eitaa logo
سخنان ناب دکتر انوشه👌
9.3هزار دنبال‌کننده
7.5هزار عکس
18.2هزار ویدیو
34 فایل
روانشناسی دکتر انوشه 💫﷽💫 تبلیغات پر بازده https://eitaa.com/joinchat/624099682C3e1a6dd3b9
مشاهده در ایتا
دانلود
تفکر مثبت، 🌼🌼🌼 خود به تنهایی باعث انجام کاری نمی‌شود، اما باعث می‌شود هرکاری را بسیار بهتر از زمانی که تفکر منفی دارید انجام دهید... ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ @daneshanushe
هدایت شده از تبلیغات گالری هنرمندان🎻
📣📣📣📣📣📣📣📣📣
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سخنان ناب دکتر انوشه👌
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی دیگه شب شده بود و هنوزم گه گداری صدای لیلا و مادرش که ن فرینم میکردن از
فرداش مثل مرغ سر کنده بودم از طرف ماشالله خان خبری نیومده بود و نمیدونستم خوشحال باشم یا ناراحت ناهار هم زیور واسمون آورد اتاقمون و میگفت یجورایی همه منتظر خبر هستن بعد از ناهار به گلی گفتم هرجور شده باید کمکم کنی برم فرهادو ببینم با خودش حرف بزنم و این قائله ختم بشه مادرم دیشب هم درست حسابی نخوابیده بود ولی انگار قصد خوابیدن هم نداشت گلی یه فکری به سرش زد تا سر مادرمو گرم کنه و من بتونم برم به هوای دستشویی رفتن از اتاق رفت بیرون و به زیور گفت مادرمو به بهونه کمک ببره پیش خودش تا کمتر فکر و خیال کنه و غصه بخوره زیور هم که همیشه دلسوز مادرم بود باور کرد که ما بخاطر حال مادرم میگیم و اومد به بهونه کمک مادرمو برد پیش خودش تا مثلا باهاش صحبت کنه ناراحتیش کمتر بشه ولی قسمت سخت ماجرا مونده بود و اونم حضور مازیار تو حیاط بود از صبح تو حیاط واسه خودش الکی میچرخید و حتی ناهار و صبحونشم رو تختی که تو حیاط بود براش چیدن نمیدونم چرا قصد رفتن نداشت هرچی منتظرش شدم از جاش تکون نمیخورد میدونستم با وجود مازیار محاله بتونم برم تو باغ انقدر حرص خورده بودم حالت ته وع گرفته بودم و همش به گلی میگفتم تروخدا یه کاری بکن ولی کاری از دست گلی هم بر نمیومد یک بار به هوای دستشویی رفتم تو حیاط ببینم میتونم برم تو باغ یا نه ولی مازیار چهار چشمی زیر نظرم داشت غروب شد و مادرمم اومد تو اتاق و من نتونستم برم فرهادو ببینم دم پنجره نشسته بودم که یکی وارد حیاط شد  و عمو اومد استقبالش نمیشنیدم چی میگن ولی مطمئن بودم از طرف ماشالله خان اومده انقدر پوست لبمو جوویده بود خون میومد از حالت صورت عمو معلوم بود حرف خوش آیندی نشنیده اون مرد که رفت عمو رفت سمت عمارت و من همچنان پشت پنجره منتظر بود یکم که گذشت عمو از عمارت اومد سمت اتاق ما و مادرم رفت درو باز کرد و بدترین خبر عمرمو من اون لحظه شنیدم عمو با ناراحتی گفت از ده بالا خبر اوردن مثل اینکه خاستگاریشونو پس گرفتن و گفتن پشیمون شدن اخ که دنیا رو سرم خراب شد
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🤍 💌اگر شریک زندگی شما به احترام نگذارد و به آرزوها و اهداف شما اهمیت ندهد زندگی کردن با او می‌تواند بسیار دشوار باشد. 💌 💌سعی کنید کسی را انتخاب کنید که به اغلب حیطه‌های زندگی شما احترام بگذارد. البته شما هم باید به او احترام بگذارید. 💌 💌"احترام متقابل یکی از تعیین‌کننده‌های شریک زندگی مناسب است."/دکتر انوشه ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ @daneshanushe ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
