بعضی شبها دلم عجیب میگیره. نه از کسی و چیزیهااااا
حتی دلیلش هم نمیدونم. انگار که ناخودآگاهم یاد چیزی میفتد که نباید. سکوت میکنم خاموش نظارهگر دلیلی و راهکاری برای درک خودم میشوم. چقدر عبث و مسخره.
پازل جهان من تکهی (خود) را گم کرده. و شاید همین تکه پاسخ خیلی چیزهایی باشد که تا به الان به دنبالش میگردم
تراوشهای بامدادی
صفحات تقویم امسال را مرور میکنم
فروردین: انفجار اسکلهی شهید رجایی
خرداد: جنگ دوازده روزه
شهریور: مکانیسم ماشه
دی: اتفاقات ۱۸ و ۱۹
اسفند: جنگ رمضان
میانگین هر سه ماه یکبار یه داستانی داشتیم
دل من همی داد گفتی گوایی
که باشد مرا روزی از تو جدایی
بلی هر چه خواهد رسیدن به مردم
بر آن دل دهد هر زمانی گوایی
من این روز را داشتم چشم وزین غم
نبودهست با روز من روشنایی
جدایی گمان برده بودم ولیکن
نه چندانکه یکسو نهی آشنایی
به جرم چه راندی مرا از در خود
گناهم نبودهست جز بیگنایی
بدین زودی از من چرا سیر گشتی
نگارا بدین زودسیری چرایی
که دانست کز تو مرا دید باید
به چندان وفا اینهمه بیوفایی
سپردم به تو دل، ندانسته بودم
بدین گونه مایل به جور و جفایی
دریغا دریغا که آگه نبودم
که تو بیوفا در جفا تا کجایی
همه دشمنی از تو دیدم ولیکن
نگویم که تو دوستی را نشایی
نگارا من از آزمایش به آیم
مرا باش، تا بیش ازین آزمایی
مرا خوار داری و بیقدر خواهی
نگر تا بدین خو که هستی نپایی
ز قدر من آنگاه آگاه گردی
که با من به درگاه صاحب درآیی
فرخی سیستانی
#شعر