#آقایان_بدانند
"نابـودی زنـدگـی مشتـرک...!"
🍃 یکی از سریعترین و قطعیترین راههای نابود کردن زندگی مشترکتان این است که همسرتان را تنها بگذارید...!
👈 یعنی ساعتهای زیادی را مشغول کارتان هستید و اوقات فراغت خود را هم با دوستانتان میگذرانید.
👈 وقتی هم که به خانه برمیگردید، ارتباط با کیفیتی با همسر و فرزندان برقرار نمیکنید و غرق تماشای فوتبال یا اخبار میشوید.
👈 روزهای آخر هفته نیز از بهم ریختگی خانه شاکی هستید و باز هم ترجیح میدهید سر قرار با دوستانتان حاضر شوید.
👈 یکی از ناخوشایندترین تجربیات برای یک زن، این است که با وجود شوهر داشتن، از لحاظ روحی و عاطفی احساس تنهایی کند.
👈 درست است که او هم دوستان یا کار خودش را دارد، مسئولیت بچهها با اوست و ...، اما هیچکدام اینها جای رابطه با همسرش را نمیگیرند.
👈 او دوست دارد با شما وقت صرف کند؛ با مردی که دوستش دارد. وقتی همسرتان را نادیده میگیرید و او را تنها رها میکنید، قلب او را آزرده میکنید.
✅ برای بیشتر خانمها، بزرگترین ترس، نادیده گرفته شدن و محرومیت عاطفی است.
سخنان ناب دکتر انوشه👌
#سرگذشت_شیرین #رنگ_آرامش #پارت_چهل_یک اسمم شیرین تویه خانواده شلوغ به دنیاامدم. خلاصه این داستان چند
#سرگذشت_شیرین
#رنگ_آرامش
#پارت_چهل_دو
اسمم شیرین تویه خانواده شلوغ به دنیاامدم.
حالا بماند باچه بدبختی کیک بردم خونه که گوهرخانم نفهمه میخواستم ابوالفضل سورپرایزکنم..ولی اگرگوهرخانم میفهمیدزودترازمن بهش خبرمیداد..حتی نمیتونستم میزبچینم چون ممکنه گوهرخانم سرزده بیادهمه چی خراب بشه بخاطر همین بادکنک چندتاعروسک جواب ازمایش چیدم روتخت خواب دراتاقم بستم..ابوالفضل وقتی امدخیلی سرحال شنگول بودبرعکس همیشه که ازخستگی مینالیدوبرای منم یه شال صندل سوغات اورده بود..وقتی رفت دستشویی سریع کیک ازیخچال برداشتم رفتم تواتاق خواب منتظرش موندم..همین که امدتوصدام کردگفتم بیاتواتاقم تاواردشدباکیک رفتم جلوش مثل بچه هاصدام نازک کردم گفتم بابای خوش امدی دوست دارم..ابوالفضل که حسابی جاخورده بوداولش متوجه نشدولی وقتی بادکنک عروسک لباس نوزادی دیدفهمیدباردارم..فکرمیکردم خیلی خوشحال میشه ولی اصلاواکنش هیجان انگیزی نشون ندادیابهتره بگم سعی میکردخودش خوشحال نشون بده ولی کاملامعلوم بودازاین خبربیشترشوکه شده تاخوشحال!!چای ریختم باکیک رفتیم پیش گوهرخانم برعکس ابوالفضل اوناخیلی خوشحال شدن..
ادامه در پارت بعدی 👇
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
1.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هر حیونی رو توی دلمون نگه نداریم👌
@daneshanushe✍️
15.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 تاریخ مصرف همسرت واست چقده؟!!!!
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
@daneshanushe
🌼امام سجاد(علیهالسلام) میفرمایند:
🍃حق زن این است که بدانی خداوند متعال او را تسکیندهنده، آرامشدهنده،
نگهدارنده و انیس تو قرار داده است.
🍃پس بدان که این، نعمتی از جانب خداست؛ او را اکرام کن و با رفق و مدارا و محبت با او رفتار کن.
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
@daneshanushe
2.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 اشتباه رایج خانوادهها هنگام تلویزیون دیدن!
⭕️ لازم است مراقب لحظات سفره در خانواده باشیم.
