به سینه میزندم سر، دلی که کرده هوایت
دلی که کرده هوایِ کرشمههای صدایت
نه یوسفم نه سیاوش، به نفس کُشتن و پرهیز
که آورد دلم ای دوست! تابِ وسوسههایت
تو را زِ جرگهٔ انبوهِ خاطراتِ قدیمی
بُرون کشیدهام و دل نهادهام به صفایت
تو، سخت و دیر به دست آمدی مرا و عجب نیست
نمیکنم اگر ای دوست، سهل و زود، رهایت
گره به کارِ من اُفتادهاست از غَمِ غُربت
کُجاست چابُکیِ دستهایِ عُقده گُشایت؟
به کِبرِ شعر مبینم، که تکیه داده به افلاک
به خاکساری دل بین که سر نهاده به پایت
« دلم گرفته برایت» زبان سادهٔ عشق است
سلیس و ساده بگویم: دلم گرفته برایت!
-حسین منزوی
سبک منزوی خیلی خاصه
ابتکارات وزنی بعلاوهی زبان پرشور
اما ممکنه مثل اینجا بیاد و از اون زبان پرشور و کم بکنه و کمی خودمونیش کنی
یچیزی مثل اشعار قیصر امین پور و محمد علی بهمنی
هدایت شده از قهوه قجری
لبت صریح ترین آیه ی شکوفایی است
و چشم هایت شعر سیاه گویایی است
چه چیز داری با خویشتن که دیدارت
چو قله های مه آلود محو و رویایی است
چگونه وصف کنم هیات غریب تو را
که در کمال ظرافت کمال والایی است
تو از معابد مشرق زمین عظیم تری
کنون شکوه تو و بهت من تماشایی است
در آسمانه ی دریای دیدگان تو شرم
گشوده بال تر از مرغکان دریایی است
شمیم وحشی گیسوی کولی ات نازم
که خوابناک تر از عطرهای صحرایی است
مجال بوسه به لب های خویشتن بدهیم
که این بلیغ ترین مبحث شناسایی است
نمی شود به فراموشی ات سپرد و گذشت
چنین که یاد تو زودآشنا و هرجایی است
تو باری اینک از اوج بی نیازی خود
که چون غریبی من مبهم و معمایی است
پناه غربت غمناک دست هایی باش
که دردناک ترین ساقه های تنهایی است
به اندازهِٔ عشق جا داشت، اُتاقِ تو و خانهِٔ تو
پذیرایِ تنهاییام بود، تنِ مهربانانهِٔ تو
پریوار پرسیدی از من:چرا نبضت اینقدر تند است؟
مگر نه که در سینهِٔ من، دلی بود دیوانهٔ تو؟
تنت بیرقی از جوانی، بر افراشت ز آنسان که دانی
چه پیروزیِ طُرفهای بود، به تسلیمِ جانانهِٔ تو
شرابم که میریخت چشمت، لبت نُقلم از بوسه میداد
همه شب سیه مست بودم، به آیینِ میخانهِٔ تو
زمانی لبت را مزیدم، گهی سینهات را گزیدم
که با شیر و شکّر عجین بود، میِ خاصِ پیمانهِٔ تو
در آغوشِ افسانه گویان، بخوابند زِ افسانه امّا
شگفتا که خوابم زِ سر رفت، به افسونِ افسانهٔ تو
فرو ریختی گیسوان را،به آوار بر شانهٔ من
فرو ریختم بوسهها را، به رگبار بر شانهٔ تو.
#شعر