eitaa logo
قهوه قجری
62 دنبال‌کننده
271 عکس
23 ویدیو
1 فایل
یک فنجان قهوه تلخ نمیدونم، صرفا احیانا اگر کاری باهام داشتید: @MNimaM86
مشاهده در ایتا
دانلود
جگرم را دوباره آتش زد عکس یک بچه‌ی دبستانی سرخ و خاکی میان یک کاور می‌رسد ایستگاه پایانی چو شناور میان دریای جمعیت می‌روند ماهی‌ها ساحل انگار بوی خون می‌داد بوی غربت میاید از دریا آه شن‌های دشت، آب شوید دخترم تشنه بود و خواب‌آلود زیر آوار چوب و سنگ کلاس هیچ‌وقت اینچنین شکسته نبود مشق شنبه چه مشق تلخی بود آن هم این وقت سال! در اسفند حسرت عید ماند بر دلشان بوی مادربزرگ با اسپند بر زمین سیاه و سردی ماند چند گنجشک پاره بال و پر آن طرف‌تر درون مدرسه‌ای چند نوغنچه می‌شود پرپر خاک! آغوش گرم مهمان کن بر تن غرق خون فرزندان مثل آغوش گرم مادرها همچو مام وطن، چون ایران می‌رسد چند ماه دیگر نیز روضه‌ی کربلا و آل‌الله داغ‌شان باز تازه خواهد شد با رقیه، سکینه، عبدالله -شعر از خودم ۲۱ اسفند ۱۴۰۴
امشب در کنار سرافرازی سرزمین ایران و ظهور حجت ابن الحسن من هم دعا کنید التماس دعا
ما ز یاران چشم یاری داشتیم خود غلط بود آنچه می‌پنداشتیم تا درخت دوستی کی بر دهد حالیا رفتیم و تخمی کاشتیم گفت و گو آیین درویشی نبود ور نه با تو ماجراها داشتیم شیوه‌ی چشمت فریب جنگ داشت ما غلط کردیم و صلح انگاشتیم باز خود دادی به ما دل حافظا ما محصل بر کسی نگماشتیم
بعضی شب‌ها دلم عجیب می‌گیره. نه از کسی و چیزی‌هااااا حتی دلیلش هم نمیدونم. انگار که ناخودآگاهم یاد چیزی میفتد که نباید. سکوت می‌کنم خاموش نظاره‌گر دلیلی و راهکاری برای درک خودم می‌شوم. چقدر عبث و مسخره. پازل جهان من تکه‌ی (خود) را گم کرده. و شاید همین تکه پاسخ خیلی چیزهایی باشد که تا به الان به دنبالش می‌گردم تراوش‌های بامدادی
صفحات تقویم امسال را مرور می‌کنم فروردین: انفجار اسکله‌ی شهید رجایی خرداد: جنگ دوازده روزه شهریور: مکانیسم ماشه دی: اتفاقات ۱۸ و ۱۹ اسفند: جنگ رمضان میانگین هر سه ماه یکبار یه داستانی داشتیم
دل من همی داد گفتی گوایی که باشد مرا روزی از تو جدایی بلی هر چه خواهد رسیدن به مردم بر آن دل دهد هر زمانی گوایی من این روز را داشتم چشم وزین غم نبوده‌ست با روز من روشنایی جدایی گمان برده بودم ولیکن نه چندانکه یکسو نهی آشنایی به جرم چه راندی مرا از در خود گناهم نبوده‌ست جز بیگنایی بدین زودی از من چرا سیر گشتی نگارا بدین زودسیری چرایی که دانست کز تو مرا دید باید به چندان وفا اینهمه بیوفایی سپردم به تو دل، ندانسته بودم بدین گونه مایل به جور و جفایی دریغا دریغا که آگه نبودم که تو بیوفا در جفا تا کجایی همه دشمنی از تو دیدم ولیکن نگویم که تو دوستی را نشایی نگارا من از آزمایش به آیم مرا باش، تا بیش ازین آزمایی مرا خوار داری و بیقدر خواهی نگر تا بدین خو که هستی نپایی ز قدر من آنگاه آگاه گردی که با من به درگاه صاحب درآیی فرخی سیستانی