2.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌼🍃
🌱ژن خوب مثل شروع خوب توی یه مسابقهست؛👍
دکترفردوسی پور
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
@daneshanushe
سخنان ناب دکتر انوشه👌
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #بهارنارنج 🌱 مادرم یه گوشه نشسته بود و گر. یه میکرد هرچی بهش میگفتیم چ
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#بهارنارنج
🌱
من کاری به کسی نداشتم ولی از امان روزی که پرشون به پر گلی گیر میکرد مراد هم مثل من سرش به کار خودش بود درسته با ما کاری نداشت ولی رفتارشم دیگه مثل گذشته نبود سعی میکرد باهامون همکلام نشه مامانم دست به دامن عمه فرشته شد میخواست اونو واسطه کنه که خان بابا کوتاه بیاد ولی این مساله ای نبود که بشه بیخیالش شد اگه خان بابا عروسش رو عقد پسر دیگش نمیکرد مردم روستا انگ بی ناموس بودن میزدن بهش مادرم چاره دیگه ای نداشت نمیتونست مارو ول کنه پس باید تن میداد به اینکه هووی زن عموم بشه تا از ما جدا نشه
زنعمو هر روز یه دعوا راه مینداخت مادرم که همش تو اتاقش بود جز مواقعی که واسه دستشویی میومد بیرون من و گلی هم نمیزاشت دیگه بریم بیرون غذامونم تو اتاق میخوردیم البته خودمونم جرات اینکه با زنعمو یا دختراش روبه رو بشیم رو نداشتیم شده بودن دشمن خونی ما زنعموم دختر خان بود پدرش از خان های با ابهت اون زمان بود واسه همین خان بابا خیلی احترامشو داشت ولی حتی پدرش هم نمیتونست جلو این رسم رو بگیره عمو اما هیچی نمیگفت نه میگفت موافقم نه مخالف مادرم خیلی تلاش کرد جلوی این رسم مسخره رو بگیره ولی چه کاری از دستش بر میومد تک و تنها تو اون عمارت کسی طرف ما نبود تا آقاجانم بود کسی بهمون چیزی نمیگفت ها ولی فقط اون بود که دوسمون داشت وقتی رفت به معنای واقعی تنها و بیکس شده بودیم خان بابا که آبرو و حرف مردم براش از همه چی مهم تر بود سکینه بانو هم واسه اینکه حرص زنعموم رو در بیاره شده بود اتیش بیاره معرکه همش حرف از آبرو و غیرت و ناموس میزد جلو خان بابا و عمو
یادمه یه شب گلی به مادرم گفت بیا سه تایی فر. ار کنیم بریم پیش دایی زندگی کنیم ولی مگه میشد مادرم جرات نمیکرد دوتا دختربچه رو دنبال خودش راه بندازه و فرار کنه
بالاخره روز موعود فرا رسید دیگه هیچ چاره ای نبود طلعت ندیمه مخصوص سکینه بانو اومد پی مادرم بر دنش اتاق خان ماروهم راه ندادن زنعمو هم حتی از اتاقش بیرون نیومد انگار دیگه فهمیده بود کاری از دستش بر نمیاد مادرم با دلی پر از غصه و چشمای اشکی شد زنه عمو هیچ وقت یادم نمیره اون روز رو وقتی از اتاق خان اومد دست مارو گرفت رفتیم سر خاک آقا جانم انقدر گریه کرد که از حال رفت منو گلی دو طرف دستاشو گرفتیم اورد یمش عمارت
بعد از اون دیگه واسه وعده های غذایی هم نرفتیم پیش بقیه یه جورایی همه انگار باهامون دشمن شده بودن
7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💥 توصیه دکتر عزیزی به خانمهایی که هر ساعت به همسرشان زنگ میزنند
- پشت هم به همسرتان زنگ نزنید /دکتر عزیزی
🎥#دکتر_عزیزی
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
@daneshanushe
🌷آية الکرسی بخوان زیرا:
❤️خواندن آن هنگام خروج از منزل، هفتاد هزار فرشته نگهبان شما ميشوند.
💛هنگام ورود به منزل، قحطی و فقر و بدبختی هرگز به منزلتان نمی آيد.
💚خواندن بعد از وضو،شخصيت شما را 70درجه بلند مرتبه تر ميسازد.
💙خواندن قبل از استراحت، فرشته ها تمام شب را محافظتان خواهند بود.
💜خواندن بعد از نماز واجب، فاصله شما تا بهشت فقط مرگ است.
