از سرما هم اگر نمیمردیم
از عشق میمردیم
این دستهای تو
پاسخ روز را خواهد داد
اگر گم شوند
همیشه در سایههای تابستان میمانم
بیآنکه نام کوچهی بنبست را بدانم
در انتهای کوچه یک کوه است
و چون قلب از حرکت بازماند
و چون شکوفه فولاد شود
و میوه نشود
من ندانسته
در یک صبحگاه تابستانی
راهام را بر گندمزار بهدوزخ به بهِشت
متوقف میکنم
به خانهی تو میآیم
موها را تازه شانه کردهای
از ایشان ساعت حرکت
قطار را پرسیدهای
هر کس تو را ببیند
گمان نمیکند
که قطار سهروز است
در برف مانده
پس ایستگاهها
در زمستان گم میشود
و هر کس ندانسته
مرگ را صدا میکند
پس دیدار کنیم
از لادنی که در گلدانِ شکسته
گُل داد
پس با پای پیاده
در این سنگلاخ بدویم
این اردیبهشت
این فروردین
حتی سراسر تابستان ما را تسلی نیست
پس چگونه
در این کوچههای بنبست
سرازیر شدیم
دیگر ما ماندهایم و تا پایان عمر
این پرسش
شاخهها در قدمهای ما
چه هستند
آغاز خلقت
آیا گل جوانه زده بود
در چشمان من
در گرمای مرداد ماه
در آفتاب
ساعتها گفتگو کردیم.
احمدرضا احمدی
#شعر
چشمهایش قهوهای بود و به حق فهمیده ام...
قهوه از سیگار و قلیان اعتیاد آور تر است
بمیرید بمیرید در این عشق بمیرید
در این عشق چو مردید همه روح پذیرید
بمیرید بمیرید و زین مرگ مترسید
کز این خاک برآیید سماوات بگیرید
بمیرید بمیرید و زین نفس ببرید
که این نفس چو بندست و شما همچو اسیرید
یکی تیشه بگیرید پی حفره زندان
چو زندان بشکستید همه شاه و امیرید
بمیرید بمیرید به پیش شه زیبا
بر شاه چو مردید همه شاه و شهیرید
بمیرید بمیرید و زین ابر برآیید
چو زین ابر برآیید همه بدر منیرید
خموشید خموشید خموشی دم مرگست
هم از زندگیست اینک ز خاموش نفیرید
مولانا