eitaa logo
قهوه قجری
63 دنبال‌کننده
271 عکس
23 ویدیو
1 فایل
یک فنجان قهوه تلخ نمیدونم، صرفا احیانا اگر کاری باهام داشتید: @MNimaM86
مشاهده در ایتا
دانلود
چه شعرهای ناتمامی دارم
اللَّهُمَّ إِنِّي أَخْلَصْتُ بِانْقِطَاعِي إِلَيْكَ‌. خداوندا همانا من خالصانه از ديگران دل بريده و به تو پيوسته‌ام وَ أَقْبَلْتُ بِكُلِّي عَلَيْكَ‌. و با همۀ وجودم به تو رو آوردم وَ صَرَفْتُ وَجْهِي عَمَّنْ يَحْتَاجُ إِلَى رِفْدِكَ‌. و از آنكه نيازمند عطاى توست، رو گرداندم وَ قَلَبْتُ مَسْأَلَتِي عَمَّنْ لَمْ يَسْتَغْنِ عَنْ فَضْلِكَ‌. و درخواستم را از آنكه از فضلت بى‌نياز نبود، بازگرداندم وَ رَأَيْتُ أَنَّ طَلَبَ الْمُحْتَاجِ إِلَى الْمُحْتَاجِ سَفَهٌ مِنْ رَأْيِهِ وَ ضَلَّةٌ‌ مِنْ عَقْلِهِ‌. و دانستم، درخواست نيازمند از نيازمند، از سبكى انديشه و گمراهى خرد است
معلم کُتّابی دیدم در دیار مغرب ترشروی تلخ گفتار بدخوی مردم آزار گدا طبع ناپرهیزگار که عیش مسلمانان به دیدن او تبه گشتی و خواندن قرآنش دل مردم سیه کردی. جمعی پسران پاکیزه و دختران دوشیزه به دست جفای او گرفتار نه زهره خنده و نه یارای گفتار گه عارض سیمین یکی را طپنچه زدی و گه ساق بلورین دیگری شکنجه کردی. القصه شنیدم که طرفی از خباثت نفس او معلوم کردند و بزدند و براندند و مکتب او را به مصلحی دادند پارسای سلیم نیک مرد حلیم که سخن جز به حکم ضرورت نگفتی و موجب آزار کس بر زبانش نرفتی. کودکان را هیبت استاد نخستین از سر برفت و معلم دومین را اخلاق ملکی دیدند و یک یک دیو شدند به اعتماد حلم او ترک علم دادند اغلب اوقات به بازیچه فراهم نشستندی و لوح درست ناکرده در سر هم شکستندی استاد معلم چو بود بى آزار خرسک بازند کودکان در بازار بعد از دو هفته بر آن مسجد گذر کردم، معلم اولین را دیدم که دل خوش کرده بودند و به جای خویش آورده. انصاف برنجیدم و لاحول گفتم که ابلیس را معلم ملائکه دیگر چرا کردند. پیرمردی ظریف جهاندیده گفت: پادشاهی پسر به مکتب داد لوح سیمینش بر کنار نهاد بر سر لوح او نبشته به زر جور استاد به ز مهر پدر -حکایت چهارم باب هفتم، گلستان سعدی پ.ن: روز معلم مبارک
دیشب صحنه‌ای دیدم که وقتی بهش فکر می‌کنم مو به تنم سیخ میشه. عجیبه که چنین اتفاق پارانرمالی به پارانویا تبدیل نشده برام.
البته که هیچ اتفاقی در این دنیای عجیب پارانرمال و غیرطبیعی نیست.
