قهوه قجری
به جنگ عادت کردم حس میکنم چیزی ازش گم کردم و منتظرم برگرده دوست ندارم اینجوری بگم و به این اقرار بر
پ.ن: نه اینکه جنگ طلب باشم؛ اینا صرفا احساسات شخصیه
دوتا از جدیدترین درسهایی که از زندگی گرفتم
۱. آیندهی دور مبهمه و اومدنش معلوم نیست. نهایتش من بتونم برای همین لحظهای که توش هستم و آیندهی نزدیکم برنامه ریزی کنم (در لحظه زندگی کنم)
۲. ما بعضا دلتنگ کسانی میشیم که حتی بهمون فکر هم نمیکنن. چه برسه به اینکه اونا هم دلتنگمون بشن. این برعکسش هم صادقه. خیلیها دلتنگ ما میشن که ما اصلا بهشون فکر نمیکنیم. پس به جای دلتنگی و فکر خیال بهتر نیست قدر کسی که کنارمون هست رو بدونیم؟ کسی که میخواد بهمون نزدیک بشهرو پس نزنیم. یذره باهاش صحبت بکنیم ببینیم آدم درستی هست یا نه. همینجوری الکی رد نکنیم، الکی هم قبولشون نکنیم.
قهوه قجری
یاد ایامی که با تلسکوپ از ماه عکس میگرفتم و نجوم همهی زندگیم بود
ولی جدا یه دورهای عکاس نجومی بودم...
تلسکوپ بر میداشتم میرفتم روی پشت بوم تا صبح مشغول رصد.
الان هم همینطوره با این تفاوت که تا صبح هزارتا کار میکنم الا رصد
قهوه قجری
دوتا از جدیدترین درسهایی که از زندگی گرفتم ۱. آیندهی دور مبهمه و اومدنش معلوم نیست. نهایتش من بت
درس جدید
بعضا پیش میاد توی موقعیتهای مختلف یک نفر از شما دربارهی چیزی نظر میپرسه و شما هم نظر میدید. غافل از اینکه اون فرد دنبال نظر شما نیست و دنبال اینه که یک نفر تصدیقش کنه
اگر یار مرا دیدی به خلوت
بگو ای بیوفا ای بیمروت
گریبانم ز دستت چاک چاکو
نخواهم دوخت تا روز قیامت
محبت آتشی در جانم افروخت
که تا دامان محشر بایدم سوخت
عجب پیراهنی بهرم بریدی
که خیاط اجل میبایدش دوخت
شب تاریک و سنگستان و مو مست
قدح از دست مو افتاد و نشکست
نگهدارندهاش نیکو نگهداشت
وگرنه صد قدح نفتاده بشکست