eitaa logo
قهوه قجری
62 دنبال‌کننده
271 عکس
23 ویدیو
1 فایل
یک فنجان قهوه تلخ نمیدونم، صرفا احیانا اگر کاری باهام داشتید: @MNimaM86
مشاهده در ایتا
دانلود
-میدونی درد واقعی چیه؟ پسرک پوزخندی زد: باز جملات اینستاگرامی؟ -خب بابا من چجوری بگم حالم خیلی خوب نیست؟ پسرک خمیازه‌ای کشید: مثل آدمیزاد. یا میتونی از طریق شعر بروز بدی -خب حوصله گفتن شعر ندارم پسرک دوباره خمیازه‌ای کشید و دیگر واقعا معلوم بود که این موضوع برایش کسل کننده است: خب پس ناله هم نکن. اگر حالت واقعا خوب نیست یا مثل آدمیزاد بگو یا پاشو برو یه اثر ادبی خلق کن. این مسخره بازیا چیه؟ پس فرق تو با این همه ناله‌گر آدم‌نما چیه؟ جمع کن خودتو بابا
خب باشه بیا اینم شعر
شب‌ها دوباره ذهن من آشفته می‌شود از چشم من هزار سخن گفته می‌شود از امتداد خط زمان می‌کنم فرار تا ناکجای وهم که دل شسته می‌شود هر شب خیال می‌کنمت در کنار خویش تنها بدین طریق چشم بسته می‌شود افسوس میخورم که هواسم نبوده‌است دل به خیال روی تو وابسته می‌شود آتشفشان خفته‌ی صد ساله بوده‌ام از دیدنت دوباره دلم پخته می‌شود یا مثل شمع می‌شوم از عشق شعله‌ای کز حد فاصل کم او کشته می‌شود یا مثل مسجدی که در اندیشه‌ی وصال هنگامه‌ی اذان تو گلدسته می‌شود اما چه فایده؟ تو فقط وهم من شدی از وهم بی‌کران نفس خسته می‌شود یا رب خودت گواه دلی و همین بس است گر رخصتی دهی به تو دلبسته می‌شود
اصلا خواب به چشمم نمیاااااد که بخوام بخوابم
دوست دارم الان پاشم برم حرم ولی خب سحری نمیدونم چیکار کنم سر درد نمیدونم چیکار کنم و مهم تر از همه نمیدونم اصلا چطوری برم...
روی انجام خیلی از کار ها رو دیگه ندارم
گمونم پیر شدم
پسرک زیر لب زمزمه می‌کند: ما بزرگ و نادانیم -خب الان این یعنی چی؟ پسرک: نمیدونم، شعره دیگه -چرا الان تو این موقعیت؟ پسرک سرش را میخاراند: دلیل خاصی نداره. میخوای برات خیام بخونم؟ -نه ممنونم. نیازی نیست پسرک روی تخت دراز کشید و به آسمان خیره شد: اونارو می‌بینی؟ -ستاره‌هارو میگی؟ پسرک لبخندی زد: اونا ستاره نیستن -پس چی هستن؟ پسرک چشمانش را بست و خندید: اونا خانه‌ی ارواحن. ارواحی که به دنبال بازگشت و یا زندگی برای نخستین بار در سطح این سیاره‌ان و دنبال کالبدی می‌گردن که باهاش بتونن اینجا زندگی کنن. از حرفش خیلی جا خوردم و انتظار چنین چیزی را از او نداشتم: چی؟ ارواح؟ پسرک نگاهی به من کرد و سرش را به نشانه‌ی تائید تکان داد: آره ارواح انعکاس خود را در چشمان زلالش می‌دیدم. انگار اخم کرده بودم: مسخره‌ست. آخه چرا ارواح باید بخوان روی این سیاره زندگی کنن؟ پسرک خندید: میگن اهل ساحل بعد مدتی صدای دریارو نمی‌شنون. اینطور که معلومه تو هم دیگه صدای نعمت زندگی رو نمیشنوی آروم کنارش خوابیدم: آخه واقعا زندگی رو همچین دنیایی؟ اصلا میارزه؟ پسرک: این دنیا محشره. توازنی از سیاهی و سفیدیه و یک شاهکاره بی‌مقایسه‌ست. در سفیدی هایش لکه‌های سیاه و در سیاهی‌هایش لکه‌عای سعید معلومه. توی این دنیا هیچ سیاهی و هیچ سفیدی مطلقی وجود نداره! آروم به طرفم چرخید و سرشو رو سینه‌م گذاشت: وقتی هنوز چیزی اون تو می‌تپه، یعنی میتونی ببینی. پس چشماتو باز کن. از چیزی که توش هستی لذت ببر چون خیلیا در حسرت چیزی هستن که تو همین الان درش قرار داری. چشماشو بست و خوابید
خوابم نمیبره...
ولی هنگدرام زدن برعکس چیزی که به نظر میاد خیلی سخته