آوا؟ آوا: بله؟ چطوری؟ آوا: خوبم. باز هم داری دروغ میگی. آوا: چی؟ نه، من هیچوقت به تو دروغ نمیگم. حالم خوبه. تو چطور؟ چطوری؟ از جواب دادن طفره نرو؛ میدونم که حالت خوب نیست. آوا: فکر میکنی *میتونم* بگم حالم خوب نیست؟ نمیدونم... آره، میتونی! چرا نتونی؟ مشکلی پیش اومده؟ آوا: نه، نمیتونم؟ من از پسِ هر چیزی برمیام! چرا داری در این مورد حرف میزنی؟ چون میفهمم که حالت خوب نیست. تا کی میخوای به دروغ گفتن ادامه بدی؟ چرا احساساتت رو پنهان میکنی؟ آوا: بسه! اینقدر سوال نپرس! اصلاً هم به تو ربطی نداره. تازه، مگه اصلاً میتونی کمکم کنی؟ من همیشه خوبم؛
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
نگران نباش. آوا باز هم دروغ گفت! اصلاً نمیدونم توی دلش چی میگذره. گاهی فکر میکنم اون مدام داره احساساتش رو پنهان میکنه! اون میترسه اعتراف کنه که حالش خوب نیست!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
آوا بیش از همه با پرنیا حرف میزند. او پرنیا را بهترین دوستش میداند؛ بله. میتواند درباره هر چیزی با او صحبت کند. آوا در کنار پرنیا واقعاً احساس راحتی میکند. نمیدانم چرا، اما حس میکنم آوا خیلی به پرنیا وابسته است. شاید پرنیا هم همین حس را داشته باشد. آوا پرنیا را مثل یک فرشته میبیند— او آوا را درک میکند و به حرفهایش توجه دارد. شاید گاهی با هم بحث کنند، اما خب... من فقط میدانم آوا چه حسی نسبت به پرنیا دارد، ولی نمیدانم پرنیا چه حسی نسبت به آوا دارد!