💔 می‌ترسی همسرت بهت خیانت کنه؟ 🥲 👇🏼اینجوری از خیانتش جلوگیری کن ...😊 ❣اگر نگران خیانت همسرتان هستید، به بهبود رابطه‌ عاطفیتون و غنی سازی روابط کلامیتون توجه کنید. هرچقدر شما بیشتر به همسرتان محبت کنید اون کمتر به سمت روابط ناسالم حرکت می‌کند. 👈 نه این که دنبال لاغری و جراحی زیبایی و درگیری ظاهری باشید. ظاهر شما بعد از مدتی برای همسرتون عادی میشه ولی اخلاقتون نه. اگه همسرتون عاشق شخصیت و اخلاق شما با ظاهر زیبای بقیه دلش نمیلرزه 😉
1.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شخص را به انسانیتش، نه به ظاهرش ! دل را به پاکیش، نه با صاحبش ! جسم را به سلامتیش، نه به لاغریش ! و سخنان را به عمق معنایش، نه به گوینده اش ! 🎙 @daneshanushe✍️
9.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وظایف شوهر نسبت به خانمش چیه 🤔 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ @daneshanushe
سخنان ناب دکتر انوشه👌
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی فرداش مثل مرغ سر کنده بودم از طرف ماشالله خان خبری نیومده بود و نمیدونس
مثل ادمی بودم که تا میام بلند شم یکی ض ربه بعدی رو بهم میزنه مادرم سری تکون داد و اومد تو ح. س میکردم نفسم در نمیاد دیگه به مادرم نگاه میکردم تا یه فکری کنه یه کاری کنه برام ولی اونم مثل من تو شوک بود دوباره در اتاقمونو زدن بازم عموم بود نگاهی به مادرم کرد و گفت روم سیاه زنداداش شدم مثل ج غد شوم مادرم گفت چیشد دوباره عمو سرشو انداخت پایین و گفت خودتون که میدونید همه کاره ما الان خان باباس کسی هم نمیتونه رو حرفش حرف بزنه مادرم پرید وسط حرفش و گفت نصف جون شدم برو اصل مطلب ببینم باز چه خ اکی تو سرم شده عمو انگار از حرفی که میخواست بزنه خودشم خیلی راضی نبود بعد از یکم من و من کردن به آرومی گفت والا خان بابا خیلی عص بانیه گفت بهتون بگم فردا عاقد میاره واسه خوندن خطبه عقد بهار و مازیار نه واقعا دیگه نمیتونستم تحمل کنم داشتن دستی دستی بدب ختم میکردن و کاری از دستم برنمیومد مادرمو زدم کنار رفتم جلوی در گفتم عمو شما دیگه چرا شما که میدونی همه اینا زیر سر کیه چرا میخوای بدبخ تم کنی عمو مگه من دختر برادرت نیستم دختر خودتم بود همین کارو میکردی عمو دوباره با شرمندگی گفت چی بگم عمو جان خودت که میدونی نمیشه رو حرف خان بابا حرف زد گفتم نه من نمیدونم شما پسرشی تروخدا باهاش حرف بزن باشه من زن فرهاد نمیشم ولی مازیار هم زن داره چجور دلت میاد بشم زن دومش زندگی دوتامون خراب بشه اخه عمو یکم فکر کرد و گفت ببینم چیکار میتونم بکنم و رفت ولی هممون میدونستیم که کاری از دستش بر نمیاد عمو مثل آقا جانم نبود که واسه خواسته هاش رو حرف خان بابا حرف بزنه اون یا گوش به فرمان خان بابا بود یا زنعمو نمیدونم در آینده چجوری میخواست جانشین خان بابا بشه و خان روستا دوباره نشستم رو زمین و شروع کردم گ ریه کردن انقدر تو این دو روز بهم شوک‌وارد شده بود حس میکردم دیگه جونی تو تنم نیس مادرم نشست کنارم و گفت گریه نکن نمیزارم زن مازیار بشی فردا خودم میرم با ماشالله خان صحبت میکنم
پدر اگه پولدار است همه جوانیش را داده .... واگر بی پول است همه زندگیش را .... تا نانی لای سفره گذارد و تو بزرگ شوی ... و برایش همین بس که بگویند سر سفره پدرش بزرگ شد ... ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ @daneshanushe