نفس در گرم گاه سینهام گم شد
امان از بغض در سینه
و قلب سرد بی احساس
امان از چشمهای تو
و اشک چشمهای من
امان از خندههای تو
و راز گریههای من
صدایت همچنان در گوش من پژواکها دارد
دلم در انتظار دیدنت پژمرده شد
خشکید
نفس در گرمگاه سینه میماند
و از فرط غم دل مثل آتش
گرم میسوزد،
و بغضم
مثل خاری که گلویم را خراشیده
برایم ماندهاست اما
تو قصد باورش را هم نخواهی داشت.
و من
این کودک مغروق هر رویا
نگاهت را درون هر خیالش باز میجوید
نسیم آمد که اشکم را
فرستد سوی دشت تو
و تنها پرسشم این است
آیا میرسد آخر به دست تو؟
و یا مانند هر پیغام دیگر میرود تا مقصدی گمنام؟
رفیق نالههایم بادها هستند
تو پاسخ گو که لبخندت از آن کیست؟
سکوتِ مرگبار خاطراتم را
به افشان گیسوانت
میسپارم من
به یاد آور
که روزی من
هر آنچه داشتم را
خود رها کردم
که در دریای تنهایی
به دیدار تو بنشینم
و انگار این تو هستی
که نخواهی آمد و من را
در این جا
منتظر
تا روز مرگم
میگذاری
پس ملالم نیست
رنجم نیست، گر بر این روند مرگ جانفرسا
کمی سرعت ببخشم من
چه خواهم کرد هنگامی
که از پیش دوچشمانم روی
اما نگاهی هم نخواهی کرد
بر چشمان غمناکم
به مانند امیدی که چنین میگفت:
سلامت را نمیخواهند پاسخ گفت
خستهام
کمی خسته تر از جویی و نهری خشک
چشمهساری کور و سروی زرد و افتاده
کمی بیحالتر از خاک و از هر سنگ
کمی دلگیرتر از یک شب ابری
کمی کم نورتر از پرتوی در دور دست آفاق
آی آدم ها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید
یک نفر در آب دارد می سپارد جان
یک نفر دارد که دست و پای دائم می زند
روی این دریای تند و تیره و سنگین که میدانید
آن زمان که مست هستید از خیال دست یابیدن به دشمن
آن زمان که پیش خود بیهوده پندارید
که گرفتستید دست ناتوانی را
تا توانایی بهتر را پدید آرید
آن زمان که تنگ می بندید
بر کمرهاتان کمربند
در چه هنگامی بگویم من ؟
یک نفر در آب دارد می کند بیهوده جان قربان
آی آدمها که بر ساحل بساط دلگشا دارید
نان به سفره جامه تان بر تن
یک نفر در آب می خواند شما را
موج سنگین را به دست خسته می کوبد
باز می دارد دهان با چشم از وحشت دریده
سایه هاتان را ز راه دور دیده
آب را بلعیده در گود کبود و هر زمان بی تابیش افزون
می کند زین آبها بیرون
گاه سر. گه پا
آی آدم ها
او ز راه دور این کهنه جهان را باز می پاید
می زند فریاد و امید کمک دارد
آی آدم ها که روی ساحل آرام، در کار تماشائید!
موج می کوبد به روی ساحل خاموش
پخش می گردد چنان مستی به جای افتاده، بس مدهوش
می رود نعره زنان. وین بانگ باز از دور می آید:
آی آدم ها...
و صدای باد هر دم دلگزاتر
در صدای باد بانگ او رهاتر
از میان آب های دور ی و نزدیک
باز در گوش این نداها
آی آدم ها…
-نیما یوشیج
مادر
صدایشان را میشنوی؟
صدای به نقش در آمدنشان
آنها همیشه درتکاپویی خاموش میمانند و تنها در باطن هزاران حرف ناگفته دارند
حرفهایی پنهان.
