eitaa logo
سخنان ناب دکتر انوشه👌
9.3هزار دنبال‌کننده
7.5هزار عکس
18.2هزار ویدیو
34 فایل
روانشناسی دکتر انوشه 💫﷽💫 تبلیغات پر بازده https://eitaa.com/joinchat/624099682C3e1a6dd3b9
مشاهده در ایتا
دانلود
4.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
با هم قشنگ صحبت کنیم! تو محبت کردن ها تو تعارفات روزانه تو رفت و آمدها و...❤️/دکتر عزیزی 🎥 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ @daneshanushe
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
زندگی هرکس "تصویری عینی" از براورد باورهایی ست که درذهن نیمه هشیار او نقش بسته است. پس به هرکجا که برود ، درست همان شرایط را باخود میبرد... @daneshanushe✍️
سخنان ناب دکتر انوشه👌
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی چون زودتر رفته بود یکم معطل شدم تا فرهاد بیاد از پشت سرم صدای پا حس کرد
دو روز مونده بود به مراسم بله برون به ظاهر همه چی خوب و آروم بود سیمین و کلا تو این هفته ندیده بودمش دیگه زنعمو و حتی مازیار هم زیاد پیداشون نبود با اینکه مشکلی نبود ولی بازم دل من شور میزد و این اضطراب لعنتی ول کن نبود مادرم میگفت این استرس ها طبیعیه و همه دخترا قبل ازدواجشون این ح س رو دارن لباسم آماده شده بود و خیاط آورده بود واقعا لباس زیبایی شده بود میگفت پارچشو از تهران آورده و اینجاها اصلا نیس مثل این پارچه راست و دروغشو نمیدونم ولی الحق که هم پارچش اعلا بود هم خیلی قشنگ دوخته بودش واسه مادرمم لباس قشنگی دوخته بود با یکی از همون پارچه هایی که عمو از یکی از سفراش به تهران اورده بود سوغات پیش خودم گفتم حتما عمو پیش خودش کلی ذوق میکنه لباس مادرمو ببینه سکینه بانو که نمیتونست تو مراسم شرکت کنه گلی هم چون دختر مجرد بود جاش تو مراسم نبود خیاط میگفت زنعمو  هم لباس نخواسته ازش مادرم گفت احتمالا از خیاط ده خودشون بخوان براشون لباس بدوزه ولی خیاط میگفت از اونم پرس و جو کرده زن عمو سفارشی نداده یکم عجیب بود چون زن عمو واسه هر مراسمی لباس میدوخت چه کوچیک چه بزرگ ولی مادرم گفت حتما سر مراسم های مازیار و لیلا انقدر لباس دوخته هنوزم داره و گلی نظرش این بود که از حسوادتشه خان بابا دستور داده بود واسه مراسم چیزی کم و کسر نباشه و از میوه و شیرینی بهترین نوعش باشه یجورایی میخواست پیش ماشالله خان کم نیاره از طرفی هم از این که میخواست با ماشالله خان وصلت کنه حسابی سر کیف بود یکی دیگه از اتفاقای عجیب اون روزا بیرون نرفتن های سیمین بود از بعد از مراسم خاستگاری من دیگه ندیده بودم سر ظهر بره بیرون بعضی وقت ها یه فکرایی میومد سراغم ولی حواس خودمو پرت میکردم که فکرای الکی نکنم
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
6.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تربیت فرزند مثل ماهیگیری نیست.../دکتر صاحبی 🎥 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ @daneshanushe
323.6K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
داشتن یه همسر خوب مثل تو باارزش تر از هر ثروتیه😍❤ عاشقتم همسرم🫀 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ @daneshanushe
4.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مادر پناهه همیشه...❤️ ❤️·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ @daneshanushe
هدایت شده از تبلیغات گالری هنرمندان🎻
6.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هزاران نفر عکس و فیلم دندوناشونو واسه آقای حیاتی (گوینده خبر) فرستادن😂 واکنشش دیدنی و قابل تحسینه 👏💓 ولی خدایی چیزایی که معرفی میکنه خیلی خوبن 👌 این محصولی که معرفی کرده بوده یه پک بیلیچینگ خونگیه که مثل اینکه خیلی طرفدار پیدا کرده و همه ازش راضی بودن 😍 لینک اختصاصی سایت اصلی این محصول با تخفیف ویژه و ارسال رایگان👇👇👇 https://landing.saamim.com/maZ4h https://landing.saamim.com/maZ4h
سخنان ناب دکتر انوشه👌
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی دو روز مونده بود به مراسم بله برون به ظاهر همه چی خوب و آروم بود سیمین
به قول فرهاد الان فقط باید به فکر زندگی آیندمون باشم آخرین باری که فرهادو دیدم تصمیم گرفتیم دیگه بهش فکر نکنم برام خیلی سخت بود ولی تحمل میکردم تا اون روز که بشم نشون کردشو دیگه دیدارمون با خیال راحت باشه البته بعد از بله برون هم رسم نبود دختر و پسر همدیگرو ببینن ولی فرهاد میگفت میخوان مراسم عقد و عروسی هم زود برگزار کنن و فاصله زیادی بینشون نمیافتاد لباسمو که واسه بار چندم پوشیده بودم و در اوردم با دقت آویزون کردم به میخی که رو دیوار زده شده بود گلی گفت حالا انقدر تنت کن در بیار تا کهنش کنی گفتم وای گلی نمیدونی چه حسی دارم چرا انقدر لحظه ها دیر میگذره پس کاش زود بگذره این دو روز گلی بالشتی انداخت رو زمین و دراز کشید گفت میگذره بابا میرسی به فرهاد خ انتون چشم رو هم بزاری میبینی بچه هات دارن از سر و کولت میرن بالا از فکر بچه هایی که قرار بود منو فرهاد پدر مادرشون باشیم دلم قن ج رفت گلی گفت چیشد خ وشت اومد با ذوق بهش نگاه کردمو سرمو تکون دادم گفتم مامان کجاس پس گلی روشو اونور کرد و گفت طبق معمول پیش زیور میگه میخوام خودم شیرینی های مراسمو درست کنم گلی خوابید و منم بلند شدم رفتم مطبخ مادرم و زیور و یکی از کارگرا مشغول درست کردن خمیر شیرینی بودن هنوز تا آماده شدن شیرینی ها خیلی مونده بود پس تصمیم گرفتم برم یکم تو باغ بشینم به یاد قدیما که حوصلم سر میرفت میرفتم تو باغ رفتم سراغ تخته چوبی که همیشه میشستم روش و بازم فرو رفتم تو خیال لباس عروس و مراسمایی که پیش رو داشتم تو ذهنم خودمو تو لباس عروس سفید ساتن تصور میکردم با گلدوزی هایی که روی دامنش داشت و فرهادو توی کت و شلوار مشکی راه راه با خودم میگفتم اگه خیالش انقدر قشنگه پس وقتی تبدیل به واقعیت بشه چقدر میتونه شیرین باشه تو همین رویاهای شیرین بودم   که احساس کردم صدای پا میاد
3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
به نام مادر ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ @daneshanushe