سخنان ناب دکتر انوشه👌
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی فردای اون روز با سردرد بدی از خواب بلند شدم چشمام و صورتم حسابی پف کرده
برگشتم دیدم گلی با صورتی برافروخته داره میاد سمت من نگران شدم رفتم طرفش گفتم :
_چیشده گلی ؟
با فریاد گفت:
_ چیشده؟ تو بگو چیشده؟ میخوای مسخره این دو تا افریته بشیم با نگرانی گفتم:
_ چی میگی گلی ؟درست حرف بزن بفهمم چی میگی
تا حالا گلی رو انقدر عببانی ندیده بودم داد زد.
_ مثل کبک سرتو کردی تو برف نمیفهمی پشت سرت چی میگن خودمم ترسیدم فک کردم قضیه فرهاد لو رفته با التماس به گلی گفتم:
_ تروخدا آروم باش یکم بگو چه حرفی نصفه جون شدم گلی
گفت زنعمو اینا میگن چون مازیار نیومده خاستگاری تو و لیلا رو خواسته تو انقدر ناراحتی و همش تو همی انگار یه سطل آب یخ خالی کردن روم باورم نمیشد اگه اینا به گوش فرهاد میرسید چی گلی ادامه دادم البته منم همین فکرو میکنم اونشب تو انبار چیشد من دیدم مازیار بعد از تو از انبار اومد بیرون رفته بودی التماسش کنی مراسمشو بهم بزنه آره تو مگه خودت نمیگفتی نمیخوای مازیارو اون که هرجا میرفتی به تو نگاه میکرد پس چیشد رفت یدفعه سمت لیلا با ناباوری به گلی گفتم چی میگی گلی تو دیگه چرا تو که میدونی من مازیارو نمیخوام گفت پس اون شب تو انبار چه خبر بود با گریه نشستم رو زمین گلی انگار دلش به رحم اومد نشست کنارم گفت بخدا لیا قت تو بیشتر از مازیاره چی داره آخه گفتم گلی اشتباه فکر میکنی نشستم سیر تا پیاز ماجرارو واسه گلی تعریف کردم حتی قضیه عشقی که به فرهاد داشتمم گفتم حرفام که تموم شد کلی سبک شدم انگار واقعا نیاز داشتم این حرفارو به یکی بزنم گلی اولش ازم دلگیر شد که چرا زودتر بهش نگفتم ولی خیالش بابت مازیار راحت شد انقدر بد و بیراه بارش کرد که خندم گرفته بود گلی میگفت قضیه رو باید به مامان بگیم ولی من نمیخواستم کسی چیزی بفهمه گفتم مازیار تا دو هفته دیگه عروسی میکنه و دیگه راحت میشم ولی نمیخوام قضیه رو بزرگ کنم و دردسرارو بیشتر حالا معنی نگاه های تمسخر آمیز سوسن و سیمین و لیلارو میفهمیدم و حرص میخوردم از اینکه فکر میکنن به به مازیار چشم دارم حال روحیم اصلا خوب نبود
🎀 بسیار جالب است که در راه های همسرداری زنان فرمان بردن را دوست دارند، ولی معتقدند این فرمان بردن باید عاشقانه باشد، در این صورت حاضر به هر گونه ایثار و فدارکاری خواهند بود.
