خاطراتم مسیر هجرانند
مقصدم انتهای تنهایی
انعکاسم درون قهوهی خویش
در سلامی به وقت پایایی
در اتاقم همیشه ساکت بود
خاطرات عجیب چشمانت
چاه های سیاه سحر آمیز
حرف ها در نگاه پنهانت
قهوه را میخورم به این امید
که پس از آن به کار برگردم
تو ولی همچنان که بودی هم
ماندهای در خزان دل زردم
سر سجاده فکر میکردم
که خدایم کجاست احیانا
نکند وهم بوده تا الان
نکند فکر ماست احیانا
نور ماه انعکاس خورشید است
گرچه شب آفتاب پنهان است
انعکاسم درون آینه نیز
وجههای از خیال بیجان است
سجده کردن خیال خامی بود
اهرمن جان نثار حوا بود
از غروری که داشت اذییت کرد
هرکسی که ز نسل آنها بود
من درختی کلاغ بر دوشم ، خبرم درد میکند بدجور
ساقه تا شاخه ام پر از زخم است ، تبرم درد میکند بدجور
من کی ام جز نقابی از ابهام؟ درد بحران هوّیت دارم
یک اشاره بدون انگشتم ، اثرم درد میکند بدجور
جنگجویی نشسته بر خاکم ، در قماری که هر دو میبازیم
پسرم روی دستم افتاده ، سپرم درد میکند بد جور
مثل قابیل بی قبیله شدم ، بوی گندم گرفته دنیا را
بسکه حوا ، هوایی اش کرده ، پدرم درد میکند بدجور
هرچه کوه بزرگ میبینی ، همگی روی دوش من هستند
عاشقی هم که قوز بالا قوز ، کمرم درد میکند بدجور
تو فقط صبر میکنی تجویز ، من فقط صبر میکنم یکریز
بس که دندان گذاشتم رویش ، جگرم درد میکند بدجور
بستری کن مرا در آغوشت ، با دو نخ شعر و این هوا باران
مرغ عشقی بدون همزادم ، که پرم درد میکند بد جور
برسان قرص بوسه ـ اورژانسی ـ قرص یک ور سفید و یک ور سرخ
برسان نشئهای ز لبهایت ، که سرم درد میکند بدجور
"مرتضی خدایگان"
خیلی دلم میخواد حرف بزنم
تا خود صبح
ولی انقدر جای شنونده خالیست که فقط خودم صدای خودمو میشنوم