به من گفتند:
او پوسیده است.
تاکی میخواهی آن جا بنشینی.
کمی دیگر تو هم مثل او میپوسی.
ای کاش یادشان میآمد:
زمانی که من پوسیده بودم،
زمانی که تنهایی یارم بود،
زمانی که تاریکی خانه ام بود،
زمانی که غم پیراهنم بود و
زمانی که زندگی را از خود ترد کرده بودم،
او بود که کنارم ماند،
او بود که یارم شد،
او بود که روشناییم شد،
او بود که دلیل لبخند هایم شد و
زندگی را بار دیگر به من بخشید.
پلک می زدم
باغ در آتش می سوخت
مرگ من
برای ادامه ی باغ کافی نبود
پس من آواز خواندم
سکوت کردم
من و گندم آموخته بودیم
که در فقر سکوت کنیم
رو به روی من سه شمع افروختند
من نمی توانستم
در حریق باغ و مرگ گندم
این سه شمع را جواب گویم
ما در این کوچه
با این سه شمع عمر باخته بودیم
می گفتند:
در انتهای باغ در کنار حریق
سه جغد ما را نظاره می کنند
سه شمع را خاموش کردیم
جغدها پرواز کردند
هندوانه در بشقاب بود
-احمدرضا احمدی
قهوه قجری
پلک می زدم باغ در آتش می سوخت مرگ من برای ادامه ی باغ کافی نبود پس من آواز خواندم سکوت کردم من و گند
نام تابلو: پلک میزدم باغ در آتش میسوخت
دیشب که دلم ز تاب هجران می سوخت
اشکم همه در دیدهٔ گریان می سوخت
می سوختم آنچنان که غیر از دل تو
بر من دل کافر و مسلمان می سوخت