ای اشک، آهسته بریز که غم زیاد است
ای شمع ، آهسته بسوز که شب دراز است
امروز کسی محرم اسرار کسی نیست
ما تجربه کردیم، کسی یار کسی نیست .
هر مرد شتر دار اویس قرنی نیست
هر شیشه ی گلرنگ عقیق یمنی نیست
هر سنگ و گلی گوهر نایاب نگردد
هر احمد و محمود رسول مدنی نیست
بر مرده دلان پند مده خویش نیازار
زیرا که ابوجهل مسلمان شدنی نیست
با مرد خدا پنجه میفکن چو نمرود
این جسم خلیل است که آتش زدنی نیست
خشنود نشو دشمن اگر کرد محبت
خندیدن جلاد ز شیرین سخنی نیست
جایی که برادر به برادر نکند رحم
بیگانه برای تو برادر شدنی نیست
صد بار اگر دایه به طفل تو دهد شیر
غافل مشو ای دوست که مادر شدنی نیست
شاعر؟
ما را کبوترانه وفادار کرده است
آزاد کرده است و گرفتار کرده است
بامت بلند باد که دلتنگیت مرا
از هر چه هست غیر تو بیزار کرده است
خوشبخت آن دلی که گناه نکرده را
در پیشگاه لطف تو اقرار کرده است
تنها گناه ما طمع بخشش تو بود
ما را کرامت تو گنه کار کرده است
چون سرو سرفرازم و نزد تو سر به زیر
قربان آن گلی که مرا خوار کرده است
-فاضل نظری
نفس در گرم گاه سینهام گم شد
امان از بغض در سینه
و قلب سرد بی احساس
امان از چشمهای تو
و اشک چشمهای من
امان از خندههای تو
و راز گریههای من
صدایت همچنان در گوش من پژواکها دارد
دلم در انتظار دیدنت پژمرده شد
خشکید
نفس در گرمگاه سینه میماند
و از فرط غم دل مثل آتش
گرم میسوزد،
و بغضم
مثل خاری که گلویم را خراشیده
برایم ماندهاست اما
تو قصد باورش را هم نخواهی داشت.
و من
این کودک مغروق هر رویا
نگاهت را درون هر خیالش باز میجوید
نسیم آمد که اشکم را
فرستد سوی دشت تو
و تنها پرسشم این است
آیا میرسد آخر به دست تو؟
و یا مانند هر پیغام دیگر میرود تا مقصدی گمنام؟
رفیق نالههایم بادها هستند
تو پاسخ گو که لبخندت از آن کیست؟
سکوتِ مرگبار خاطراتم را
به افشان گیسوانت
میسپارم من
به یاد آور
که روزی من
هر آنچه داشتم را
خود رها کردم
که در دریای تنهایی
به دیدار تو بنشینم
و انگار این تو هستی
که نخواهی آمد و من را
در این جا
منتظر
تا روز مرگم
میگذاری
پس ملالم نیست
رنجم نیست، گر بر این روند مرگ جانفرسا
کمی سرعت ببخشم من
چه خواهم کرد هنگامی
که از پیش دوچشمانم روی
اما نگاهی هم نخواهی کرد
بر چشمان غمناکم
به مانند امیدی که چنین میگفت:
سلامت را نمیخواهند پاسخ گفت
خستهام
کمی خسته تر از جویی و نهری خشک
چشمهساری کور و سروی زرد و افتاده
کمی بیحالتر از خاک و از هر سنگ
کمی دلگیرتر از یک شب ابری
کمی کم نورتر از پرتوی در دور دست آفاق
آی آدم ها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید
یک نفر در آب دارد می سپارد جان
یک نفر دارد که دست و پای دائم می زند
روی این دریای تند و تیره و سنگین که میدانید
آن زمان که مست هستید از خیال دست یابیدن به دشمن
آن زمان که پیش خود بیهوده پندارید
که گرفتستید دست ناتوانی را
تا توانایی بهتر را پدید آرید
آن زمان که تنگ می بندید
بر کمرهاتان کمربند
در چه هنگامی بگویم من ؟
یک نفر در آب دارد می کند بیهوده جان قربان
آی آدمها که بر ساحل بساط دلگشا دارید
نان به سفره جامه تان بر تن
یک نفر در آب می خواند شما را
موج سنگین را به دست خسته می کوبد
باز می دارد دهان با چشم از وحشت دریده
سایه هاتان را ز راه دور دیده
آب را بلعیده در گود کبود و هر زمان بی تابیش افزون
می کند زین آبها بیرون
گاه سر. گه پا
آی آدم ها
او ز راه دور این کهنه جهان را باز می پاید
می زند فریاد و امید کمک دارد
آی آدم ها که روی ساحل آرام، در کار تماشائید!
موج می کوبد به روی ساحل خاموش
پخش می گردد چنان مستی به جای افتاده، بس مدهوش
می رود نعره زنان. وین بانگ باز از دور می آید:
آی آدم ها...
و صدای باد هر دم دلگزاتر
در صدای باد بانگ او رهاتر
از میان آب های دور ی و نزدیک
باز در گوش این نداها
آی آدم ها…
-نیما یوشیج