eitaa logo
سخنان ناب دکتر انوشه👌
9.3هزار دنبال‌کننده
7.6هزار عکس
18.2هزار ویدیو
34 فایل
روانشناسی دکتر انوشه 💫﷽💫 تبلیغات پر بازده https://eitaa.com/joinchat/624099682C3e1a6dd3b9
مشاهده در ایتا
دانلود
8 مرد خطرناک برای ازدواج: 𝟣- مردی که با شما صادق نیست 𝟤- مردی که خسیس است 𝟥- مردی که با شغل خود ازدواج کرده است 𝟦- مردی که هنوز به پدرومادرش وابسته‌است 𝟧- مردی که نسبت به شما تعهد‌اخلاقی و عاطفی ندارد 𝟨- مردی که حال کار کردن نداره 𝟩- مردی که بیش از حد رفیق باز است 𝟪- مردی که غیراجتماعی و گوشه‌گیر است ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ @daneshanushe
22.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔸 انتظاراتتان از یکدیگر را بنویسید/دکتر عزیزی 🎥 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ @daneshanushe
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سخنان ناب دکتر انوشه👌
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی زدم زیر گریه و گفتم نمیدونم گلی هیچی نمیدونم گلی هم پا به پای من اشک می
سر ظهر بود که مادرم با سینی غذا وارد اتاق شد رو به گلی گفت بهوش نیومد گلی گفت نه و مشغول انداختن سفره شد بوی غذا هوش از سرم برده بود و تازه میفهمیدم چقدر گرسنه هستم غذاشونو که خوردن گلی ظرف ها و سفره رو جمع کرد و به مطبخ برد تا با زیور هم صحبت کنه زیر چشمی مادرمو نگاه میکردم که گوشه اتاق نشسته و غ مگین زل زده به یه گوشه انگار تو همین دو روز ده سال پیرتر شده بود و من هنوز دلیلشو نمیدونستم یکم که گذشت گلی اومد و بعد از اونم زیور اومد از مادرم خواست بره تو اتاقش تا واسه گلدوزی پارچه های جهیزیه بچه خواهرش بهش کمک کنه هرچی مادرم گفت یه وقت دیگه و الان حال ندارم زیور قبول نکرد و بردش که به این بهونه سرشو گرم کنه غصه نخوره مادرم که رفت سریع از جام بلند شدم تو آینه کوچیک اتاق خودمو نگاه کردم و با دیدن چهره رنگ و رو رفته و چشمای گود افتادم یه لحظه از رفتن پشیمون شدم دوس نداشتم فرهاد منو اینجوری ببینه ولی چاره ای نبود گلی رفت حیاطو نگاه کرد و وقتی مطمئن شد کسی نیس چادر مادرمو انداختم رو سرم و از در رفتم بیرون اینجوری اگه کسی هم از پنجره منو میدید خیال میکرد مادرمه تند تند به سمت باغ رفتم و به سرعت خودمو به در ته باغ رسوندم و بسم الهی زیر لب گفتم و به امید دیدن فرهاد درو باز کردم ولی اثری از فرهاد نبود هرچقدر منتظر موندم نیومد فرهادی که هر روز پشت این در منتظرمن میموند تا بلکه بالاخره یه روز بتونم بیام و همو ببینم دیگه نبود یکم دیگه هم صبر کردم و در آخر نا امید به سمت عمارت برگشتم وقتی مطمئن شدم داخل حیاط کسی نیس به اتاقمون رفتم تا وارد شدم گلی با اس ترس اومد جلو و گفت چقدر دیر کردی بهار مردم از نگرانی چیشد گفتم هیچی گلی نیومد گفت مگه ندید اون سری هم نیومد بهار تو بیهوش بودی مخت تکون خورده من چرا نفهمیدم گزاشتم بری اخه گلی یک سره غر میزد و من اون لحظه غمگین ترین ادم جهان بودم تو جام نشسته بودم و بیصدا اشک میریختم گلی که تازه متوجه اشکای من شده بودگفت واای چیشد بهار گریه میکنی چرا طاقت نیاوردم خودمو انداختم بغ ل گلی و شروع کردم گریه کردن با صدای گریه من مادرم و زیور سراسیمه وارد اتاق شدن
22.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔸 انتظاراتتان از یکدیگر را بنویسید/دکتر عزیزی 🎥 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ @daneshanushe
💑رابطه بد با خانواده همسر: 🔻اگر تا این لحظه به رابطه شما با خانواده همسرتان لطمه وارد شده، دست به هر کاری بزنید تا رابطه خود با خانواده همسرتان را بهبود ببخشید. اولین نفری باشید که صلح را برقرار میکند. 🔻زیرا هنگام دعوای شما با خانواده همسرتان، تنها کسی که آزرده خاطر میشود، همسرتان است که احساس میکند بین شما گیر افتاده است.