سفره نباید با دیدن تلویزیون همراه باشد. بعضی میگویند سفره را هنگام دیدن سریال یا اخبار بیندازیم که هم غذا بخوریم و هم تلویزیون ببینیم. این اشتباه است!
همسرانه
❤️
6.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
. 🔻تکلیف با توست!
☝️... اما ...☝️
🔺نتیجه با تو نیست!/دکتر عزیزی
🎥#دکتر_عزیزی
اشتباهها بخشی از رشد هستند؛ نترس از شکست، بترس از تلاش نکردن./دکتر انوشه
#دکتر_انوشه
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
@daneshanushe
سخنان ناب دکتر انوشه👌
#سرگذشت_شیرین #رنگ_آرامش #پارت_چهل_دو اسمم شیرین تویه خانواده شلوغ به دنیاامدم. حالا بماند باچه بدبخ
#سرگذشت_شیرین
#رنگ_آرامش
#پارت_چهل_سه
اسمم شیرین تویه خانواده شلوغ به دنیاامدم.
یادمه توماه هفتم بودم ابوالفضل تازه ازسفربرگشته بودهمون روزم ابگرمکن مادرش خراب شده بودرفت بالاکه اونو درست کنه وگوشیش پایین جامونده بود..خونه ی ماخیلی خوب انتن نمیدادبخاطرهمین مجبوربودیم گوشیهامون بذاریم کنارپنجره
سرگرم غذادرست کردن بودم که دیدم چندبارصدای پیامک گوشی ابوالفضل امد
اولش خیلی توجه نکردم ولی وقتی تعدادپیامکهازیادشدرفتم ببینم کیه داره پشت سرهم پیام میده..روی صفحه اسمMافتاده بود بدون هیچ حرف اضافه ای،خواستم پیام بازکنم دیدم برای گوشیش رمزگذاشته..خواستم گوشی بذارم سرجاش که بازپیام امداندفعه متن پیام روصفحه معلوم شد..نوشته بود لطفا زود بیامن بهت عادت کردم!!!خشکم زداین کی بودکه این پیام برای ابوالفضل فرستاده بودمطمئنن یه مردهمچین پیامی رو نمیفرسته..منتظر ابوالفضل موندم تا بیاد راجع به این ماجراتوضیح بده...تقریبانیم ساعتی گذشته بودکه مامانم زنگزدداشتم بامامانم حرف میزدم که ابوالفضل امدپایین گوشی کبف پولش برداشت سریع رفت حتی فرصت نشدازش بپرسم کجا...
ادامه در پارت بعدی 👇
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
👌#حکایتی_زیبا_و_آموزنده
مردی خانه بزرگی خرید. مدتی نگذشت
خانه اش آتش گرفت و سوخت. رفت
و خانه دیگری با قرض و زحمت خرید.
بعد از مدتی سیلی در شهر برخاست و
تمام سیلاب شهر به خانه او ریخت و
خانهاش فرو ریخت.
شیخ را ترس برداشت و سراغ عارف
شهر رفت و راز این همه بدبیاری و
مصیبت را سوال کرد.
ابو سعید ابوالخیر گفت: خودت میدانی
که اگر این همه مصیبت را آزمایش الهی
بدانیم، از توان تو خارج است و در ثانی
آزمایش مخصوص بندگان نیک اوست.
شیخ گفت: تمام این بلاها به خاطر
یک لحظه آرزوی بدی است که از دلت
گذشت و خوشحالی ثانیهای که بر تو
وارد شده است.
شیخ گفت:
روزی خانه مادرت بودی، از دلت گذشت
که، خدایا مادرم پیر شده است و عمر
خود را کرده است، کاش میمرد و من
مال پدرم را زودتر تصاحب میکردم.
زمانی هم که مادرت از دنیا رفت، برای
لحظهای شاد شدی که میتوانستی
خانه پدریات را بفروشی و خانه
بزرگتری بخری. تمام این بلاها به
خاطر این افکار توست.
مرد گریست و سر در سجده گذاشت و
گفت: خدایا من فقط فکر عاق شدن کردم، با
من چنین کردی اگر عاق میشدم چه
میکردی؟؟!! سر بر سجده گذاشت و توبه کرد