نمیدونم چه بلایی سرم اومده از دیشب تا الان یکسره فکر سیاسی میکنم.
احساس میکنم مغزم عادت نداشته این همه مدت از سیاست دور باشه و همین شده که دوباره به سمتش برگشته
به جنگ عادت کردم
حس میکنم چیزی ازش گم کردم و منتظرم برگرده
دوست ندارم اینجوری بگم و به این اقرار برسم، چون آدما توی جنگ میرن. ولی
دلم برای جنگ تنگ شده. برای تکتک آدماش، لحظاتش، اخبارش.
برای بیداری با صدای انفجار
برای دود موشک
برای شیشههای شکسته
برای ستونهای دود
برای بارانهای اسیدی
برای جنگندهها، پدافندها، پهپادها
برای شور حماسه
برای نطقهای احساسی
برای فارغالتحصیلان مینابی
برای روح سربازان
برای خون روی دیوار
برای گریههای گلزار
برای اونایی که سفر کردن
و برای چسبهایی که پشت شیشهها هنوز منتظر آمدن انفجار هستن
من در جنگم هنوز
من هنوز در جنگ ماندهام
قهوه قجری
به جنگ عادت کردم حس میکنم چیزی ازش گم کردم و منتظرم برگرده دوست ندارم اینجوری بگم و به این اقرار بر
پ.ن: نه اینکه جنگ طلب باشم؛ اینا صرفا احساسات شخصیه
دوتا از جدیدترین درسهایی که از زندگی گرفتم
۱. آیندهی دور مبهمه و اومدنش معلوم نیست. نهایتش من بتونم برای همین لحظهای که توش هستم و آیندهی نزدیکم برنامه ریزی کنم (در لحظه زندگی کنم)
۲. ما بعضا دلتنگ کسانی میشیم که حتی بهمون فکر هم نمیکنن. چه برسه به اینکه اونا هم دلتنگمون بشن. این برعکسش هم صادقه. خیلیها دلتنگ ما میشن که ما اصلا بهشون فکر نمیکنیم. پس به جای دلتنگی و فکر خیال بهتر نیست قدر کسی که کنارمون هست رو بدونیم؟ کسی که میخواد بهمون نزدیک بشهرو پس نزنیم. یذره باهاش صحبت بکنیم ببینیم آدم درستی هست یا نه. همینجوری الکی رد نکنیم، الکی هم قبولشون نکنیم.
قهوه قجری
یاد ایامی که با تلسکوپ از ماه عکس میگرفتم و نجوم همهی زندگیم بود
ولی جدا یه دورهای عکاس نجومی بودم...
تلسکوپ بر میداشتم میرفتم روی پشت بوم تا صبح مشغول رصد.
الان هم همینطوره با این تفاوت که تا صبح هزارتا کار میکنم الا رصد
قهوه قجری
دوتا از جدیدترین درسهایی که از زندگی گرفتم ۱. آیندهی دور مبهمه و اومدنش معلوم نیست. نهایتش من بت
درس جدید
بعضا پیش میاد توی موقعیتهای مختلف یک نفر از شما دربارهی چیزی نظر میپرسه و شما هم نظر میدید. غافل از اینکه اون فرد دنبال نظر شما نیست و دنبال اینه که یک نفر تصدیقش کنه