در وفای عشق تو مشهور خوبانم چو شمع
شب نشین کوی سربازان و رندانم چو شمع
روز و شب خوابم نمیآید به چشم غم پرست
بس که در بیماری هجر تو گریانم چو شمع
رشته صبرم به مقراض غمت ببریده شد
همچنان در آتش مهر تو سوزانم چو شمع
گر کمیت اشک گلگونم نبودی گرم رو
کی شدی روشن به گیتی راز پنهانم چو شمع
در میان آب و آتش همچنان سرگرم توست
این دل زار نزار اشک بارانم چو شمع
در شب هجران مرا پروانه وصلی فرست
ور نه از دردت جهانی را بسوزانم چو شمع
بی جمال عالم آرای تو روزم چون شب است
با کمال عشق تو در عین نقصانم چو شمع
کوه صبرم نرم شد چون موم در دست غمت
تا در آب و آتش عشقت گدازانم چو شمع
همچو صبحم یک نفس باقیست با دیدار تو
چهره بنما دلبرا تا جان برافشانم چو شمع
سرفرازم کن شبی از وصل خود ای نازنین
تا منور گردد از دیدارت ایوانم چو شمع
آتش مهر تو را حافظ عجب در سر گرفت
آتش دل کی به آب دیده بنشانم چو شمع
-خبرو شنیدی؟
آره
-خب نظرت چیه؟
خفته خبر ندارد سر بر کنار جانان
کاین شب دراز باشد بر چشم پاسبانان
هر چه بستیم و گشودیم عبث
هر چه گفتیم و شنودیم عبث
راه مقصود به جایی نرسید
پای پر آبله سودیم عبث
غفلت از حادثهٔ دهر بلاست
در ره سیل غنودیم عبث
عرصهٔ هر دو جهان تنگ فضاست
بال پرواز گشودیم عبث
عالمی چهره به ما گشته حزین
عبث آیینه زدودیم، عبث
گلو را میفشارد غم
نفس را میکشاند بغض
به آخر هم رسیدم مک
پس از اوج و فرود خود
کنون پایان رسید عمرم
بدون هیچ دستاورد
به پایان آمد این دفتر
و اشک ماست دف را تر
مرا با غم سر و سریست
پی از هر آنچه بگذشتهست
قطار زندگانی رفت و ما در ایستگاه ماندیم
میان باد و بارانها
تمام قیل و قالم را
به چشمان زمان دادم
زمان و لحظهها رفتند
و من
در گوشهی تاریک پیکر دائما
تنها و تنهاتر.
کهنه خرمن های خوشحالی
به لطف مور غمگینی
تک به تک
پوسیده شد
نابود.
بسمک الله
و الباقی آن نامه همه محو شد
البت به تفاوت
پس از آن قصه مرا داخل زندان وجودم شده محبوس.
منم آن خستهی در ره
ز زوایای دگر دوخته چشمم به رخ چرخ فلک، خسته ز ایام.
اگر از هیچ رسیدیم به این مهلکه تا هیچ نرفتیم.
نماندیم
گذشتیم
و بدین سان همگی در دل دلخستهی دلدار زمان در بر معشوق نشستیم
بماندیم
بمردیم
(به پیش شه زیبا)
ولی از شاه و شهیدی خبری هیچ نبودست.