eitaa logo
قهوه قجری
64 دنبال‌کننده
272 عکس
23 ویدیو
1 فایل
یک فنجان قهوه تلخ نمیدونم، صرفا احیانا اگر کاری باهام داشتید: @MNimaM86
مشاهده در ایتا
دانلود
ما بزرگ و نادانیم ، مثل گاو مینوشیم مرتعی سرابی را قحطی است و میدانیم ، گریه غرق خواهد کرد اسب‌های آبی را هم درشت و غمگینیم ، هم سیاه و بدبینیم هم برای آبادی قطره‌ ای نمیباریم ، هم نگه نمیداریم حُرمت خرابی را شب که میشود خوابیم ، صبح و ظهر هم خوابیم عصر هم که تا شب خواب شب دوباره تا شب خواب ، توی خواب می‌بینیم روز آفتابی را خوب خوب و خوشبختیم ، خشک و سفت و سَرسختیم ما در اوج تنهایی ، چون زنان هرجایی خوبِ خوب میدانیم ، راه دوست‌یابی را گاو اسب انسانیم ، حافظان عرفانیم حامیان زن هستیم ، بندگان تَن هستیم پاس پاس میداریم ، عشق رختخوابی را علم در نَوَردیده ، ساختارِ پیچیده جاهلان فهمیده ، ما ربات‌ ها روزی درک می‌کنیم آیا؟ ، فهم اکتسابی را مُفلسیم در خوردن ، مُمسِکیم در مُردن ما که از خسیسان و ، جمله کاسه لیسانیم ترک می‌کنیم آیا ، این گدا مآبی را رختِ بخت پوشیدیم ، مثل گاو نوشیدیم مثلِ اسب کوشیدیم ، مثل ِاشک جوشیدیم گریه غرق کرد آنگاه ، اسب‌های آبی را خوب خوب و خوشبختیم ، خشک و سفت و سَرسختیم ما در اوج تنهایی ، چون زنان هرجایی خوبِ خوب میدانیم ، راه دوست‌یابی را گاو اسب انسانیم ، حافظان عرفانیم حامیان زن هستیم ، بندگان تَن هستیم پاس پاس میداریم ، عشق رختخوابی را از اساس استادیم ، در جناس استادیم فاضلیم در دانش ، فاضلیم در خوانش ارج مینهیم اما ، شعر فاضلابی را -شعری از حسین صفا در کتاب منجنیق که توسط محسن چاوشی نیز خوانده شده است
قهوه قجری
ما بزرگ و نادانیم ، مثل گاو مینوشیم مرتعی سرابی را قحطی است و میدانیم ، گریه غرق خواهد کرد اسب‌های آ
بِبُر به نام خداوندت كه لطف خنجر ابراهيم به تيز بودن احكام است نبخش مرتكبانت را تو حكم واجب‌الاجرايی و عشق جوخه‌ی اعدام است ... به دستِ آه بسوزانم كه شعله‌ور شدنم دود است كفن به سرفه بپوشانم كه سربه‌سر بدنم دود است و نخ‌به‌نخ دهنم دود است غمت غليظ‌‌ترين كام است ... سرنگ‌ها همگان قرمز و رنگ‌ها همگان قرمز سماعِ مولويان قرمز جهان كران‌به‌كران قرمز كه نقشی از رُژ گلگونت هنوز بر لب اين جام است ... بگو ستاره‌ی دردانه! در انزوای رصدخانه كدام كوزه شكست آن‌روز كه با گذشتن نهصدسال هنوز حلقه‌ی دستانش به دور گردن خيام است؟ ... ببين چقدر اسيرم من! چنان بكُش كه پس از مردن هزاربار بميرم من دسيسه‌های تو! می‌بينی؟ وريدِ پاكِ اميرم من كه در تدارك حمّام است ... چه حكمتی‌ست در اين مردن؟ -در عاشقانه‌ترين مردن- و مغز را به فضا بردن و گريه را به خَلا بردن چه حكمتی‌ست كه در آغاز نگاه من به سرانجام است؟
در وفای عشق تو مشهور خوبانم چو شمع شب نشین کوی سربازان و رندانم چو شمع روز و شب خوابم نمی‌آید به چشم غم پرست بس که در بیماری هجر تو گریانم چو شمع رشته صبرم به مقراض غمت ببریده شد همچنان در آتش مهر تو سوزانم چو شمع گر کمیت اشک گلگونم نبودی گرم رو کی شدی روشن به گیتی راز پنهانم چو شمع در میان آب و آتش همچنان سرگرم توست این دل زار نزار اشک بارانم چو شمع در شب هجران مرا پروانه وصلی فرست ور نه از دردت جهانی را بسوزانم چو شمع بی جمال عالم آرای تو روزم چون شب است با کمال عشق تو در عین نقصانم چو شمع کوه صبرم نرم شد چون موم در دست غمت تا در آب و آتش عشقت گدازانم چو شمع همچو صبحم یک نفس باقیست با دیدار تو چهره بنما دلبرا تا جان برافشانم چو شمع سرفرازم کن شبی از وصل خود ای نازنین تا منور گردد از دیدارت ایوانم چو شمع آتش مهر تو را حافظ عجب در سر گرفت آتش دل کی به آب دیده بنشانم چو شمع
طول کشید اما آرام آرام مرا عزلت نشین کردند
-خبرو شنیدی؟ آره -خب نظرت چیه؟ خفته خبر ندارد سر بر کنار جانان کاین شب دراز باشد بر چشم پاسبانان