سلام دوست قدیمی
از وقتی تو رفتی همهچیز عوض شد و شفافیت افکار زلالم مکدر شد.
راستی آسمانت امروز چه رنگی بود؟ هوایت چه بویی میداد؟ ثانیههایت چه مزهای میدادند؟
اینجا جدیدا همیشه زود دیر میشود. خورشید چرت میزند و ماه در هر بامداد، خمار است. اینجا آسمان بیرنگست و آب آبیست. اینجا همهچیزش فرق دارد.
راستی حالت چطور است؟ شنیدهام گاهی میآیی و سری میزنی. چقدر خوب! کاش یکبار ببینمت.
یادت هست وقتی بچه بودیم با ملخها بازی میکردیم؟ بیچاره ملخها. بچههای دیگر از آنها میترسیدند و حاضر به بازی با آنها نبودند. ولی من و تو تمام دلخوشیمان شاخکهایشان بود و وقتی به انها دست میزدیم ملخها سرشان را پایین میآوردند. روزگار پر خاطری بود. هنوز در این فکر مانده ام که چرا ملخها برای آن بچهها ترسناک بودند؟ یعنی هر چیزی که معمول نباشد ترسناک میشود؟ خب اگر چنین بود که بعد از گذشت مدتی باید عادی میشد و برایشان دیگر ترسناک بنظر نمیآمد درحالی که آنها همیشه از ملخها میترسیدند. نمیدانم آیا تا به حال به چشمهای ملخها نگاه کردهاند یا نه. مردمی که اهل ریزبینی نباشند چطور میتوانند متوجه چشمان متفکر ملخ بشوند وقتی همیشه آنها را بخاطر تفاوتهایشان هیولا و جانور موذی خواندهاند؟
دشتهای ذهنم امسال آفت زدهاند. آفت سیالی. همهچیز اینجا معلق مانده. گفتم شاید اگر برگردی من هم به خودم برگردم، هرچند انگار قصدش را نداری و من کاری از دستم بر نمیآید. من از آنچه میبینی دلتنگترم. دلتنگ تو، دلتنگ ملخهای متفکر و دلتنگ خودم. دلتنگ پسرکی که همیشه پایش درون آب سرد استخوان سوز آبگیرهای چشمه اعلی بود. تو رفتهای و انگار جبر رفتن سراغ من هم آمده. بگو جبر بازگشت کی به سراغمان میآید؟
مراقب خودت باش.
به بارگاه سخاوت دعا از آن شماست
(چو کحل بینش ما خاک آستان شماست)
که گنبدی به بلندای آسمان جهان
ز ملک حضرتعالی و آسمان شماست
سلام حضرت ساقی سلام شمس ضحی
سلام نور مجسم که جان ز جان شماست
شفا به دست خدا میشود میسر لیک
شفای پنجره فولاد مهر خوان شماست
دوباره آمدهام باز هم مکدرتر
امید آخر این دل فرشتگان شماست
ز قم اجازهی دیدارتان مهیا شد
قمی که صحن شما و سرای جان شماست
به آهوان خراسان قسم ز من مگذر
که مشهد آخر کار مسافران شماست
سیاه تر ز من اصلا کجاست ای ساقی
کجاست آنکه دخیل چراغدان شماست؟
کجاست مثل من اینجا که غرق ایوانت
رواق منظر چشم من آشیان شماست
-شعر از خودم
پ.ن: عیدتون مبارک
قهوه قجری
https://abzarek.ir/service-p/msg/3120742
شعرایی که میگذارید مخاطب خاص دارن؟
::
من شاعر نیستم
فقط گاهی برای خودم ادای شعرا رو درمیارم. اما فکر نکنم چنین سوالی را حتی از شاعران هم بشود پرسید😂
هر کسی از ظن خود شد یار من
قهوه قجری
https://abzarek.ir/service-p/msg/3120742
قجری چیه آخه ؟ حداقل کاشکی میشد ، قهوه تلخ شه
::
بیراه هم نمیفرمایید البته اگر فلسفهی قهوهی قجری را ندانید.
قهوه قجری شیوه قتلی بود که در دورهی قاجار توسط ظل السلطان (فرزند ارشد ناصرالدین شاه که مادرش قجری نبود و مقام شاهی را نمیتوانست دریافت کند) پایه گذاری شد و در آن ترکیبات شیمیایی سمی مانند اسید آرسنیک و... استفاده میشد.
تصور کنید...
قهوهای که گاهی ترش، گاهی شیرین و گاهی تلخ بود تبدیل به آخرین نوشیدنی مقتول میشد.
مرگی دردناک اما شاعرانه.
قهوه قجری
شعرایی که میگذارید مخاطب خاص دارن؟ :: من شاعر نیستم فقط گاهی برای خودم ادای شعرا رو درمیارم. اما
شعرهایی که از خودم نیستن ممکنه بخاطر احوالات و وضعیت خودم باشن و الزاما مخاطب خاصی ندارند
در یکی از گپهایی که با یکی از دوستانم داشتم یکبار خاطرم هست که میفرمود: دائما فکر میکنم دارم کنار گذاشته میشوم و از این میترسم.
خاطرم هست در جوابش گفتم چنین نیست و این القای ذهن توست.
اما حالا که کمی دارم این حس را تجربه میکنم میتوانم بگویم که آنقدرها هم ترسناک نیست.
نمیدانم این را میخواند یا نه
ولی میتوانم بگویم اینکه توسط دیگران کنار گذاشته میشوی حس زیباییست چراکه دوباره میتوانی به غار خود برگردی و با خودت خلوت کنی؛ به خودت فکر کنی و با خودت شفاف تر شوی. شما که بهتر میدانید؛ من نه از چیزی میترسم نه نگران میشوم و شاید دقیق نتوانم حس شما را درک کنم اما صادقانه هنگامی که تنها ماندید با خودتان به خودتان فکر نکردید؟
به تنهاییتان فکر نکردید؟ ناخودآگاه گذشتهی خود را مرور نکردید؟
ناگهان در معنا سقوط نکردید؟