دیشب صحنهای دیدم که وقتی بهش فکر میکنم مو به تنم سیخ میشه. عجیبه که چنین اتفاق پارانرمالی به پارانویا تبدیل نشده برام.
پیرمرد درحالی که چپقش را داشت روشن میکرد آمد و کنار آتش نشست: خوب پسرجان. داشتی میگفتی
پسر به آتش خیره بود. انعکاس شعلهی آتش در چشمانش پیرمرد را متمرکز بر او کردهبود. پسر اما ساکت بود و زانوهایش را در سینه جمع کرده بود: برایش نامه مینویسم. شاید هر روز، شاید هفتهای یکبار ولی نمیدونم چرا اصلا مینویسم
پیرمرد اخمی کرد: برای کی؟
پسرک شانهای بالا انداخت: چه اهمیتی داره؟ فکر کن برای خودم. برای خودی که روزی پر شعف زندگی میکرد و حالا دیگر نیست.
پیرمرد پکی بر چپقش زد و ساکت ماند و با خود فکر کرد که خود پسرک هم متوجه تناقضی که گفته شده است. چگونه ممکن بود پسرک نامهها را برای شخصیت قدیمیاش بنویسد و او نخواند؟ اما پیرمرد پیله نکرد و با همان فرض پسر جلو رفت و با همان غرق فکر شد.
صدای آتش هر لحظه بر موسیقی سکوت میافزود و آتش آرامتر از قبل میشد. پیرمرد زمزمه کرد: نامهها به قصد خوانده شدن نوشته میشوند
پسرک لبخند زد: میدونم، ولی انگار اولین و آخرین خوانندهی این نامهها خود من هستم. چون مخاطب این نامهها شاید هیچوقت سراغ نامهها هم نیاد
پیرمرد خندید و دود را از دهانش بیرون داد: از کجا تا این اندازه اطمینان داری؟ شاید هم خوانده شدند.
پسرک سری تکان داد: شاید... فعلا که این نامهها تبدیل به زجرنامههای من شدهاند، چیزی مثل نامههای عاشقانهی نزار قبانی و محمود درویش. اصلا چرا انقدر مثال دور بزنیم؟ یکی مثل احمد شاملو.
پیرمرد چشمانش را بست: مثالهایت مشابه نیستند. شاملو به آیدا رسید اما محمود درویش...؟ یا نزار قبانی...؟
پسرک صورتش را بین آرنجهایش پنهان کرد: فراموش میشوی گویی هرگز نبودهای
پیرمرد لبخندی زد و چپق را گرفت و باری دیگر پکی از آن زد:( تصویری بیشباهت
که اگر فراموش میکرد لبخندش را
و اگر کاویده میشد گونههایش
به جُستوجوی زندگی
و اگر شیار برمیداشت پیشانیاش
از عبورِ زمانهای زنجیرشده با زنجیرِ بردگی
میشد من!)
و سپس چپق را خاموش کرد و آتش هم با چپق او خاموش شد
بین ظرافت سخن و صراحت لغت
سکوت بهترین انتخاب بود
نه کسی تائید شد
نه کسی ناراحت شد
هم نشانهی رضایت بود و هم جواب ابلهان، و این ایهام برای من کافی بود. حال اگر کسی جوابی نشنید چه کاری از دست من بر میآید؟ اصلا مگر نظر من در صورتی که حتی کمی با نظر او زاویهدار باشد برایش مهم خواهد بود؟ او میتواند فکر کند سکوت من نشانهی رضایت من بوده است.
