نه تنها در وداع تو جدا شد جان از من
که میآمد صدای نالههای پنج تن از من
از آنجایی که وابستهست، جان من به جان تو
جدا کردند سر از تو، جدا کردند تن از من
میان آن همه هم زخم هم جانباختن از تو
میان خیمهها هم سوختن هم ساختن از من
تو زیر خنجرش بودی و مبهوت تماشا من
گلوی زیر خنجر از تو دست و پا زدن از من
دلم خوش بود با پیراهنت آن هم به غارت رفت
پس از تو رخت بر بستهست شوق زیستن از من
ملامتگو چه دریابد میان عاشق و معشوق؟
کسی نشنید جز توصیف زیبایی سخن از من
از آن بتخانهها چیزی نماند آنجا که بر میخواست
طنین تیشهی پیغمبران بتشکن از من
منم حسن ختام داستان باشکوه تو
پس از این اسوه میسازند اساطیر کهن از من
-سید حمیدرضا برقعی