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
@daneshanushe
4.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
صحبت زیبای دکتر الهی قمشه
نبینی نصف عمرت رفته.............⚜/دکتر الهی قمشه ای
🎥#دکتر_الهی_قمشه_ای
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
@daneshanushe
ﺑﺎﻧﻮ ☁
ﺑﺮﺍﯼ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯾﺖ ﻧﻤﯿﺠﻨﮕﺪ☁
ﻧﺠﻨﮓ.... ☁
ﭼﺮﺍ ﺍﺷﮑﻬﺎﯾﺖ ﺭﺍ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﭘﺎﮎ ﮐﻨﯽ ....☁
ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﺑﺎﻋﺚ ﮔﺮﯾﻪ ﺍﺕ ﻣﯿﺸﻮﺩ ﺭﺍ ﭘﺎﮎ ﮐﻦ... ☁
ﺑﺎﻧﻮ☁
ﺑﻪ ﺳﻮﯼ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﻧﺎﺯ ﻣﯿﮑﻨﺪ ﺩﺳﺖ ﻧﯿﺎﺯ ﺩﺭﺍﺯ ﻧﮑﻦ ...☁
ﺑﯿﺎﻣﻮﺯ ﺍﯾﻦ ﺗﻮ ﻫﺴﺘﯽ ﮐﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﻧﺎﺯ ﮐﻨﯽ...☁
ﺑﺎﻧﻮﺗﻮ ﺯﯾﺒﺎﺗﺮﯾﻨﯽ...☁
ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﺑﺎﻭﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻦ...☁
ﺧﻮﺩﺕ ﺭﺍ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﻧﮑﻦ... ☁
ﺷﺎﯾﺪ ﮔﺮﯾﻪ ﯾﺎ ﺧﻨﺪﻩ ﺍﺕ ﺑﺮﺍﯼ ﺑﻌﻀﯽ ﻫﺎ ﺑﯽ ﺍﺭﺯﺵ ﺑﺎﺷﺪ..☁.
ﺍﻣﺎ ﺑﻪ ﯾﺎﺩ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺵ،☁
ﮐﺴﺎﻧﯽ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﮐﻪ ﻭﻗﺘﯽ ﻣﯿﺨﻨﺪﯼ ﺟﺎﻥ ﺗﺎﺯﻩ ﻣﯿﮕﯿﺮﻧﺪ... ﺑﺎﻧﻮ !☁
سخنان ناب دکتر انوشه👌
برگشتم دیدم گلی با صورتی برافروخته داره میاد سمت من نگران شدم رفتم طرفش گفتم : _چیشده گلی ؟ با فریاد
همش فکر میکردم به خاطر ضربه ایه که مازیار بهم زده به هیچ کس حتی گلی هم چیزی نگفتم هر روز بیشتر تو خودم فرو میرفتم همش تو دستشویی بودم و تو جواب گلی و مامان که میگفتن چرا انقد میری دستسویی میگفتم سردیم کرده درد دلم بهتر شده بود تا سه روز ادامه داشت تو اون سه روز من مردم و زنده شدن چیزی نمیدونستم تا بفهمم مدام تو دلم مازیارو نفرین میکردم دیگه سمت باغ نرفتم حتی فرهادم دوست نداشتم ببینم پیش خودم فک میکردم حتما پشیمون شده که دیگه نیومده روزا به سرعت میگذشت و من غمگین تر از روز قبل میشدم وزنم پایین اومده بود و بدتر از همه این بود بقیه فکر میکردن به خاطر مازیار به این روز افتادم کارگرای عمارت حتی مامانم و زیور با دلسوزی نگام میکردن و زنعمو اینا با تمسخر لیلا یه جوری با غرور نگام میکرد که واقعا حالمو بد میکرد یکی از اتاقای عمارتو آماده کرده بودن واسه مازیار و لیلا و همه در تدارک عروسی بودن دوروز مونده به مراسم سر و کله عمه و خانوادش هم پیدا شد دیگه واسه اومدن عمه و شیرین هم ذوقی نداشتم ولی برعکس من گلی حسابی خوشحال بود شیرین تغییر کرده بود لباسای شهری تنش بود و سر و شکلش عوض شده بود ولی هنوز همونجوری صمیمی و مهربون بود هنوزم مثل قبل مسخره بازی در میاورد و مازیار و لیلا رو مسخره میکرد وقتی میدید من همراهیش نمیکنم میخورد تو ذوقش و همش میپرسید چته به گلی گفته بود از قضیه فرهاد چیزی به شیرین نگه خودمم یکم خودمو جمع و جور کردم تا کمتر سر زبونا بیافتم سعی میکردم خودمو خوشحال نشون بدم ولی غم رو دلم تمومی نداشت
1.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شرافت،شرافت که میگن یعنی چی؟!
