صبح ارغوان آمد توی اتاق. معلوم بود از جلسهی دیروز فاطمه با پزشکها چیزهایی شنیده. با ذوق پرید روی تخت. خودش را لوس کرد و پرسید: بابا برای درمان بخوای بری ژاپن من را هم با خودت میبری؟ ژاپن را دکترها به فاطمه گفته بودند. که اگر شیمیدرمانی جواب بدهد چون توده در ناحیهی هشت کبد است فقط ژاپن میشود عمل کرد.
من: بله عزیزم. من بی شما هیچ جا نمیرم. لندن چی؟ لندن رفتی منم باهات میام. بله. تو عشق منی. مگه میشه بدون تو برم لندن؟ بابا! لندن رفتیم شهربازی هم میریم؟ عمو محسن میگه شهربازی لندن یکی از بزرگترین شهربازیهای دنیاست. بله عزیزم. مگه میشه لندن بریم شهربازی نریم. چرخ و فلک هم سوار میشیم؟ بله. حتماً. تو هم سوار میشی؟ معلومه که سوار میشم. بابا پاریس هم میریم؟ پاریس؟ پاریس که بیمارستان نداره. خب من دوست دارم برج ایفل رو ببینم. تازه دوست دارم از مغازهی پدر مریلنت شیرینی بخرم. باشه عزیزم. پاریس هم میریم. بعد لندن. بابا دبی چی؟ میشه دبی هم بریم؟ دبی را میگم یه بار با عمو محمد یا عمو میثم بری. هروقت محمدمبین یا محمدهادی میرفتند میگم تو را هم ببرند. «خیلی خوبه. فکر کنم دبی از همه جا خارجتره. بابا! من تا حالا خارج رفتم؟». بله عزیزم. کربلا رفتیم با هم. «من که دعا میکنم شمارهی هشت باشی بریم خارج». خندیدم. گفتم دعا کن خوب باشم. با هم بریم همهی دنیا را بگردیم. «بابا خوب باشی که نمیتونیم این جاها را بریم ببینیم».
بعد هم گوشی را گرفت و به دیدن دختر کفشدوزکی مشغول شد. لابد برای نشان کردن دیدنیهای پاریس.
تا ظهر کمی بد بودم. اندکی هم خوب. ظهر با فاطمه رفتیم بیمارستان صارم. باید آمپول پگاژن تزریق میکردم. دور ناف تزریق کردند. بعد از تزریق برگشتم به مغز جهنم. سختترین روز شیمیدرمانی را تازه تجربه میکردم. پر از تهوع، ضعف، سوختن و ناامیدی. از همهی بوهای جهان متنفر، از همهی آدمها بیزار. همهی خوردنیها مسموم. شب به فاطمه گفتم سختترین کار دنیا برایم نماز خواندن است. بین هر نمازی چند ساعت ولو میشدم. نماز عشا را نتوانستم ایستاده بخوانم.
احساس میکردم بچهای فشفشهاش را در دل من روشن کرده. میسوخت. میسوختم تا تمام بشود. تا تمام بشوم. که نمیشد. که نمیشدم. همین.
یادمه وقتی آخرین بار رفتم دیدمش بعد از عمل اولش بود.
ضعف داشت. با عصا بود دائما.
خیلی بیشتر از تصورم وزنش را از دست داده بود.
نزدیک به همان روزها بود که دوباره دردهای شکمی سراغش آمده بود و آزارش میداد
نمیدانم
شاید از درد بود که مرا نشناخت
یا محلم نگذاشت
فکر کن در بغل کسی بزرگ شوی و روزی تحویلت نگیرد
خب فشار داشت برایم. از حرص میسوختم.
ناراحت میشدم
ولی خب...
درکش میکردم
هرچه نبود بالاخره سرطان بود.
همیشه آخرین ها سخت و عجیبند.
آخرین دیدارها
آخرین نگاه ها
آخرین لبخندها
آخرین ها به سرعت میگذرند و بعدها میفهمی که آخرین بودهاند
شاید حتی هیچ اتفاقی در آخرینها رخ ندهد
مثل آخرین من و او
خاطرات زیادی در من نهادینه کرد
و همین برایم مهم است
او هنوز در قلبم زندهست
تا زمانیکه قلبم باشد
از سرما هم اگر نمیمردیم
از عشق میمردیم
این دستهای تو
پاسخ روز را خواهد داد
اگر گم شوند
همیشه در سایههای تابستان میمانم
بیآنکه نام کوچهی بنبست را بدانم
در انتهای کوچه یک کوه است
و چون قلب از حرکت بازماند
و چون شکوفه فولاد شود
و میوه نشود
من ندانسته
در یک صبحگاه تابستانی
راهام را بر گندمزار بهدوزخ به بهِشت
متوقف میکنم
به خانهی تو میآیم
موها را تازه شانه کردهای
از ایشان ساعت حرکت
قطار را پرسیدهای
هر کس تو را ببیند
گمان نمیکند
که قطار سهروز است
در برف مانده
پس ایستگاهها
در زمستان گم میشود
و هر کس ندانسته
مرگ را صدا میکند
پس دیدار کنیم
از لادنی که در گلدانِ شکسته
گُل داد
پس با پای پیاده
در این سنگلاخ بدویم
این اردیبهشت
این فروردین
حتی سراسر تابستان ما را تسلی نیست
پس چگونه
در این کوچههای بنبست
سرازیر شدیم
دیگر ما ماندهایم و تا پایان عمر
این پرسش
شاخهها در قدمهای ما
چه هستند
آغاز خلقت
آیا گل جوانه زده بود
در چشمان من
در گرمای مرداد ماه
در آفتاب
ساعتها گفتگو کردیم.
احمدرضا احمدی
#شعر
چشمهایش قهوهای بود و به حق فهمیده ام...
قهوه از سیگار و قلیان اعتیاد آور تر است
بمیرید بمیرید در این عشق بمیرید
در این عشق چو مردید همه روح پذیرید
بمیرید بمیرید و زین مرگ مترسید
کز این خاک برآیید سماوات بگیرید
بمیرید بمیرید و زین نفس ببرید
که این نفس چو بندست و شما همچو اسیرید
یکی تیشه بگیرید پی حفره زندان
چو زندان بشکستید همه شاه و امیرید
بمیرید بمیرید به پیش شه زیبا
بر شاه چو مردید همه شاه و شهیرید
بمیرید بمیرید و زین ابر برآیید
چو زین ابر برآیید همه بدر منیرید
خموشید خموشید خموشی دم مرگست
هم از زندگیست اینک ز خاموش نفیرید
مولانا