eitaa logo
قهوه قجری
62 دنبال‌کننده
271 عکس
23 ویدیو
1 فایل
یک فنجان قهوه تلخ نمیدونم، صرفا احیانا اگر کاری باهام داشتید: @MNimaM86
مشاهده در ایتا
دانلود
این تجربه‌ی زیسته‌ی منه. قدرتمندترین انسان‌هایی که دیدم آنهایی بودند که اراده‌ی آهنین و صبر پولادین داشتند. اما حتی آنها هم از یک چیزی خیلی ضربه خوردند، احساسات! احساسات بزرگترین نقطه‌ی ضعف انسان است. جایی که انسان‌ها معمولا بین تصمیم درست و غلط گیر می‌کنن و با تکیه بر این نقطه ضعف بزرگ اشتباه می‌کنند، نتیجه‌ی نادرست می‌گیرند، تعمیم اشتباه می‌دهند و زندگی خودشان را سیاه می‌کنند. من به احساساتم کانتی نگاه می‌کنم. کانت (فکر می‌کنم در کتاب نقد عقل عملی) گفته که تصمیماتی که بر اساس احساسات گرفته میشه تصمیمات غیراخلاقی هستند. البته کانت صرفا به تصمیمات اخلاقی اشاره می‌کنند ولی من بر اساس تجربیات زیسته‌ی خود این تعمیم کلی را می‌دهم چرا که خود نیز از احساساتم کم ضربه نخورده‌ام.
اگر راهی برای دایورت کردن و کنار گذاشتن احساسات از زندگی وجود داشت خیلی خوب می‌شد
نمیدونم چندم بود، یا حتی چند شنبه بود. یادم نیست. همینقدر یادمه که هفته‌ی آخر اسفند بود و از قم راه افتادیم به سمت شهرستان. مامانم دوهفته‌ای بود که دندانش کار داشت. پدرم اصرار داشت که سریع‌تر به دندان پزشک خانوادگی‌مان در تهران برویم (حالا میگم دندون پزشک خانوادگی فکر نکنید از بچه‌های ناف لسترسیتی و ساوتهمپتون و منچستر هستیم و یدونه وکیل شخصی هم هرکدوم از اعضای خانواده‌مون داره. نه بابا. پدر بزرگم با این دندون پزشک آشنا شد و رفیق شد و بعدا هربار کاری داشتیم می‌رفتیم پیش این) آخرسر قرار شد قبل از رفتن به شهرستان سر راه برویم مطب این بنده خدا که کار دندان مامانم که دوهفته روی زمین مانده بود را تمام کند. القصه. رسیدیم به شاه‌عبدالعظیم. اتوبان امام علی را گرفتیم و رفتیم بالا. از بزرگراه صدر و... (باقی‌اش یادم نیست، سرم تو گوشی بود) به میدان سرباز و مطب دکتر نزدیک شدیم و پیاده شدیم (حلا بماند که من اصلا حال و حوصله‌ی اومدن نداشتم و اون روز فکر کنم با پدرم یه دعوایی، جدلی، چیزی هم داشتم) و رفتیم داخل مطب دکتر. دکتر که یه ۱۲ سالی می‌شد که مرا ندیده‌بود از دیدنم شوکه شده بود و نمی‌دانست چه بگوید. پدرم توضیح داد که عجله داریم و باید برویم و برای همین سریع دست به کار شدند. من و نازنین پشت در روی صندلی نشستیم. من همچنان با پدرم کمی عنق و تلخ بودم و کتاب می‌خواندم. پدرم گاهی داخل می‌رفت و بیرون می‌آمد. این وسط نازنین انگار حوصله‌اش سر رفته بود و نمی‌دانست با چه چیزی باید خودش را سرگرم کند. بلند شد و در مطب کمی چرخید. مطب دکتر یک اتاق بزرگ بود که با شیشه و دیوار چوبی به دو بخش تقسیم می‌شد و بخش دوم پشت بخش اول بود. در بخش اول؛ کنار درب ورودی سمت راست میز منشی به همراه قفسه‌ای پیچ شده به دیوار و پر از کتب فیزیولوژی بود و چند عروسک آناتومی (از این انسان‌های لخت بدون پوست در ابعاد کوچکتر که تا لوزالمعده و روده‌ش هم میتونی دربیاری و برای بعضی از بچه‌ها ترسناکه) کنار کتب قرار داشت و زیر قفسه‌ها صندلی منشی قرار داشت (یه درصد فکر کن اگر زلزله میومد یا پیچ قفسه شل می‌شد چه بلایی سر اون منشی لب پروتزی که اون روز اتفاقا غایب بود میومد) و کنار منشی درست روبه‌روی درب ورودی هم چند مبل کوچک نرم اما قدیمی قرارداشت. نازنین دختر وروجکی نبود وگرنه باید توجه‌اش به آناتومی یا میز منشی جلب می‌شد، در عوض به درب بنفش آهنی مطب نزدیک شد و از سوراخش بیرون را نگاه کرد. چند ثانیه‌ای داشت نگاه می‌کرد که بوم! تمام ساختمان کمتر از ۲ ثانیه شروع کرد به لرزیدن. شیشه‌ها تا مرز شکستن رفتند و درب مطب با وجود بسته بودنش نازنین را به عقب حل داد. نازنین که فکر کرد نکند خودش غلطی کرده تقصیر خودش بوده سریع آمد و کنار من نشست تا خودش را بی‌تقصیر جلوه بدهد. دکتر تازه به زبان آمد: عجب چیزی زدن! پدرم رنگش پرید: زدن؟ دکتر که فقط صدایش می‌آمد گلویش را صاف کرد: احتمالا وزارت دفاع یا وزارت اطلاعات بود. چیزی نیست. اینا هر روز میان اینجارو میزنن میرن، طبیعی شده. پدرم نگران به ما نگاه کرد. شاید اینجا همان لحظه‌ای بود که داستان‌ها و فیلم‌های ضد جنگ شروع می‌شدند. پدری که آن روز با پسرش دعوا کرده بود، حالا نگران جان کل خانواده من جمله پسرش بود. در همین بین صدای دیگری با شدت کمتر آمد. میخواستم به کتاب خواندن ادامه دهم ولی جنگ هیجان بیشتری داشت. من داشتم یکی از هیجان‌انگیز ترین لحظات عمرم را تجربه می‌کردن و نباید به سادگی از کنارش می‌گذشتم. در همین بین تلفن دکتر زنگ خورد: الو؟ الو؟ خب من که گفتم اون روز باید دندونتو درست می‌کردم خانم. پاشو بیا (سوت، تشدید صدا و انفجاری به مراتب بدتر از انفجار قبل که پنجره‌ی مطب را ب موجش باز کرد) اوه اوه اوه اوه! نیا نیا زدن. خدافظ دکتر تلفن را کنار گذاشت: خیلی این یکی بد بود. به پدرم نگاه کردم بلکه جوابش را بدهد ولی آنقدر ترسیده بود که نمی‌توانست چیزی بگوید. شاید هم می‌توانست و نمی‌دانست چه بگوید. از یک طرف به من و نازنین نگاه می‌کرد، و از طرفی به مامان. (تازه قدرمونو دونسته بود) دکتر: خب حاج خانم تموم شد. مامان: فقط اگر ممکنه دندون‌های پسرمم ببینید دکتر: مشکلی نیست. بیاد بشینه پدرم: نیازی نیست آقای دکتر، این بچه هر شب مسواک میزنه و دندوناش سالمه مامانم: حالا بذار بشینه ویزیت بشه... پدرم: محمد پاشو بیا یه لحظه از کنار میز منشی وارد بخش دوم مطب شدم. جایی پر از وسایل پزشکی و خرت و پرت‌هایی که آدم را یاد آزمایشگاه دکتر لکتر می‌انداخت تا یک مطب دندان پزشکی. روی صندلی نشستم. دکتر: وا کن ببینم. خب... ۱،۲،۳... ۶ تا دندونش پوسیده -۶ تا؟ آره اینطور بنظر میرسه (صدای انفجار) خب ویزیت تموم شد خسته نباشید. بعدا بیاید درست کنم. ●●●
از مطب دکتر بیرون آمدیم. مردم همه به پایین خیابان، جایی در دور دست نگاه می‌کردند که ستون بلندی از دود آسمان را زینت بخشیده بود (زینت که چه عرض کنم لکه‌ای بود در امتداد آسمان) ستونک های دیگری هم بودند که کمتر به چشم می‌آمدند. باقی راه را با هندزفری بودم و به این فکر می‌کردم چه می‌شد اگر...؟
فارغ از تمام تحلیل‌ها و انگیزه‌های سیاسی که در جو جامعه وجود داره و ممکنه از متن برداشت بشه مقصود من وجودگرایانه (اگزیستانسیالیستی) بود
قهوه قجری
گوش نداده بودم ولی بد نشده نه؟
قهوه قجری
در آسمان ملائکه‌ی خوش ذوق شهر بهشت را که بنا کردند اول به سوی صحن و سرای تو چندین هزار پنجره وا کردند مبهوت کرده‌اند تماشا را حتی خود اهالی بالا را در این حرم به جای کبوترها یک آسمان فرشته رها کردند مشتی ستاره از فلک آوردند در سفره‌های ما نمک آوردند بس که بهار از فدک آوردند در شهر قم مدینه به پا کردند با چشم‌های غرق عطش دیدیم گنبد درون آینه‌ی حوض است آن کاسه‌های پر شده از خورشید سیرابمان از آب طلا کردند ملا حسین مولویِ مداح با سازگار و عاصی و خورشیدی از بس که بوده‌اند نمک‌گیرت در هر مقام شور به پا کردند ما قاصریم وصف تو را، وقتی امثال مرعشی و بروجردی یک عمر روزه‌های معطر را با بوسه بر ضریح تو وا کردند تکرار فاطمه‌ست عبور تو توصیف زینب‌ست مرور تو معصومه نام داشت حضور تو اما تو را کریمه صدا کردند ای تا همیشه کار تو کارستان اثبات کرده شوکت تو هر آن هرگز نکرده‌اند همه مردان کاری چنان که فاطمه‌ها کردند -حمیدرضا برقعی
قهوه قجری
پ.ن: ممنونم از دوست عزیزم آقای شهباز که زحمت گرفتن عکس را کشیدند و اجازه‌ی استفاده از چنین اثر هنری را به من دادند. پیشنهاد می‌کنم حتما رجوعی به آلبوم عکس‌های ایشان داشته باشید.