@daneshanushe✍️
🌸🍃🍃🍃🍃🍃
#قشنگه_بخونید
‹ تو دقیقا همون قسمت قشنگ زندگیِ
منی که همیشه به وجودش میبالم ؛
تو همون یه نفری هستی ک دلم
میخواد پا به پاش پیر بشم ؛
تو همون یاری هستی ک شهریار میگه
بدون وجودش شهر ارزش دیدن نداره !
تو آغاز و انتهایِ منی ؛ یه جوری ک
بند بندِ وجودم دیوونهوار تو رو میپرسته !
آرومِ جونِ من ؛ تو خوش قلب ترین آدمِ
دنیایی و قطعا خدا خیلی منو دوس داشته
که تورو بهم داده ؛ )♥︎’
دکتر انوشه /
نیازی نیست؛
برای کسی که نمیفهمه توضیح بدی
که چه کارهایی براش انجام دادی
و چقدر باهاش ساختی !
و چقدر به فکرش بودی ...
نگران نباش ، گذر زمان بهش میفهمونه !!
زمانی به پختگی روانی می رسی که
احساس نیاز نکنی به هرچیزی جواب بدی ...!
🖌#دڪتر_انوشه
خوشبختی سه ستون دارد:
فراموش کردن تلخی های دیروز
غنیمت شمردن شیرینی های امروز
امیدواری به فرصت های فردا
🍃🍃🍃
مراقب آدمهاے "آرام" زندگیتان باشید،
آنهایے که "گوش" میدهند،
دیرتر "غمگین" میشوند،
"سخت عصـــبانے" میشوند،
طولانے "دوستتان" دارند،
کم "عاشـــق" میشوند،
"مهربانے" را بلدند،"حواسشان" به شماست، ...
"درد" را به "جان" میگیرند تا شما را "نرنجانند"،...
آنها همانهایے هستند که اگر "دلشان بشکند"!
دیگر"نیســـتند"!
نه اینکه "کم" باشند
دیگر "نیستـــند..
@daneshanushe✍️
🌹🍃
💕ﻫﺮﮔﺰ ﺑﻪ ﮐﺴﯽ ﺣﺴﺎﺩﺕ ﻧﮑﻦ ﺑﺨﺎﻃﺮ ﻧﻌﻤﺘﯽ ﮐﻪ ﺧﺪﺍ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺩﺍﺩﻩ
💠زﯾﺮﺍ ﺗﻮ ﻧﻤﯿﺪﺍﻧﯽ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﭼﻪ ﭼﯿﺰﯼ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺍﻭ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺍﺳﺖ
💕و ﻏﻤﮕﯿﻦ ﻣﺒﺎﺵ ﻭﻗﺘﯽ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﭼﯿﺰﯼ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺗﻮ ﮔﺮﻓﺖ...
💠ﺯﯾﺮﺍ ﺗﻮ ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﯽ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﭼﻪ ﭼﯿﺰﯼ ﺭﺍ ﻋﻮﺽ ﺁﻥ ﺑﻪ ﺗﻮ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺩﺍﺩ،
💕ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺷﺎﮐﺮ ﺑﺎﺵ ﻭ ﺑﮕﻮ...
💠"ﺷﻜﺮ" ﺍﮔﺮﺭﻭﺯﯼ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﺑﻪ ﻣﺤﺎﺳﺒﻪ ﺛﺮﻭﺗﺖ ﮔﺮﻓﺘﻰ ﭘﻮﻟﻬﺎﯾﺖﺭﺍ ﻧﺸﻤﺎﺭ...
💕ﮐﺎﻓﯽ ﺍﺳﺖ ﻗﻄﺮﻩ ﺍﺷﻜﻰ ﺑﺮﺭﻭﯼ ﮔﻮﻧﻪ ﺍﺕ ﺑﺮﯾﺰﯼ...
💠✨ﺗﻌﺪﺍﺩ ﺩﺳﺘﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺁﻧﺮﺍ ﭘﺎﮎ می کنند ثروت توست.✨💠/دکتر انوشه
#دکتر_انوشه
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
@daneshanushe