پیرمرد، اندوهگین، دستی به دیگر دست میسایید.
از میان درههای دور، گرگی خسته مینالید.
برف روی برف میبارید.
باد، بالَش را به پُشتِ شیشه میمالید.
«صبح میآمد،
- پیر مرد آرام کرد آغاز، -
پیش روی لشکر دشمن سپاه دوست؛
دشت نه، دریایی از سرباز...
آسمان الماسِ اخترهای خود را داده بود از دست.
بی نفس میشد سیاهی در دهان صبح؛
باد، پَر میریخت روی دشتِ بازِ دامنِ البرز.
لشکر ایرانیان در اضطرابی سخت درد آور؛
دودو و سهسه به پچپچ گرد یکدیگر؛
کودکان بر بام،
دختران بنشسته بر روزن،
مادران غمگین کنار در.
کم کمک در اوج آمد پچپچِ خُفته.
خلق، چون بحری بر آشفته،
به جوش آمد؛
خروشان شد؛
به موج افتاد؛
بُرش بگرفت و مردی چون صدف
از سینه بیرون داد.
«منم آرش، -
چنین آغاز کرد آن مرد با دشمن؛ -
منم آرش، سپاهی مردی آزاده،
به تنها تیر ترکش آزمون تلختان را
اینک آماده.
مجوییدم نسب، -
فرزند رنج و کار؛
گریزان چون شهاب از شب،
چو صبح آمادهٔ دیدار.
مبارک باد آن جامه که اندر رزم پوشندش؛
گوارا باد آن باده که اندر فتح نوشندش؛
شما را باده و جامه
گوارا و مبارک باد!
دلم را در میان دست میگیرم
و میافشارمش در چنگ، -
دل، این جامِ پُر از کین پر از خون را؛
دل، این بی تاب خشم آهنگ...
که تا نوشم به نام فتحتان در بزم؛
که تا کوبم به جامِ قَلبتان در رزم!
که جام کینه از سنگ است.
به بزمِ ما و رزمِ ما، سبو و سنگ را جنگ است.
در این پیکار،
در این کار،
دل خلقی است در مشتم؛
امیدِ مردمی خاموش همپشتم.
کمان کهکشان در دست،
کمانداری کمانگیرم.
شهاب تیزرو تیرم؛
ستیغ سر بلند کوه مأوایم؛
به چشم آفتاب تازهرس جایم.
مرا تیر است آتشپر؛
مرا باد است فرمانبر.
و لیکن چاره را امروز زور و پهلوانی نیست.
رهایی با تن پولاد و نیروی جوانی نیست.
در این میدان،
بر این پیکانِ هستیسوزِ سامانساز،
پری از جان بباید تا فرو ننشیند از پرواز.»
پس آنگه سر به سوی آسمان بر کرد،
به آهنگی دگر گفتار دیگر کرد:
«درود، ای واپسینْ صبح، ای سحر بدرود!
که با آرش تو را این آخرین دیدار خواهد بود.
به صبح راستین سوگند!
به پنهان آفتابِ مهربارِ پاکبین سوگند!
که آرش جان خود در تیر خواهد کرد،
پس آنگه بی درنگی خواهدش افکند.
زمین میداند این را، آسمانها نیز،
که تن بی عیب و جان پاک است.
نه نیرنگی به کار من، نه افسونی؛
نه ترسی در سرم، نه در دلم باک است.»
درنگ آورد و یکدم شد به لب خاموش.
نفس در سینهها بیتاب میزد جوش.
«ز پیشم مرگ،
نقابی سهمگین بر چهره، میآید.
به هر گام هراس افکن،
مرا با دیدهٔ خونبار میپاید.
به بال کرکسان گرد سرم پرواز میگیرد،
به راهم مینشیند، راه میبندد؛
به رویم سرد میخندد؛
به کوه و دره میریزد طنین زهرخندش را،
و بازش باز میگیرد.
دلم از مرگ بیزار است؛
که مرگِ اَهْرِمنخو آدمیخوار است.
ولی، آن دم که ز اندوهان روان زندگی تار است؛
ولی آن دم که نیکی و بدی را گاهِ پیکار است؛
فرو رفتن به کام مرگ شیرین است.
همان بایستهٔ آزادگی این است.
هزاران چشم گویا و لب خاموش
مرا پیک امید خویش میداند.
هزاران دست لرزان و دل پرجوش
گهی میگیردم، گه پیش میراند.
پیش میآیم.
دل و جان را به زیورهای انسانی میآرایم.
به نیرویی که دارد زندگی در چشم و در لبخند،
نقاب از چهرهٔ ترسآفرین مرگ خواهم کند.»
نیایش را، دو زانو بر زمین بنهاد.
به سوی قُلّهها دستان ز هم بگشاد:
«برآ، ای آفتاب، ای توشهٔ امید!
برآ، ای خوشهٔ خورشید!
تو جوشان چشمهای، من تشنهای بیتاب.