🔺️قرار نیست آدم همیشه حالش خوب باشد ۱. بپذیرید که الآن حالتان خوب نیست، و پیدا کنید حستان دقیقاً چیست (غم، خشم، خستگی، ناامیدی، فرسایش) ۲. کمی با خودتان  مهربان باشید و حلقه امنیت مهربانانه درست کنید  و خودمراقبتی کنید ۳. و بدانید که آسمان گاهی ابری می شود و این طبیعی است ولی ابرها باقی نمی مانند
4.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
صحبت های دکتر سعید عزیزی برای زندگی بهتر شما ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ @daneshanushe
16M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 هرچه محیط غنی‌تر باشد هوش فرزند بالاتر می‌رود/روانشناس زینلی 🎥 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ @daneshanushe
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
😍☺️ خوش به حال آدمهایی که ذرات ریز شادی را در هوا می‌قاپند و جهانِ سبز و ساده‌ی خود را دوست دارند! خوش به حال آدمهایی که گذشت در قلب و افکارشان شبیه باران، مدام در حال بارش است و عیب‌های دیگران را کتاب نمی‌کنند و دست به دست نمی‌چرخانند! کاش خدا از خاک و گِل این دسته از آدمها بیشتر انسان خلق کند، تا زمین دلش گرم باشد و سبز باشد و خوشبختی از آن بروید
سخنان ناب دکتر انوشه👌
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی سر ظهر بود که مادرم با سینی غذا وارد اتاق شد رو به گلی گفت بهوش نیومد گ
صدای گریه من مادرم و زیور سراسیمه وارد اتاق شدن با دیدن من مادرم جلوی در نشست و زیور با خوشحالی گفت خداروشکر بهوش اومدی بهار جان گریه میکنی چرا مادر بشین برم برات غذا بیارم چیزی نخوردی دو روزه مارو نصفه عمر کردی که دختر حالت خوبه سرمو تکون دادم و با چشمای اشکی زل زدم به مادرم که سعی میکرد نگاه ازم بد. زده دوست داشتم بیاد بغلم کنه دست رو سرم بکشه و بگه نگرانم بوده بگه همه چیز درست میشه و نمیزاره من زن مازیار بشم ولی همونجا نشست و دستشو گزاشت رو سرش فقط اشک ریخت حس کردم اونقدر که زیور نگران حالم بوده مادرم نبوده زیور آبگوشت خوشمزه ای برام آورد و من دیگه مثل ظهر که با بوی غذا دلم ضعف رفت دیگه اشتهایی به غذا نداشتم خبر بهوش اومدن من بسرعت تو عمارت پیچید و همه پشت اتاق ما جمع شدن خان بابا بدون هیچ حس ی و عمو با نگرانی نگاهم میکردن زن عمو لیلا و دخترا امابا خشم زل زده بودن بمن و نیشخند مسخره ای که سیمین بهم میزد حالمو بدتر میکرد بنظر میومد از خبر مرگم بیشتر خوشحال میشدن تا خبر بهوش اومدنم مازیار تازه از بیرون اومده بود و مستقیم اومد به اتاق ما گفت خوبی بهار جان حالم از صدا و لحن صمیمی و نگرانش به هم میخورد لیلا با حرص لبشو میجویید و با خشن مازیار و صدا کرد مازیار اما بی تفاوت با چشماش زل زده بود به من زنعمو با تحکم مازیار و صدا کرد و از اتاق ما بردش بیرون همه که رفتن مادرم از گلی هم خواست برن از اتاق بیرون تا با من حرف بزنه حس میکردم فرسنگ ها از مادرم دور شدم و دیگه حس محبتی به من نداره نگاهش به گل قالی بود و باصدایی لرزون پرسید کی بود؟ گفتم کی مامان ؟ با عصبانیت به من نگاه کرد و گفت بسه هر چقدر دروغ گفتی و از اعتمادم سو استفاده کردی فقط یه کلمه بگو کی بود گفتم مامان بخدا من نمیدونم چی میگی