفتارش آفریننده ی لبخند زندگی در چهره ی دیگران باشد ....🌱😊 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ @daneshanushe
سخنان ناب دکتر انوشه👌
#سرگذشت_شیرین #رنگ_آرامش #پارت_بیست_شش اسمم شیرین تویه خانواده شلوغ به دنیاامدم. بابا به امیر میگفت:
اسمم شیرین تویه خانواده شلوغ به دنیاامدم. بابام خیلی محترمانه امیرازخونه بیرون کردبهش گفت دخترمن نشون کرده یکی دیگست قول قرارهاگذاشته شده به زودی هم نامزدمیکنن لطفاشماهم چشمت دنبال ناموس مردم نباشه..دنیا برام به اخررسیده بود ازترس اینکه باپدرم چشم توچشم نشم خودم تواتاق قایم کردم انصافاهم بابام نیومدسراغم فقط مامانم امدگوشی ازم گرفت جلوی خودم شکوندگفت از روزاول به بابات گفتم برای این دخترگوشی نخر انقدربهش رونده گوش ندادتاشداین ابرو ریزی بعدازاین ماجرا۲روزی نذاشتن مدرسه برم تامدیرمدرسه زنگزدپیگیرشدوبابام اجازه داد دوباره برم مدرسه البته مامانم مثل کلاس اولیها میبرد میاوردم..یک هفته بعدازاین ماجراخانواده ابوالفضل امدن یه انگشترنشون چندتیکه لباس چادر کیف کفش برام اوردن ومن به اجبارخانوادم نامزدابوالفضل شدم این خبرخیلی زودتوفامیل همسایه پیچید بدتربن روزهای عمرمیگذروندم وبی خبری ازامیرعذابم میدادانگارهنوز منتظریه معجزه بودم که بیادنجاتم بده..چندروز بعدازنامزدی باترس لرز به امیرزنگ زدم صدام روکه شنیدگفت مبارکه... ادامه در پارت بعدی 👇