برآ، سر ریز کن، تا جان شود سیراب.
چو پا در کام مرگی تندخو دارم،
چو در دل جنگ با اهریمنی پرخاشجو دارم،
به موج روشنایی شستوشو خواهم؛
ز گلبرگ تو، ای زرّینه گل، من رنگ و بو خواهم.
شما، ای قُلّههای سرکش خاموش،
که پیشانی به تندرهای سهم انگیز میسایید،
که بر ایوان شب دارید چشم انداز رؤیایی،
که سیمین پایههای روزِ زرّین را به روی شانه میکوبید،
که ابر آتشین را در پناه خویش میگیرید؛
غرور و سربلندی هم شما را باد!
امیدم را برافرازید،
چو پرچمها که از باد سحرگاهان به سر دارید.
غرورم را نگه دارید،
به سان آن پلنگانی که در کوه و کمر دارید.»
زمین خاموش بود و آسمان خاموش.
تو گویی این جهان را بود با گفتار آرش گوش.
به یال کوهها لغزید کمکم پنجهٔ خورشید.
هزاران نیزهٔ زرّین به چشم آسمان پاشید.
نظر افکند آرش سوی شهر، آرام.
کودکان بر بام؛
دختران بنشسته بر روزن؛
مادران غمگین کنار در؛
مردها در راه.
سرود بیکلامی، با غمی جانکاه،
ز چشمان برهمیشد با نسیم صبحدم همراه.
کدامین نغمه میریزد،
کدام آهنگ آیا میتواند ساخت،
طنین گامهای استواری را که سوی نیستی مردانه میرفتند؟
طنین گامهایی را که آگاهانه میرفتند؟
دشمنانش در سکوتی ریشخندآمیز،
راه واکردند.
کودکان از بامها او را صدا کردند.
مادران او را دعا کردند.
پیر مردان چشم گرداندند.
دختران، بفشرده گردنبندها در مشت،
همره او قدرت عشق و وفا کردند.
آرش امّا همچنان خاموش،
از شکاف دامن البرز بالا رفت.
وز پی او،
پردههای اشک پیدرپی فرود آمد.»
بست یک دم چشمهایش را عمو نوروز،
خنده بر لب، غرقه در رؤیا.
کودکان با دیدگانِ خسته و پیجو،
در شگفت از پهلوانیها.
شعلههای کوره در پرواز،
باد غوغا.
«شامگاهان،
راهجویانی که میجستند آرش را به روی قُلّهها، پیگیر،
باز گردیدند،
بینشان از پیکر آرش،
با کمان و ترکشی بیتیر.
آری، آری، جان خود در تیر کرد آرش.
کار صدها صد هزاران تیغهٔ شمشیر کرد آرش.
تیر آرش را سوارانی که میراندند بر جیحون،
به دیگر نیمروزی از پی آن روز،
نشسته بر تناور ساق گردویی فرو دیدند.
و آنجا را، از آن پس،
مرز ایرانشهر و توران بازنامیدند.
آفتاب،
در گریز بیشتاب خویش،
سالها بر بام دنیا پاکشان سرزد.
ماهتاب،
بی نصیب از شبرویهایش، همه خاموش،
در دل هر کوی و هر برزن،
سر به هر ایوان و هر در زد.
آفتاب و ماه را در گشت
سالها بگذشت.
سالها و باز،
در تمام پهنهٔ البرز،
وین سراسر قُلّهٔ مغموم و خاموشی که میبینید.
وندرونِ درّههای برفآلودی که میدانید،
رهگذرهایی که شب در راه میمانند
نام آرش را پیاپی در دل کهسار میخوانند،
و نیاز خویش میخواهند.
با دهان سنگهای کوه، آرش میدهد پاسخ.
میکندْشان از فراز و از نشیب جادهها آگاه؛
میدهد امید،
مینماید راه.»
در برون کلبه میبارد.
برف میبارد به روی خار و خارا سنگ.
کوهها خاموش،
درهها دلتنگ.
راهها چشمانتظاری کاروانی با صدای زنگ...
کودکان دیری است در خوابند،
در خواب است عمو نوروز.
میگذارم کندهای هیزم در آتشدان.
شعله بالا میرود پر سوز...
-سیاوش کسرایی
شنبه ۲۳ اسفند ۱۳۳۷
#شعر
من نمیتونم فرق رسم الخطهای نسخ، تعلیق، نستعلیق، شکسته و شکسته نستعلیق متوجه بشم!
تنها رسم الخطهایی که برام قابل تمایزن ثلث و محقق و ریحان و کوفی (اونم گاهی اوقات بین ثلث و محقق قاطی میزنم)
شازده کوچولو گفت: بعضی کارا، بعضی حرفا، بدجور دل آدمو آشوب میکنه
گل گفت مثل چی؟
شازده کوچولو گفت:
مثل وقتی که می دونی دلم برات بی قراره و کاری نمی کنی