نمیدانم منظورم را چطور بگویم
مادر شاید به نظرت جالب نیاید
شاید اصلا متوجه منظورم نشوی
اما
ما انسانها تجزیه میشویم
به نقطه صفر که میرسیم
ریشههامان معلوم میشوند
ریشههای معادله زندگی
اما بیچاره آن معادلات لاینحل
که تا ابد به دنبال جواب خود میگردند
و چه بسیارند معادلاتی که جواب ندارند
فراموش میشوی
گویی که هرگز نبودهای
مانند مرگ یک پرنده
مانند یک کنیسۀ متروکه فراموش میشوی
مثل عشق یک رهگذر
و مانند یک گل در شب… فراموش میشوی
من برای جاده هستم…
آنجا که قدمهای دیگران از من پیشی گرفته
کسانی که رویاهایشان به رویاهای من دیکته میشود
جایی که کلام را به خُلقی خوش تزئین میکنند، تا به حکایتها وارد شود
یا روشناییای باشد برای آنها که دنبالش خواهند کرد
که اثری تغزلی خواهد شد … و خیالی.
فراموش میشوی
گویی که هرگز نبودهای
آدمیزاد باشی
یا متن
فراموش میشوی.
با کمک داناییام راه میروم
باشد که زندگیای شخصی حکایت شود.
گاه واژگان مرا به زیر میکشند،
و گاه من آنها را به زیر میکشم
من شکلشان هستم
و آنها هرگونه که بخواهند، تجلی میکنند
ولی گفتهاند آنچه را که من میخواهم بگویم.
فردا، قبلاً از من پیشی گرفته است
من پادشاه پژواک هستم
بارگاهی برای من نیست جز حاشیهها
و راه، راه است
باشد که اسلافم فراموش کنند
توصیف کردن چیزهایی را که ذهن و حس را به خروش در میآورند.
فراموش میشوی
گویی که هرگز نبودهای
خبری بوده باشی
و یا ردّی
فراموش میشوی.
من برای جاده هستم…
آنجا که ردّ پای کسان بر ردّ پای من وجود دارد
کسانی که رویای من را دنبال خواهند کرد
کسانی که شعری در مدح باغهای تبعید بر درگاه خانهها خواهند سرود
آزاد باش از فردایی که میخواهی!
از دنیا و آخرت!
آزاد باش از عبادتهای دیروز!
از بهشت بر روی زمین!
آزاد باش از استعارات و واژگان من!
تا شهادت دهم
همچنان که فراموش میکنم
زنده هستم!
و آزادم!
-محمود درویش
دل گر چه در این بادیه بسیار شتافت
یک موی ندانست ولی موی شکافت
اندر دل من هزار خورشید بتافت
آخر به کمال ذره ای راه نیافت
کفر چو منی گزاف و آسان نبود
محکمتر از ایمان من ایمان نبود
در دهر چو من یکی و آن هم کافر
پس در همه دهر یک مسلمان نبود
تا باده عشق در قدح ریخته اند
و اندر پی عشق عاشق انگیخته اند
با جان و روان بوعلی مهر علی
چون شیر و شکر به هم بر آمیخته اند
-اشعار منتسب به شیخ الرئیس (پور سینا)
قهوه قجری
فراموش میشوی گویی که هرگز نبودهای مانند مرگ یک پرنده مانند یک کنیسۀ متروکه فراموش میشوی مثل عشق ی
به چی فکر میکنی؟
-به اینکه من اینو صرفا مثل همهی شعرهای دیگه فرستادم و قصد و غرضی نداشتم
اما انگار صدق میکنه و...
توی ذهن خیلیها فراموش شدم
انگار که اصلا نبودم
میدونی که آدما جوری فراموش نمیکنن که انگار هرگز نبودی.
نهایتش صدا یا چهرهت یا اسمت از یادشون بره
ولی همش با هم که نمیشه
-شاید، شایدم هر چیزی نیازمند یک مثال نقض باشه تا استقرایش نقض بشه