دل گر چه در این بادیه بسیار شتافت
یک موی ندانست ولی موی شکافت
اندر دل من هزار خورشید بتافت
آخر به کمال ذره ای راه نیافت
کفر چو منی گزاف و آسان نبود
محکمتر از ایمان من ایمان نبود
در دهر چو من یکی و آن هم کافر
پس در همه دهر یک مسلمان نبود
تا باده عشق در قدح ریخته اند
و اندر پی عشق عاشق انگیخته اند
با جان و روان بوعلی مهر علی
چون شیر و شکر به هم بر آمیخته اند
-اشعار منتسب به شیخ الرئیس (پور سینا)
قهوه قجری
فراموش میشوی گویی که هرگز نبودهای مانند مرگ یک پرنده مانند یک کنیسۀ متروکه فراموش میشوی مثل عشق ی
به چی فکر میکنی؟
-به اینکه من اینو صرفا مثل همهی شعرهای دیگه فرستادم و قصد و غرضی نداشتم
اما انگار صدق میکنه و...
توی ذهن خیلیها فراموش شدم
انگار که اصلا نبودم
میدونی که آدما جوری فراموش نمیکنن که انگار هرگز نبودی.
نهایتش صدا یا چهرهت یا اسمت از یادشون بره
ولی همش با هم که نمیشه
-شاید، شایدم هر چیزی نیازمند یک مثال نقض باشه تا استقرایش نقض بشه
بعضی از رنگا هستن که ترکیبشون برام جدیده
شاید هم جدید نباشن ولی از دیدنشون لذت میبرم