eitaa logo
قهوه قجری
62 دنبال‌کننده
271 عکس
23 ویدیو
1 فایل
یک فنجان قهوه تلخ نمیدونم، صرفا احیانا اگر کاری باهام داشتید: @MNimaM86
مشاهده در ایتا
دانلود
کتاب جدید فاضل نظری از شعر اولش قضاوت نکنید خیلیاش هستن که قشنگن
نه موسیقی نه رقص نه نقاشی نه نوشتن نه نمایش نه سینما نه مجسمه نه عکس نه خط هیچکدام کار از کار پیش نبرد
از تو دل کندم که تمرین شکیبایی کنم تا خودم را تشنه روزی که می‌آیی کنم آبرویی را که کم‌کم جمع کردم حاضرم روز دیدار تو یک‌جا خرج رسوایی کنم از کتاب گیسوانت صفحه‌ای را باز کن تا برایت مو به مو تفسیر زیبایی کنم می‌پذیرم عشق هم تنها دروغی بیش نیست گر در آغوش تو هم احساس تنهایی کنم صبر کن تا مثل رودی بر فراز پرتگاه مرگ را در دیده مردم تماشایی کنم فاضل نظری
روزهای غمگین آخرین سال از سال‌های آزادی از سال‌های فراغ
ما گشته‌ایم، نیست، تو هم جستجو مکن آن روزها گذشت، دگر آرزو مکن دیگر سراغ خاطره‌های مرا مگیر خاکستر گداخته را زیر و رو مکن در چشم دیگران منشین در کنار من ما را در این مقایسه بی آبرو مکن راز من است غنچه‌ی لب‌های سرخ تو راز مرا برای کسی بازگو مکن دیدار ما تصور یک بی‌نهایت است با یکدگر دو آینه را روبه رو مکن فاضل نظری
تلخ است که لبریز حقایق شده است زرد است که با درد موافق شده است عاشـق نشـدی وگرنه می فـهمیدی پاییز بهاری‌ست که عاشق شده است میلاد عرفان پور
در شب قدر دلم با غزلی هم دم شد بین ما فاصله‌ها واژه به واژه کم شد بیت‌هایم همه قرآن روی سر آوردند چارده مرتبه، آنگاه دلم محرم شد ابتدا حرف دلم را به نگاهم دادم بوسه می‌خواست لبم، گنبد خضرا خم شد خم شد آهسته از اسرار ازل با من گفت گفت: ایوان نجف بوسه گه عالم شد بعد هم پشت همان پنجرۀ رویایی چشم من محو ضریحی که نمی‌دیدم شد خواستم گریه کنم بلکه بر این زخم عمیق گریه مرهم بشود، خون جگر مرهم شد گریه کردم،عطش آمد به سراغم، گفتم: به فدای لب خشکت! همه جا زمزم شد آنقدر دور حرم سینه زدم تا دیدم کعبه شش گوشه شد، آنگاه دلم محرم شد روی سجادۀ خود یاد لبت افتادم تشنه‌ام بود، ولی آب برایم سم شد زنده ماندم که سلامی به سلامی برسد از محمد به محمد که میسر هم شد من مسلمان شدۀ مذهب چشمی هستم که درآن عاطفه با عشق و جنون توام شد سال‌ها پیر شدم در قفس آغوشت شکر کردم، در و دیوار قفس محکم شد کاروان دل من بس که خراسان رفته است تار و پود غزلم جادۀ ابریشم شد سال‌ها شعر غریبانه در ابیات خودش خون دل خورد که با دشمن خود همدم شد داشتم کنج حرم جامعه را می‌خواندم برگ در برگ مفاتیح پر از شبنم شد یازده پله زمین رفت به سمت ملکوت یک قدم مانده به او کار جهان درهم شد بیت آخر نکند قافیه غافلگیرت آی برخیز ز جا، قافیه یا قائم شد -حمیدرضا برقعی