✨اللّهُ لاَ إِلَهَ إِلاَّ هُوَ الْحَیُّ الْقَیُّومُ لاَ تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَ لاَ نَوْمٌ لَّهُ مَا فِی السَّمَاوَاتِ وَمَا فِی الأَرْضِ مَن ذَا الَّذِی یَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلاَّ بِإِذْنِهِ یَعْلَمُ مَا بَیْنَ أَیْدِیهِمْ وَمَا خَلْفَهُمْ وَ لاَ یُحِیطُونَ بِشَیْءٍ مِّنْ عِلْمِهِ إِلاَّ بِمَا شَاء وَسِعَ کُرْسِیُّهُ السَّمَاوَاتِ وَ الأَرْضَ وَ لاَ یَؤُودُهُ حِفْظُهُمَا وَ هُوَ الْعَلِیُّ الْعَظِیمُ ✨
🌺🌿🌺🌿🌺
پخش اين پيام زيبا صدقه جاريه است
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
@daneshanushe
8.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
زن نوکر مرد است
مرد نوکر زن است
🎤حجه الاسلام اسماعیل رمضانی
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
@daneshanushe
5.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چقد لطف کردن واقعا
#دکتر_انوشه
@daneshanushe✍️
💕کسانی که برای شما متنی را میفرستند
نه بدان سبب است که کار بهتری ندارند که انجام دهند
بلکه از آن روی است که مهر شما را در دل و جان دارند
کسی که مایل است صورت حساب غذا را پرداخت کند
بدان علّت نیست که جیبی مملو از پول دارد
بلکه دوستی و رفاقت را بیش از پول ارج مینهد
کسانی که در محلّ کار
بیشتر از همه مسئولیت پذیرند
نه بدان علّت است که احمقند
بلکه چون مفهوم مسئولیت را ، نیک میدانند
کسانی که بعد از هر جنگ و دعوایی،زبان به پوزش باز میکنند
نه بدان علّت است که خود را مدیون شما میدانند
بلکه از آن روی است که شما را دوست واقعی خود میدانند..
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
@daneshanushe
3.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
جدایی و شکست...
#دڪتر_انوشه
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
@daneshanushe
بهانه ها را رها کنید
اگر دوست دارید زندگی رویایی خود را خلق کنید, پس تصمیم دارید صد در صد مسئولیت زندگی خویش را نیز بر عهده بگیرید.
این یعنی رها کردن تمامی بهانه ها, تمامی داستان های قربانی شدن, تمامی دلایلی که چرا نمی توانید و چرا تا کنون نتوانسته اید, تمامی سرزنش کردن های شرایط بیرونی, گفتگوهای نا امید کننده از وضع بازار ، شما باید همه این ها را برای همیشه رها کنید.
گذشته, گذشته است.
تنها چیزی که مهم است این است که از آنچه که گذشته درس گرفته ایم.
این لحظه به بعد شما انتخاب کنید
❤️· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
سخنان ناب دکتر انوشه👌
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #بهارنارنج 🌱 من کاری به کسی نداشتم ولی از امان روزی که پرشون به پر گلی
تو عمارت زنعمو و بچه هاش که کلا چشم دیدنمونو نداشتن سکینه بانو که تا قبل عقد همه زور. شو زد واسه در اوردن حرص زنعمو مادرمو عقد عموم کنه انگار بعدش تازه یاد پسرش افتاده بود حتی از این که مادرم زن عموم شده شاکی هم بود هر جا مارو میدید زیر لب نفرینمون میکرد
خان بابا و عمو هم که زیاد تو عمارت نبودن وقتایی هم که بودن اصن یاد ما نبودن زیورواسه اینکه مادرم از تنهایی در بیاد روزا میبردش مطبخ پیش خودش که هم به کارش برسه هم با مادرم حرف بزنه که فکر و خیال نکنه مادرمم بیکار نمیشست کمک زیور میکرد مطبخ بجز زیور دوتا دختر دیگه هم بودن که کارمیکردن یه جورایی زیور سرآشپز بود و بالا سر اونا با اینکه نمیزاشت مادرم کار کنه ولی مادرم خودش دوست داشت میگفت کار میکنم کمتر فکر و خیال میکنم
منو گلی هم سعی میکردیم زیاد تو حیاط نباشیم کسی بهمون گیر نده
زنعمو و دختراش اما بهشون خوش میگذشت انگار
زنعمو یه خواهر داشت که تهران شوهر کرده بود قبلا زیاد عمارت نمیومد ولی انگار شوهرش همه چیشو تو قمار باخته بود و مجبور شده بودن بیان روستا زندگی کنن یه دختر به اسم لیلا داشت و یه پسر به اسم ابراهیم که ابی صداش میکردن دوتاشونم بزرگ بودن از وقتی اومده بودن حسابی با زنعمو و بچه هاش خوش میگذروندن خودشون که یه خونه کوچیک تو روستا زندگی میکردن اخه بابای زنعمو با این که وضعش خوب بود راضی نشده بود به داماد ق مار با. زش کمکی کنه اونم زن و بچش و اینجا گزاشته بود دوباره برگشته بود تهران واسه کار واسه همین خواهر زنعمو و بچه هاش بیشتر عمارت ما بودن به هوای سر زدن به زنعمو کسی هم حرفی نمیتونست بزنه فقط سکینه بانو هروقت میدشون غرغرمیکرد و تیکه ای بهشون مینداخت که اوناهم اهمیت نمیدادن
کارای مطبخ زیاد شده بود به خاطر این برو بیاها تو این اوضاع یکی از کارگرا هم آبستن شده بود شوهرش گفته بود دیگه کار نکنه اونم رفته بود و سر زیور شلوغتر شده بود مادرم خیلی کمک حالش بود زیور به خان بابا گفته بود یک نفر تو مطبخ نیاز داره تابیاد جای اون کارگر خان بابا هم به عمو گفته بود کسی رو پیدا کنه......