7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
قابل توجه زن وشوهرای بد اخلاقمون...
😊💕
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
@daneshanushe
📜 #حڪایتآمـــــوزنده
گویند: دهقانی مقداری گندم در دامن
لباس پیرمـرد فقـــیری ریخت پیرمرد
خوشــحال شد و گوشه های دامن را
#گــــره زد و رفــت!
در راه با پــرودرگار سـخن می گفت:
«ای گـــشاینده گــره های ناگـــشوده
عنایتی فـرما و گـــره ای از گـره های
زندگـــی ما بگـــشای»
در همین حال ناگهان #گـرهای از گره
هایــش باز شد و گـــندمها به زمــین
ریخت! او با ناراحتی گـــفت:
من تو را ڪی گفتم ای یار عـزیز
کاین گـره بگشای و گندم را بریز!
آن گــره را چون نیارستی گـشود
این گره بگشودنت دیگر چه بود؟
نشـــــست تا #گـــندمها را از زمــین
جمـــــع ڪند در ڪمال ناباوری دید
دانـــــه ها روی ظــرفی از #طـــــلا
ریخــته اند! نــدا آمد ڪه:
تو مبــین اندر درخـتی یا به چاه
تو #مرا بـین ڪه منم مفتاح راه
💚
سخنان ناب دکتر انوشه👌
#سرگذشت_شیرین #رنگ_آرامش #پارت_شصت_نه اسمم شیرین تویه خانواده شلوغ به دنیاامدم. باورم نمیشدبابام بخا
#سرگذشت_شیرین
#رنگ_آرامش
#پارت_هفتاد
اسمم شیرین تویه خانواده شلوغ به دنیاامدم.
امیروقتی فهمیدبرگشتم خیلی ناراحت شدگفت تاخودت نخوای چیزی عوض نمیشه برای تغییرباید دردبکشی گفتم فعلامجبورم برگردم گفت یادت باشه روکمک من میتونی حساب کنی..وقتی برگشتم یه مدت کوتاهی رفتارابوالفضل باهام خیلی خوب شدهرروزباگل میومدخونه میگفت هیچ کس نمیتونه جای تورو برام پرکنه حتی یکی دوتاتیکه طلاهم برام خرید!!این رفتارش یه کم برام عجیب بودچون اگردوستم داشت سرم هوونمیاوردولی بازم به فال نیک گرفتمش سعی میکردم به منیژه پسرش فکرنکنم یه جورای خودم زده بودم به بی عار دردی!!البته بخاطراین ازخودگذشتگی شده بودم سوگلی خانواده ابوالفضل مادرش میگفت ماهمه شرمنده توهستیم ووو
ابوالفضل۲ماه پیشم موندتامثلاارومم کنه امابعداز۲ماه گفت زندگی خرج داره من بایدکار کردن شروع کنم منم مخالفتی نکردم یابهتربگم دیگه برام مهم نبود
یک هفته بعدازسفرش سمیه بهم زنگ زدگفت ابوالفضل امده شیرازگفتم رابطشون چه جوریه؟گفت بادست پرامده خبلی هم خوشحالن..تواین مدت که برگشته بودم باامیردیگه تماسی نداشتم ولی گاهی میزدبه سرم منم بشم مثل ابوالفضل ولی بازشیطون لعنت میکردم ازامیرفاصله میگرفتم اونم میدونست برگشتم بهم پیام نمیداد...
ادامه در پارت بعدی 👇
❣ کارت دعوت فکرت:
وقتی به چیزی فکر میکنید در واقع برایش کارت دعوت میفرستید... ؛
آیا هرگز برایتان پیش آمده که به دوستی که مدتها از او بیخبر بودهاید فکر کنید و او ناگهان پس از سالها به شما تلفن بزند!؟
شما با کلام خود میتوانید روند حوادث را تغییر دهید.
آیا هیچوقت به این موضوع فکر کرده اید که ارادهی شما، تولیدکننده افکارتان است نه اتفاقات روزمره...!؟
افکار و تصاویر ذهنی خود را کنترل کنید و اراده خود را بر آنها تحمیل کنید...!
