زمستان نیز رفت اما بهارانی نمی بینم
بر این تکرار در تکرار پایانی نمی بینم
به دنبال خودم چون گردبادی خسته میگردم
ولی از خویش جز گردی به دامانی نمیبینم
چه بر ما رفتهاست ای عمر؟ ای یاقوت بیقیمت
که غیر از مرگ گردنبند ارزانی نمیبینم
زمین از دلبران خالیست یا من چشم و دل سیرم؟
که میگردم ولی زلف پریشانی نمیبینم
خدایا عشق درمانی به غیر از مرگ میخواهد
که من می میرم از این درد و درمانی نمیبینم
فاضل نظری
یه وقتایی ذهنم به هم میریزه و نمیدونم چطور جمع و جورش کنم. انقدری که حتی موقع نوشتن همین کلمات دستام میلرزه. صرفا باید به خودم بگم مهم نیست.
جای اینکه چهکسی منو قبول میکنه،
چهکسی باهام مخالفت میکنه،
چهکسی لهم میکنه؛
با خودم باید بگم من که خودمو قبول دارم
من که به خودم اهمیت میدم
من که با خودم موافقم
و مهم تر از همه دلسوز ترین فرد برای خودم خودمم که درحال تلاش برای خودم و بالا بردن خودمم.
من نباید اجازه میدادم کسی از موضع مخالف من به من توهین کنه ولی اگر مرتکب چنین عملی شد هم نباید اجازه بدم روی من تاثیری بگذاره.
نباید اجازه بدم ذهنمو درگیر کنه
نباید اجازه بدم بیخوابم کنه
از زندگی منو بندازه
یا منو از هدفم دور کنه.
من فرقههای سوفسطایی و اومانیستها را قبول ندارم. ولی احتمالا با توجه به وضعیت آشفتهی روانی خودم و محیط جامعهای که توش هستم، برای بیرون اومدن از بحران ذهنیم چارهای نمیبینم جز اینکه بگم: حقیقت منم. حقانیت منم. واقعیت منم. (استغفرالله، اعوذ بالله) خدا منم و دنیا با من میچرخه.
شاید از نظر اخلاقی و اعتقادی اشتباه باشه (که هست) ولی از نظر روانی آرومم میکنه
قهوه قجری
یه وقتایی ذهنم به هم میریزه و نمیدونم چطور جمع و جورش کنم. انقدری که حتی موقع نوشتن همین کلمات دستام
البته این نباید باعث بشه که حق به جانب بشم و همیشه خودمو درست بدونم. باید همیشه گوشهی ذهنم داشته باشم که من حقیقت نیستم و صرفا اوقاتی ممکنه در طرف حقیقت بایستم. اما در جایی که تقصیری ندارم و ذهنم روشنه نسبت به بیگناهی خودم، باید اینو به خودم بگم تا بلکه در حفرههای فکری و نشخوارهای ذهنی گیر نکنم.
پس:
حقیقت منم
حقانیت منم
واقعیت منم
خدا منم و جهان حول من و با من میچرخه
والسلام علیکم والرحمه الله وبرکاته
قهوه قجری
پس بیخیال سر راه ظلمت لبه صحبت آب برق خواهد زد باطن آینه خواهد فهمید "سهراب سپهری"
نمیدونم چرا بعضی وقتها اینطوری به خودم خیانت میکنم
به سینه میزندم سر، دلی که کرده هوایت
دلی که کرده هوایِ کرشمههای صدایت
نه یوسفم نه سیاوش، به نفس کُشتن و پرهیز
که آورد دلم ای دوست! تابِ وسوسههایت
تو را زِ جرگهٔ انبوهِ خاطراتِ قدیمی
بُرون کشیدهام و دل نهادهام به صفایت
تو، سخت و دیر به دست آمدی مرا و عجب نیست
نمیکنم اگر ای دوست، سهل و زود، رهایت
گره به کارِ من اُفتادهاست از غَمِ غُربت
کُجاست چابُکیِ دستهایِ عُقده گُشایت؟
به کِبرِ شعر مبینم، که تکیه داده به افلاک
به خاکساری دل بین که سر نهاده به پایت
« دلم گرفته برایت» زبان سادهٔ عشق است
سلیس و ساده بگویم: دلم گرفته برایت!
-حسین منزوی
سبک منزوی خیلی خاصه
ابتکارات وزنی بعلاوهی زبان پرشور
اما ممکنه مثل اینجا بیاد و از اون زبان پرشور و کم بکنه و کمی خودمونیش کنی
یچیزی مثل اشعار قیصر امین پور و محمد علی بهمنی