زندگی درسهای خوبی بهم میده
و فکر میکنم جدیدترینش که امروز بود و از همهی درسهایی که تا امروز گرفتم قشنگتر بود این بود که هیچوقت خودمو نگیرم و فکر نکنم چیزی هستم. اگر به جایی هم احیانا توی این مدت رسیدم کار خودم نبود و خدا بود.
تا مدتها پیش غم، خشم، سرخوردگی و درماندگی برایم معنایی نداشت و تجربهشان نمیکردم. چرا که هیچ چیزی تا چنین مرزی آزارم نمیداد.
اما امروز...
حتی همین الآن هم نمیدونم چی بگم و چطور توصیفش کنم که ناله نباشه و از طرفی هم دوباره ذهنم را بهم نریزد. این روزها نالان زیاد است و ایدهآلم تا پیش از این دوری از چنین حالتی بود
ولی خب انگار نالیدن هم اینجا اجتناب ناپذیره
چرا که انسان در بسیاری از دردهای زندگیش تنهاست و به تنهایی باید بار درد را به دوش بکشد
سلام دوست قدیمی
از وقتی تو رفتی همهچیز عوض شد و شفافیت افکار زلالم مکدر شد.
راستی آسمانت امروز چه رنگی بود؟ هوایت چه بویی میداد؟ ثانیههایت چه مزهای میدادند؟
اینجا جدیدا همیشه زود دیر میشود. خورشید چرت میزند و ماه در هر بامداد، خمار است. اینجا آسمان بیرنگست و آب آبیست. اینجا همهچیزش فرق دارد.
راستی حالت چطور است؟ شنیدهام گاهی میآیی و سری میزنی. چقدر خوب! کاش یکبار ببینمت.
یادت هست وقتی بچه بودیم با ملخها بازی میکردیم؟ بیچاره ملخها. بچههای دیگر از آنها میترسیدند و حاضر به بازی با آنها نبودند. ولی من و تو تمام دلخوشیمان شاخکهایشان بود و وقتی به انها دست میزدیم ملخها سرشان را پایین میآوردند. روزگار پر خاطری بود. هنوز در این فکر مانده ام که چرا ملخها برای آن بچهها ترسناک بودند؟ یعنی هر چیزی که معمول نباشد ترسناک میشود؟ خب اگر چنین بود که بعد از گذشت مدتی باید عادی میشد و برایشان دیگر ترسناک بنظر نمیآمد درحالی که آنها همیشه از ملخها میترسیدند. نمیدانم آیا تا به حال به چشمهای ملخها نگاه کردهاند یا نه. مردمی که اهل ریزبینی نباشند چطور میتوانند متوجه چشمان متفکر ملخ بشوند وقتی همیشه آنها را بخاطر تفاوتهایشان هیولا و جانور موذی خواندهاند؟
دشتهای ذهنم امسال آفت زدهاند. آفت سیالی. همهچیز اینجا معلق مانده. گفتم شاید اگر برگردی من هم به خودم برگردم، هرچند انگار قصدش را نداری و من کاری از دستم بر نمیآید. من از آنچه میبینی دلتنگترم. دلتنگ تو، دلتنگ ملخهای متفکر و دلتنگ خودم. دلتنگ پسرکی که همیشه پایش درون آب سرد استخوان سوز آبگیرهای چشمه اعلی بود. تو رفتهای و انگار جبر رفتن سراغ من هم آمده. بگو جبر بازگشت کی به سراغمان میآید؟
مراقب خودت باش.
به بارگاه سخاوت دعا از آن شماست
(چو کحل بینش ما خاک آستان شماست)
که گنبدی به بلندای آسمان جهان
ز ملک حضرتعالی و آسمان شماست
سلام حضرت ساقی سلام شمس ضحی
سلام نور مجسم که جان ز جان شماست
شفا به دست خدا میشود میسر لیک
شفای پنجره فولاد مهر خوان شماست
دوباره آمدهام باز هم مکدرتر
امید آخر این دل فرشتگان شماست
ز قم اجازهی دیدارتان مهیا شد
قمی که صحن شما و سرای جان شماست
به آهوان خراسان قسم ز من مگذر
که مشهد آخر کار مسافران شماست
سیاه تر ز من اصلا کجاست ای ساقی
کجاست آنکه دخیل چراغدان شماست؟
کجاست مثل من اینجا که غرق ایوانت
رواق منظر چشم من آشیان شماست
-شعر از خودم
پ.ن: عیدتون مبارک