هرگز اجازه ندهید فردی یا موضوعی افکار شما را دستخوش نوسان کند یا تصویر ذهنی نامطلوبی برای شما بسازد...!
بجای تصاویر درهم و منفی، تصاویری زیبا در ذهنتان بسازید آنگاه خواهید دید که ذهن شما چه پیشگوی قابلیست....!
وقتی به چیزی فکر میکنید در واقع برایش کارت دعوت میفرستید...!
کارت دعوت افکار مثبتت رو بفرست.../دکتر فرهنگ
#دکتر_فرهنگ
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
@daneshanushe
#دلگرمی
صادق باشید
شاید اکثر ما تصور میکنیم، یکی از روشهای دلداری دادن همسر این است که به او بگوییم: «نگران نباش، همه چیز درست میشود»؛ در حالی که هر دو طرف میدانند که فعلا شرایط بد است و شاید هم ادامه یابد، پس دلیلی نیست که اغراق کنیم و همسرمان نیز احساس کند که دروغ میگوییم!
👈 بهتر است صادق باشیم و به جای جمله بالا رو راست بگوییم که: «عزیزم نمیدانم چه بگویم، در شرایط سختی قرار داریم ولی من کنارتم و هر کاری از دستم بر بیاید انجام میدهم»
✅ با این جمله یا هر جملهای که احساس واقعی شما را نشان میدهد. نسبت به همسرتان صادق باشید تا او بداند که شما درکش میکنید و متوجه اوضاع هستید. (فقط در صورتی که واقعا مشکل وجود داشته باشد
@daneshanushe✍️
2.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
.
💥💥"مـهـمـــتریـن چیــزی کـه
پـــدر و مـــادرها مــیتونن
به بچه هاشون بیاموزن"
اینه... /دکتر شکوری
🎥 #دکتر_شکوری
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
@daneshanushe
3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اهمیت عزت نفس در روحیه کودکان/روانشناس زینلی
🎥 #روانشناس_زینلی
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
@daneshanushe
اگر کسی خیلی صادقانه با شما کینه ورزی کرد و دشمنی خود را نشان داد به او احترام بگذارید اودشمن با شرفی است و خیلی بهتر از دوستی است که ریاکارانه محبت میکند.
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
@daneshanushe
سخنان ناب دکتر انوشه👌
#سرگذشت_شیرین #رنگ_آرامش #پارت_هفتاد اسمم شیرین تویه خانواده شلوغ به دنیاامدم. امیروقتی فهمیدبرگشتم
#سرگذشت_شیرین
#رنگ_آرامش
#پارت_هفتاد_یک
اسمم شیرین تویه خانواده شلوغ به دنیاامدم.
گذشت تایه روزسمیه بهم زنگزدگفت حواست خیلی جمع کن شوهرعوضیت برات نقشه کشیده!!گفتم یعنی چی؟گفت حرفاشون یواشکی شنیدم میخواد خونه روازچنگت دربیاره..پس بگواقاچرامهربون شده بود..میخواست خونه روازچنگم دربیاره..سمیه فرشته نجاتم شده بود هراتفاقی میفتاد بهم خبرمیداد..وقتی موضوع روفهمیدم به فکرچاره افتادم طبق معمول نمیتونستم روکمک خانوادم حساب کنم به ناچاربه امیرزنگ زدم جریان براش تعریف کردم..گفت مطمئن باش اون سندبه نام خودش بزنه ولت میکنه میره..مونده بودم چکارکنم گفتم تومیگی چکارکنم؟گفت یواشکی خونه روبفروش یکسال اجاره اش کن باپولش یه جای دیگه خونه بخر،گفتم مثلاکجاگفت اگربه من اعتمادداری تهران برات به واحداپارتمان میخرم میدیش اجاره.من تاحالاازاینکارهانکرده بودم میترسیدم گفتم بذارفکرام روکنم بهت خبرمیدم تو دوراهی بدی گیرکرده بودم،ابوالفضل وقتی ازسفربرگشت بازم درباغ سبزبهم نشون دادکلی برام خریدکرده بود..البته دیگه دستش برام روشده بودمیدونستم ایناهمه نقشه است....
ادامه در پارت بعدی 👇
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·