(تشنهام
تشنه ز هر جامی که قلبم را گوارای خودت سازد
پیچش پیچنده پیچکهای پیچیده میان تار موهایت
چه بلوایی به پا کرده...
خدا بخشد وجودم را
و افکار خروشان درونم را
کنون جای تعلل نیست
به فریاد خموشم ناظری اما
مرا در وادی حیرت رها کردی
بگو من را
چرا
تنها
رها کردی؟
چرا من را رها کردی؟)
به رود چشمهای خیره بر ساحل
که در آن صورت خسته به خود داری
مسیحا مادرت ما را نظارت میکند
برخیز
مسیحا خواهرت در سرخهامونی به خونت مانده
تنها
و رها
برخیز
قبل از آنکه خون هامون را به خون چشمهایش درهم آمیزد
مرا دائم صدایی میرسد از او:
(بگو آیا تویی بر من برادر؟
ای برادر جان؟
وصیت بود مادر را
که بعد از او
ببوسم آن گلویی را که روزی بوسهگاه جد و مادر بود.)
مسیحی دیگر آمد
بار دیگر بر صلیب دیگری
تنهاتر از پیشین
فرود آمد.
بار دیگر
ابن آدم
جسم خود را زیر بارانی ز خون حق
شستشو دادند.