eitaa logo
قهوه قجری
62 دنبال‌کننده
271 عکس
23 ویدیو
1 فایل
یک فنجان قهوه تلخ نمیدونم، صرفا احیانا اگر کاری باهام داشتید: @MNimaM86
مشاهده در ایتا
دانلود
مادر صدایشان را می‌شنوی؟ صدای به نقش در آمدنشان آنها همیشه درتکاپویی خاموش می‌مانند و تنها در باطن هزاران حرف ناگفته دارند حرف‌هایی پنهان. نمیدانم منظورم را چطور بگویم مادر شاید به نظرت جالب نیاید شاید اصلا متوجه منظورم نشوی اما ما انسان‌ها تجزیه می‌شویم به نقطه صفر که می‌رسیم ریشه‌هامان معلوم می‌شوند ریشه‌های معادله زندگی اما بیچاره آن معادلات لاینحل که تا ابد به دنبال جواب خود میگردند و چه بسیارند معادلاتی که جواب ندارند
فراموش می‌شوی گویی که هرگز نبوده‌ای مانند مرگ یک پرنده مانند یک کنیسۀ متروکه فراموش می‌شوی مثل عشق یک رهگذر و مانند یک گل در شب… فراموش می‌شوی من برای جاده هستم… آن‌جا که قدم‌های دیگران از من پیشی گرفته کسانی که رویاهای‌شان به رویاهای من دیکته می‌شود جایی که کلام را به خُلقی خوش تزئین میکنند، تا به حکایتها وارد شود یا روشنایی‌ای باشد برای آن‌ها که دنبال‌ش خواهند کرد که اثری تغزلی خواهد شد … و خیالی. فراموش می‌شوی گویی که هرگز نبوده‌ای آدمیزاد باشی یا متن فراموش می‌شوی. با کمک دانایی‌ام راه می‌روم باشد که زندگی‌ای شخصی حکایت شود. گاه واژگان مرا به زیر می‌کشند، و گاه من آن‌ها را به زیر می‌کشم من شکل‌شان هستم و آن‌ها هرگونه که بخواهند، تجلی می‌کنند ولی گفته‌اند آن‌چه را که من می‌خواهم بگویم. فردا، قبلاً از من پیشی گرفته است من پادشاه پژواک هستم بارگاهی برای من نیست جز حاشیه‌ها و راه، راه است باشد که اسلاف‌م فراموش کنند توصیف کردن چیزهایی را که ذهن و حس را به خروش در می‌آورند. فراموش می‌شوی گویی که هرگز نبوده‌ای خبری بوده باشی و یا ردّی فراموش می‌شوی. من برای جاده هستم… آن‌جا که ردّ پای کسان بر ردّ پای من وجود دارد کسانی که رویای من را دنبال خواهند کرد کسانی که شعری در مدح باغ‌های تبعید بر درگاه خانه‌ها خواهند سرود آزاد باش از فردایی که می‌خواهی! از دنیا و آخرت! آزاد باش از عبادت‌های دیروز! از بهشت بر روی زمین! آزاد باش از استعارات و واژگان من! تا شهادت دهم هم‌چنان که فراموش می‌کنم زنده هستم! و آزادم! -محمود درویش
دل گر چه در این بادیه بسیار شتافت یک موی ندانست ولی موی شکافت اندر دل من هزار خورشید بتافت آخر به کمال ذره ای راه نیافت کفر چو منی گزاف و آسان نبود محکمتر از ایمان من ایمان نبود در دهر چو من یکی و آن هم کافر پس در همه دهر یک مسلمان نبود تا باده عشق در قدح ریخته اند و اندر پی عشق عاشق انگیخته اند با جان و روان بوعلی مهر علی چون شیر و شکر به هم بر آمیخته اند -اشعار منتسب به شیخ الرئیس (پور سینا)
قهوه قجری
فراموش می‌شوی گویی که هرگز نبوده‌ای مانند مرگ یک پرنده مانند یک کنیسۀ متروکه فراموش می‌شوی مثل عشق ی
به چی فکر می‌کنی؟ -به اینکه من اینو صرفا مثل همه‌ی شعرهای دیگه فرستادم و قصد و غرضی نداشتم اما انگار صدق میکنه و... توی ذهن خیلی‌ها فراموش شدم انگار که اصلا نبودم میدونی که آدما جوری فراموش نمیکنن که انگار هرگز نبودی. نهایتش صدا یا چهره‌ت یا اسمت از یادشون بره ولی همش با هم که نمیشه -شاید، شایدم هر چیزی نیازمند یک مثال نقض باشه تا استقرایش نقض بشه
فرهادوارم از لب شیرین گزیر نیست ور کوه محنتم به مثل بیستون شود -سعدی