پیرمرد درحالی که چپقش را داشت روشن می‌کرد آمد و کنار آتش نشست: خوب پسرجان. داشتی می‌گفتی پسر به آتش خیره بود. انعکاس شعله‌ی آتش در چشمانش پیرمرد را متمرکز بر او کرده‌بود. پسر اما ساکت بود و زانوهایش را در سینه جمع کرده بود: برایش نامه می‌نویسم. شاید هر روز، شاید هفته‌ای یکبار ولی نمیدونم چرا اصلا می‌نویسم پیرمرد اخمی کرد: برای کی؟ پسرک شانه‌ای بالا انداخت: چه اهمیتی داره؟ فکر کن برای خودم. برای خودی که روزی پر شعف زندگی می‌کرد و حالا دیگر نیست. پیرمرد پکی بر چپقش زد و ساکت ماند و با خود فکر کرد که خود پسرک هم متوجه تناقضی که گفته شده است. چگونه ممکن بود پسرک نامه‌ها را برای شخصیت قدیمی‌اش بنویسد و او نخواند؟ اما پیرمرد پیله نکرد و با همان فرض پسر جلو رفت و با همان غرق فکر شد. صدای آتش هر لحظه بر موسیقی سکوت می‌افزود و آتش آرام‌تر از قبل می‌شد. پیرمرد زمزمه کرد: نامه‌ها به قصد خوانده شدن نوشته می‌شوند پسرک لبخند زد: میدونم، ولی انگار اولین و آخرین خواننده‌ی این نامه‌ها خود من هستم. چون مخاطب این نامه‌ها شاید هیچوقت سراغ نامه‌ها هم نیاد پیرمرد خندید و دود را از دهانش بیرون داد: از کجا تا این اندازه اطمینان داری؟ شاید هم خوانده شدند. پسرک سری تکان داد: شاید... فعلا که این نامه‌ها تبدیل به زجرنامه‌های من شده‌اند، چیزی مثل نامه‌های عاشقانه‌ی نزار قبانی و محمود درویش. اصلا چرا انقدر مثال دور بزنیم؟ یکی مثل احمد شاملو. پیرمرد چشمانش را بست: مثال‌هایت مشابه نیستند. شاملو به آیدا رسید اما محمود درویش...؟ یا نزار قبانی...؟ پسرک صورتش را بین آرنج‌هایش پنهان کرد: فراموش می‌شوی گویی هرگز نبوده‌ای پیرمرد لبخندی زد و چپق را گرفت و باری دیگر پکی از آن زد:( تصویری بی‌شباهت که اگر فراموش می‌کرد لبخندش را و اگر کاویده می‌شد گونه‌هایش به جُست‌وجوی زندگی و اگر شیار برمی‌داشت پیشانی‌اش از عبورِ زمان‌های زنجیرشده با زنجیرِ بردگی می‌شد من!) و سپس چپق را خاموش کرد و آتش هم با چپق او خاموش شد
بین ظرافت سخن و صراحت لغت سکوت بهترین انتخاب بود نه کسی تائید شد نه کسی ناراحت شد هم نشانه‌ی رضایت بود و هم جواب ابلهان، و این ایهام برای من کافی بود. حال اگر کسی جوابی نشنید چه کاری از دست من بر می‌آید؟ اصلا مگر نظر من در صورتی که حتی کمی با نظر او زاویه‌دار باشد برایش مهم خواهد بود؟ او میتواند فکر کند سکوت من نشانه‌ی رضایت من بوده است. وقتی من در منظومه‌ی فکری کسی جایی نداشته باشم چگونه می‌توانم تاثیرگذار باشم؟ (استفهام انکاری)‌ مگر جامعه‌ی من چقدر به سخن علی (ع) توجه می‌کند که فرمود: (ما انظروا الی من قال، فانظروا الی ما قال) ؟ نه فقط جامعه‌ی من، که انگار همه‌جا همبن بساط است و گفتگو بیشتر از اینکه مضمون محور باشد فرد محور است. و با این تعاریف نه فقط من، بلکه هزاران نفر دیگر مثل من و بهتر از من که تلاش برای اندیشه‌ورزیدن دارند هم به همین وضعیت دچارند. (تاکید می‌کنم، تلاش. من حتی درست اندیشیدن هم نمیدانم و فقط تلاش می‌کنم که درست بیاندیشم و گاها ناموفق هم هستم) پس تصمیم سکوت تصمیم درستی بود. طرف مقابل سکوتم را نشانه‌ی تائید خودش خواهد دانست و مرا راحت خواهد گذاشت. اینگونه از هرگونه گفتگویی که بخواهم اجتناب خواهم کرد. نه به این خاطر که دوست ندارم گفتگو کنم، بلکه بدین دلیل که گفتگو کردن بی‌فایده‌ست