وقتی من در منظومهی فکری کسی جایی نداشته باشم چگونه میتوانم تاثیرگذار باشم؟ (استفهام انکاری) مگر جامعهی من چقدر به سخن علی (ع) توجه میکند که فرمود: (ما انظروا الی من قال، فانظروا الی ما قال) ؟
نه فقط جامعهی من، که انگار همهجا همبن بساط است و گفتگو بیشتر از اینکه مضمون محور باشد فرد محور است. و با این تعاریف نه فقط من، بلکه هزاران نفر دیگر مثل من و بهتر از من که تلاش برای اندیشهورزیدن دارند هم به همین وضعیت دچارند. (تاکید میکنم، تلاش. من حتی درست اندیشیدن هم نمیدانم و فقط تلاش میکنم که درست بیاندیشم و گاها ناموفق هم هستم)
پس تصمیم سکوت تصمیم درستی بود. طرف مقابل سکوتم را نشانهی تائید خودش خواهد دانست و مرا راحت خواهد گذاشت. اینگونه از هرگونه گفتگویی که بخواهم اجتناب خواهم کرد. نه به این خاطر که دوست ندارم گفتگو کنم، بلکه بدین دلیل که گفتگو کردن بیفایدهست
نهج البلاغه - حکمت ٤١
قَلْبُ الْأَحْمَقِ فِي فِيهِ وَ لِسَانُ الْعَاقِلِ فِي قَلْبِهِ .{ و معناهما واحد .}
دل بيخرد در دهان اوست و زبان خردمند در دل او(و معنى هر دو يكى است.)
من بیابان را نمیشناسم
اما بزرگ شدهام همچون حرف
دراین پرت افتاده
حرفی که گفته است حرفهای خود را
و من گذشتهام همچون زنی که نمیپذیرد توبهی همسرش را
و فقط نگه میدارد وزن رابطه را
آنگونه که من شنیدم
و دنبال کردم
و اوج گرفتم همچون یک کبوتر به سمت آسمان
به آسمان آوازم.
من فرزند کرانهی سوریهام
در آنجا زندگی میکنم به مثل یک مسافر
و یا کسی که ساکن است در میان دریای مردم
اما سراب مرا به شرق میبندد
به آن قبایل قدیمی بدویان
من اسبهای زیبا را به سمت آب میبرم
و پی میگیرم صدای الفبا را.
باز میگردم
پنجرهای هستم به سمت دو چشم انداز
و فراموش میکنم چه کسی خواهم شد
بسیاری در یک
و همزمان تعلق دارم به دریانوردان غریبهای که در زیر پنجرهی من
آواز میخوانند
ونیز پیغام جنگجویانی را دارم برای پدران و مادرانشان که میگویند :
ما بازنخواهیم گشت بدانگونه که از آنجا رفتیم
ما باز نخواهیم گشت_حتی گاهی !
من بیابان را نمیشناسم
با اینکه چندبار بودهام دراین پرت افتاده.
در بیابان گفت به من آن که به چشم نمیآمد : بنویس
گفتم: که در سراب اما نوع دیگری از نوشتن هست
گفت او: بنویس که سراب سبز است
گفتم: من از غیب نمیدانم
که من هنوز یاد نگرفتهام آن زبان را
می گوید به من: بنویس آنچه را یاد گرفتهای
بیاموز که در کجا هستی
چگونه به این جا آمدهای و چه خواهی بود فردا؟
بگو نامت را به من و بنویس:
که تو آموختهای من که هستم واز تو میخواهم که:
همچون ابری باشی برون از کهشکان
و من نوشتم: آن که مینویسد تاریخ اش را با ارثیهی زبان زمین
دارد همهی معنا ها را به یکجا!
من بیابان را نمیشناسم
آما آن را ترک کردهام: بدرود
بدرود تو ای ریشهی من، ای آواز شرقی من
تو ای نیای من، ای بیش از یک شمشیر: بدرود
ای مادر نشستهی من در زیر درخت خرما: بدرود
ای شعر”معلق” که ستارههای ما را نگه میداری: بدرود
ای مردمی که همچون یک مسافر از یادهای من عبور میکنید: بدورد
من خود درمیان دوشعرم:
یک شعر که نوشته میشود
و آن شعر که شاعرش از عشق میمیرد.
آیا من منم ؟
آیا من آنجایم یا اینجا
یا درهمهی آننا، تو ای منِ من؟
من توام.
یک تقسیم شده، نه یک تبعیدی
برای تو من تبعیدی نیستم
برای تو من منم، نه یک تبعیدی
برای دریا و بیابان من آواز مسافرم
از این مسافر به آن مسافر:
من باز نخواهم گشت بدانگونه که رفتم
من باز نخواهم گشت_حتی برای گاهی!
-محمود درویش
واقعا دوست دارم بدونم وسط جنگ فلسطین و اسرائیل، یک شاعر فلسطینی چطوری عاشق یک دختر اسرائیلی میشه؟ و چرا اون دختر توسط ارتش اسرائیل کشته میشه؟