نمیدونم اینو گفتم یا نه
جنگ به من اثبات کرد هیچ چیزی ارزش استرس نداره
دغدغهمندی چرا
ولی استرس نه
چرا؟
چون زندگی تجربهی خوبی بود. حتی اگر هم بخوایم از منظر اگزیستانسیالیسم الحادی بهش نگاه کنیم و بگیم بعد مرگ هیچ چیزی نیست، کلیات زندگی با وجود تلخیهایی که داشت شیرین بود. حالا چه اهمیتی داره که مرگ آدم دردناک باشه یا پایان آدم زود رقم بخوره؟ مرگ که از آغاز اجتناب ناپذیر بود و مهم زندگی کردن درست بود.
مرگ پایان زندگیست
آغاز و پایان جزئی از کل هستند
پس تولد و مرگ هم بخشی از کل زندگی هستند.
به همین ترتیب اگر جزئی از کل دارای برخی ویژگیها باشد شرط تعمیم بر کل اشتراک ویژگی بین تمام جزئیات یک کل است.
اگر کسی دچار مرگ دردناک و بدی باشد و بگوید زندگی بد است یعنی باید بپذیرد تمام جزئیات زندگی تلخ است. آیا واقعا چنین است؟
حتی اگر مرگ دردناک باشد یا بدتر از آن، زندگی لحظات دردناک زیادی داشته باشد این تعمیم قابل انجام نیست چرا که زندگی عرصهی تقابل اشکها و لبخندهاست. (الدهر یومان. یوم لک و یوم علیک)
برای یک انسان خردورز غیرقابل تحمل ترین فرد در این عالم احمقها نیستند،
رادیکالها نیستند
بیسوادها نیستند
بلکه خودش است. چرا که خردورزی باعث هجوم بیامان پاسخهاییست که از جانب ذهن خودش بر علیه ذهن خودش بازتاب داده میشوند تا اجازه صدور یک اصل واحد و قصار را بدون بررسیهای لازم ندهند. چنین وضعیتی موجب جلوگیری از نتایج نادرست (نادرست از نظر علم گزارهها و منطق) میشود. فیلسوف و خردورز دائما نگرانند که نکند چیزی را بیان کنند که فاقد ارزش درست و یا وجود مثال نقضی برای آن باشد. البته اگر خردورز به راستی خردورز باشد چنین ملاحظاتی دارد، و الا متفکرنما قابلیت درک چنین مشکلاتی را ندارد. خردورز در برابر رویدادهای خارجی مجبور به نزدیک کردن حقایق ذهنیاش به واقعیت عالم بیرون است تا بتواند واقعگرایانه فکر کند. و اگر متوجه واقعیت جدیدی شود از آن استقبال میکند چراکه رویداد جدید به معنای خردورزی بیشتر و پاسخ به پروسههای ذهنی ناتمام و سوالات بیجوابست.
نمیدانم روایت از گزنفون بود یا افلاطون. یکی از این دو بزرگوار روایت میکند که سقراط در یکی از محافل چنین گفته بود که اثر حكمت آنگاه در شخص حكیم پدیدار شود كه خویشتن را حقیر و ناچیز شمارد.
درک منظور سقراط هم بماند برای شما
تاملات نیمشبی
قهوه قجری
انگار از قدیم الایام این سوال مطرح بوده که: این همه آدم هست، چرا از من خوشت اومده؟ این همه آدم قشنگ
بازم به اشعار این مدلی برخوردم و ذهنم براش داستان و سناریو ساخته
مثلا این شعر از فخرالدین عراقیست که چنین میگوید:
《با من که چشم تو گرفتارم و محتاج
حرفی بزن ای قلب مرا برده به تاراج》
و فکر میکنم این شعر زمانی تراوش کرده که شاعر متوجه قهر و غیظ محبوب شده که دیگه طرف باهاش صحبت نمیکنه و گفته چه کنم چی بگم که این ابیات نازل شده
دلم گرفته ای دوست! هوای گریه با من
گر از قفس گریزم، کجا روم کجا من؟
کجا روم، که راهی به گلشنی ندانم
که دیده بر گشودم به کنج تنگنا، من
نه بسته ام به کس دل، نه بسته کس به من دل
چو تخته پاره بر موج رها رها رها من
ز من هرآنکه او دور چو دل به سینه نزدیک
به من هر آنکه نزدیک از او جدا جدا من
نه چشم دل به سویی نه باده در سبویی
که تر کنم گلویی به یاد آشنا من
ز بودنم چه افزود؟ نبودنم چه کاهد؟
که گویدم به پاسخ که زنده ام چرا من؟
ستاره ها نهفتم در آسمان ابری
دلم گرفته ای دوست! هوای گریه با من ...
-سیمین بهبهانی
1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آخه ما آدما چقدر باید پست باشیم که اینجوری حیوان آزاری کنیم؟
تهش که چی؟
اینکه برای حیوان جنگلی که ممکن است روزها بیغذا مانده باشد؛ غذای ناسالم تند بدهیم و سپس به ضجهی حیوان بینوا بخندیم و ازش میم بسازیم؟
بگیم بهبه به این جیغها؟
چه خوب صداشو درآوردم ویو بگیرم؟
واقعا اینه انسانیت؟
با اون روغن و فلفل احتمالا مرده تا الان
حیوون یه جوری جیغ زد دندههاش معلوم شد...
تازه سنجاب!
جوندهی محتاطی که روی درخت هم ساکته تا شکار نشه
غذاشو (بلوط) با دندونهای جلوییش باز میکنه و با عقب میجوه تا صدای کمتری تولید بشه