بیا تا ته خطِ این عشقِ بیمرز ،
با هم بخونیم صدایِ بیصدا را ،
تویی که هر روز ، تازهتر از شب ،
رویای من را ، میبری تا فردا ... ! ✨
📖 داستان : « یه دنیا فاصله ، یه قطره اشک »
تقدیم به همهٔ کسایی که عشقشون توی فرودگاه موند ...
سال ۹۸، فرودگاه مهرآباد، سالن ترانزیت. من برای بدرقه خواهرم رفته بودم. یه دختر با چادر سفید کنار پنجره ایستاده بود و به باند پرواز نگاه میکرد. دستش یه گل رز قرمز بود که گلبرگهاش داشت میریخت.
نزدیکش شدم و گفتم: «برای بدرقه اومدی؟»
بدون اینکه برگرده، گفت: «نه، برای استقبال... ولی پروازش ۳ ساعت پیش اومده و منو ندیدم...»
گفتم: «چطور؟ مگه قرار نبود بیاد پیشت؟»
چرخید به سمتم. چشماش قرمز بود، ولی لبخند داشت. گفت: «پسرم بود. ۱۰ سالشه. وقتی ۲ سالش بود، با پدرش رفتن آلمان. امروز قرار بود برگرده، ولی پدرش گفت نمیتونه بیاد... ۸ ساله که فقط توی ویدیوکال دیدمش...»
اشکش جاری شد. من بغض کردم. گفتم: «چرا نیومد؟»
گفت: «چون میترسید منو ببینه و دیگه نخواد برگرده... پدرش بهش گفته مامانت نمیخوادت...»
دستش رو گرفتم. گفت: «میدونی، من هر سال یه گل رز میخرم میام اینجا، حتی اگه نیاد... شاید یه روز بیاد...»
همون موقع، یه پسر کوچولو با یه کولهپشتی آبی از درب خروجی اومد بیرون. یه لحظه ایستاد، نگاه کرد، و دوید سمت اون دختر. فریاد زد: «مامان!»
دختره گل رو انداخت و بغلش کرد. اون پسر کوچولو گفت: «بابا گفت دروغ گفتم... من خودم اومدم، با یه خانم مهربون تو هواپیما...»
دختره گریه میکرد و میخندید همزمان. اون روز فهمیدم که عشق مادری، از هر عشق دیگهای قویتره، ولی گاهی همون عشق، دردناکترین هم هست.
پیام داستان : « بعضی عشقها رو باید توی فرودگاهها پیدا کرد ... جایی که آدمها میرسند یا میروند ، ولی عشق همیشه میمونه ...»
رشته اسرار هر کاری است
بسم الله الرحمن الرحیم ،
بهر ما بهتر زهر یاری است
بسم الله الرحمن الرحیم .
گفته بودی که چرا محو تماشای منی ،
آن چنان مات که حتی مژه بر هم نزنی !
مژه بر هم نزنم تا که ز دستم نرود ،
ناز چشم تو به قدر مژه بر هم زدنی ...!
کاش میدانستی ،
من بیشتر از آنچه میگویم و نشان میدهم ،
بیشتر از آن چه می دانی و میبینی
دوستت دارم ...!
چآی میخواهم ولی قندان یاور با خودت ،
چآی باشهد ِلبان ِتوست چآی دیگری ...