از ته دل آرزوی چنین اتفاقی را براتون دارم
سه سال پیش اولین مواجه‌هایی که با خشونت بالای ۱۸ سال داشتم آغاز شد. اوایل با انیمه‌ی اتک آن تایتان ایجاد شد. یادم است بخاطر سبک انیمیشنی که داشت خشونتش برایم چندش‌آور نبود و اذییتم نمی‌کرد. اما ای کاش اذییتم می‌کرد. چون این اذییت نشدن خودش مقدمه‌ای برای بی‌باکی روانی بود. من احساس می‌کردم که از دیدن صحنه‌ی خشونت‌آمیز نباید بترسم و نمی‌ترسم؛ اما تاثیرات مخربش آرام آرام بر ذهنم غلبه کرد و هنوز هم گاهی اذییتم می‌کند. پدر و مادرم خیلی تلاش کردند که جلویم را بگیرند و اجازه ندهند بیشتر از این آسیب ببینم اما فایده‌ای نداشت. لجبازی‌ام آنقدر زیاد بود که... خاطرم هست پایم را یک قدم آن طرف تر گذاشتم و برای مقابله با ترس ذهنی‌ام شروع به دیدن صحنه‌هایی کردم که در واقعیت رخ داده بودند. اعدام‌های دردناک، برخی از فیلم‌های منتشر شده از دارک‌وب، برخی گیف‌های خاص و... از آن روز تا مدت‌ها من درگیر بودم. (ببخشید اینطور می‌گویم ولی...) درگیر خریت نوجوانی و برای اولین بار از آن پرده برداشتم. الآن هم اگر به طور اتفاقی یا تصادفی صحنه‌ی خشنی از جلوی چشم‌های من بگذرد تمام آن فیلم‌ها به یاد من خواهند آمد. من خیلی تلاش کردم تا آنها را فراموش کنم و فکر می‌کنم همه‌اش لطف خدا بود (واقعا پدرم درومد). شخصیت‌های انسان‌ها با هم فرق می‌کند. ممکن است شخصیتی پیدا شود که نتواند جز فیلم‌های ژانر دلهره‌آور چیزی ببیند؛ و از آن طرف ممکن است کسی مثل من هر لحظه از آنها برایش مخرب باشد. آن ماجرا به من ثابت کرد ترسیدن من ضعف نبود، بلکه قوت بود. من در مسابقه‌ی دشمنی با خودم بودم و ناخودآگاهم این را نمیخواست. عقل من هنوز به رشد کافی نرسیده بود و نمی‌فهمید؛ اما اجازه‌ی دخالت عقلا و بزرگترها را هم نمی‌داد. این فقط یک مورد از مواردی‌ست که من فکر می‌کردم از باتجربه‌ها بیشتر می‌فهمیدم اما اشتباه می‌کردم و خطابم درست به کسانی‌ست که چنین فکر می‌کنند. شاید گاهی ممکن است حرف تجربه‌مندان به نظرتان اشتباه بیاید؛ اما حداقل شنیدن و فکر کردن درباره‌ی آن که ضرری ندارد؛ دارد؟ چه اشکالی داشت اگر من آن آزمون‌های شجاعت را از خودم ۵ سال یا ۶ سال دیگر می‌گرفتم؟ وقتی به سن فعلی‌ام می‌رسیدم به عمق فاجعه پی می‌بردم و اصلا سراغش هم نمی‌رفتم. لطفا با خودتان دشمنی نکنید. شنیدن حرف‌ها و فکر کردن به آنها نشانه‌ی ضعف نیست.