قهوه قجری
💠چند توصیه کاربردی برای شب های قدر حسب مطالعات و تجاربی که در عمر برباد رفته به کف آمده است، چند تو
پ.ن: عزیزان این حرف بنده نیست و دلنوشتهی یکی از طلاب حوزهست
وگرنه من خودم در زمرهی ردشدگان تار و تنبوری هستم😁
انشاءالله به مدد الهی شبهای پر فیض و گرانی را داشته باشید
التماس دعا
در شب قدر دلـم بـا غـزلی هـمـدم شـد
بـین مـا فاصله هـا واژه بـه واژه کـم شـد
چـارده مرتبه قرآن کـه گـرفتـم برسـر
حرم یک به یک ابیات غزل، محرم شد
ابـتـدا حرف دلم را بـه نـگـاهـم دادم
بوسه میخواست لبم، گنبد خضرا خم شد
خم شد آهسته از اسرار ازل با من گفت
گـفـت: ایـوان نـجـف بوسـه گـه عـالـم شـد
بعدهم پـشت همان پـنجره ی رویـایـی
چـشم من ، محو ضریحی که نمی دیدم شد
خواستم گریه کنم بلکه بر این زخم عمیق
گریـه مـرهم بشـود، خون جگر مرهم شـد
گریه کردم، عطش آمد به سراغم، گفتم:
بـه فـدای لب خشکـت ! هـمه جـا زمـزم شـد
روی سـجـاده ی خـود یـاد لـبت افتـادم
تـشـنـهام بـود ، ولـی آب بـرایـم سـم شـد
زنده ماندم که سلامی به سلامی برسد
از محمد(ص) به محمد(ع) که میّسر هم شد
من مسلمان شده مذهب چشمی هستم
که در آن عاطفه با عشق و جنون توام شد
سـالهـا پـیـر شـدم در قـفـس آغـوشت
شـکر کردم ، در و دیوار قفس محکم شد
کاروان دل من بس که خراسان رفته است
تـار و پـود غـزلـم جـاده ابـریـشـم شـد
سالها شعر غریبانه در ابـیات خودش
خون دل خورد که با دشمن خود همدم شد
داشتم کنج حرم جامعه را میخواندم
بـرگ در بـرگ مفاتـیح پـر از شبنـم شـد
یازده پله زمین رفت به سمت ملکوت
یک قدم مانده به او کار جهـان مبهـم شد
بـیـت آخـر نـکند قافیـه غـافـلگـیـرت
آی برخیز! که این قافیه «یـاقـائـم» شد...
-حمیدرضا برقعی
#شعر
جگرم را دوباره آتش زد
عکس یک بچهی دبستانی
سرخ و خاکی میان یک کاور
میرسد ایستگاه پایانی
چو شناور میان دریای
جمعیت میروند ماهیها
ساحل انگار بوی خون میداد
بوی غربت میاید از دریا
آه شنهای دشت، آب شوید
دخترم تشنه بود و خوابآلود
زیر آوار چوب و سنگ کلاس
هیچوقت اینچنین شکسته نبود
مشق شنبه چه مشق تلخی بود
آن هم این وقت سال! در اسفند
حسرت عید ماند بر دلشان
بوی مادربزرگ با اسپند
بر زمین سیاه و سردی ماند
چند گنجشک پاره بال و پر
آن طرفتر درون مدرسهای
چند نوغنچه میشود پرپر
خاک! آغوش گرم مهمان کن
بر تن غرق خون فرزندان
مثل آغوش گرم مادرها
همچو مام وطن، چون ایران
میرسد چند ماه دیگر نیز
روضهی کربلا و آلالله
داغشان باز تازه خواهد شد
با رقیه، سکینه، عبدالله
-شعر از خودم
۲۱ اسفند ۱۴۰۴
#شعر
امشب در کنار سرافرازی سرزمین ایران و ظهور حجت ابن الحسن من هم دعا کنید
التماس دعا
بعضی شبها دلم عجیب میگیره. نه از کسی و چیزیهااااا
حتی دلیلش هم نمیدونم. انگار که ناخودآگاهم یاد چیزی میفتد که نباید. سکوت میکنم خاموش نظارهگر دلیلی و راهکاری برای درک خودم میشوم. چقدر عبث و مسخره.
پازل جهان من تکهی (خود) را گم کرده. و شاید همین تکه پاسخ خیلی چیزهایی باشد که تا به الان به دنبالش میگردم
تراوشهای بامدادی
صفحات تقویم امسال را مرور میکنم
فروردین: انفجار اسکلهی شهید رجایی
خرداد: جنگ دوازده روزه
شهریور: مکانیسم ماشه
دی: اتفاقات ۱۸ و ۱۹
اسفند: جنگ رمضان
میانگین هر سه ماه یکبار یه داستانی داشتیم