در یکی از گپهایی که با یکی از دوستانم داشتم یکبار خاطرم هست که میفرمود: دائما فکر میکنم دارم کنار گذاشته میشوم و از این میترسم.
خاطرم هست در جوابش گفتم چنین نیست و این القای ذهن توست.
اما حالا که کمی دارم این حس را تجربه میکنم میتوانم بگویم که آنقدرها هم ترسناک نیست.
نمیدانم این را میخواند یا نه
ولی میتوانم بگویم اینکه توسط دیگران کنار گذاشته میشوی حس زیباییست چراکه دوباره میتوانی به غار خود برگردی و با خودت خلوت کنی؛ به خودت فکر کنی و با خودت شفاف تر شوی. شما که بهتر میدانید؛ من نه از چیزی میترسم نه نگران میشوم و شاید دقیق نتوانم حس شما را درک کنم اما صادقانه هنگامی که تنها ماندید با خودتان به خودتان فکر نکردید؟
به تنهاییتان فکر نکردید؟ ناخودآگاه گذشتهی خود را مرور نکردید؟
ناگهان در معنا سقوط نکردید؟
https://eitaa.com/102158164/395
سپاسگزارم از دوست عزیزم علیآقای شهباز عزیز بابت لطفی که بنده دارند
اللَّهُمَّ إِنِّي أَخْلَصْتُ بِانْقِطَاعِي إِلَيْكَ.
خداوندا همانا من خالصانه از ديگران دل بريده و به تو پيوستهام
وَ أَقْبَلْتُ بِكُلِّي عَلَيْكَ.
و با همۀ وجودم به تو رو آوردم
وَ صَرَفْتُ وَجْهِي عَمَّنْ يَحْتَاجُ إِلَى رِفْدِكَ.
و از آنكه نيازمند عطاى توست، رو گرداندم
وَ قَلَبْتُ مَسْأَلَتِي عَمَّنْ لَمْ يَسْتَغْنِ عَنْ فَضْلِكَ.
و درخواستم را از آنكه از فضلت بىنياز نبود، بازگرداندم
وَ رَأَيْتُ أَنَّ طَلَبَ الْمُحْتَاجِ إِلَى الْمُحْتَاجِ سَفَهٌ مِنْ رَأْيِهِ وَ ضَلَّةٌ مِنْ عَقْلِهِ.
و دانستم، درخواست نيازمند از نيازمند، از سبكى انديشه و گمراهى خرد است
معلم کُتّابی دیدم در دیار مغرب ترشروی تلخ گفتار بدخوی مردم آزار گدا طبع ناپرهیزگار که عیش مسلمانان به دیدن او تبه گشتی و خواندن قرآنش دل مردم سیه کردی. جمعی پسران پاکیزه و دختران دوشیزه به دست جفای او گرفتار نه زهره خنده و نه یارای گفتار گه عارض سیمین یکی را طپنچه زدی و گه ساق بلورین دیگری شکنجه کردی. القصه شنیدم که طرفی از خباثت نفس او معلوم کردند و بزدند و براندند و مکتب او را به مصلحی دادند پارسای سلیم نیک مرد حلیم که سخن جز به حکم ضرورت نگفتی و موجب آزار کس بر زبانش نرفتی.
کودکان را هیبت استاد نخستین از سر برفت و معلم دومین را اخلاق ملکی دیدند و یک یک دیو شدند به اعتماد حلم او ترک علم دادند اغلب اوقات به بازیچه فراهم نشستندی و لوح درست ناکرده در سر هم شکستندی
استاد معلم چو بود بى آزار
خرسک بازند کودکان در بازار
بعد از دو هفته بر آن مسجد گذر کردم، معلم اولین را دیدم که دل خوش کرده بودند و به جای خویش آورده. انصاف برنجیدم و لاحول گفتم که ابلیس را معلم ملائکه دیگر چرا کردند. پیرمردی ظریف جهاندیده گفت:
پادشاهی پسر به مکتب داد
لوح سیمینش بر کنار نهاد
بر سر لوح او نبشته به زر
جور استاد به ز مهر پدر
-حکایت چهارم
باب هفتم، گلستان سعدی
پ.ن: روز معلم مبارک
دیشب صحنهای دیدم که وقتی بهش فکر میکنم مو به تنم سیخ میشه. عجیبه که چنین اتفاق پارانرمالی به پارانویا تبدیل نشده برام.