هدایت شده از قهوه قجری
لبت صریح ترین آیه ی شکوفایی است
و چشم هایت شعر سیاه گویایی است
چه چیز داری با خویشتن که دیدارت
چو قله های مه آلود محو و رویایی است
چگونه وصف کنم هیات غریب تو را
که در کمال ظرافت کمال والایی است
تو از معابد مشرق زمین عظیم تری
کنون شکوه تو و بهت من تماشایی است
در آسمانه ی دریای دیدگان تو شرم
گشوده بال تر از مرغکان دریایی است
شمیم وحشی گیسوی کولی ات نازم
که خوابناک تر از عطرهای صحرایی است
مجال بوسه به لب های خویشتن بدهیم
که این بلیغ ترین مبحث شناسایی است
نمی شود به فراموشی ات سپرد و گذشت
چنین که یاد تو زودآشنا و هرجایی است
تو باری اینک از اوج بی نیازی خود
که چون غریبی من مبهم و معمایی است
پناه غربت غمناک دست هایی باش
که دردناک ترین ساقه های تنهایی است
به اندازهِٔ عشق جا داشت، اُتاقِ تو و خانهِٔ تو
پذیرایِ تنهاییام بود، تنِ مهربانانهِٔ تو
پریوار پرسیدی از من:چرا نبضت اینقدر تند است؟
مگر نه که در سینهِٔ من، دلی بود دیوانهٔ تو؟
تنت بیرقی از جوانی، بر افراشت ز آنسان که دانی
چه پیروزیِ طُرفهای بود، به تسلیمِ جانانهِٔ تو
شرابم که میریخت چشمت، لبت نُقلم از بوسه میداد
همه شب سیه مست بودم، به آیینِ میخانهِٔ تو
زمانی لبت را مزیدم، گهی سینهات را گزیدم
که با شیر و شکّر عجین بود، میِ خاصِ پیمانهِٔ تو
در آغوشِ افسانه گویان، بخوابند زِ افسانه امّا
شگفتا که خوابم زِ سر رفت، به افسونِ افسانهٔ تو
فرو ریختی گیسوان را،به آوار بر شانهٔ من
فرو ریختم بوسهها را، به رگبار بر شانهٔ تو.
#شعر
در مسجد عشق رفته بودم به نماز
گفتند اذان بگو من از او گفتم
-علیرضا بدیع یا شایدم علیرضا آذر
شک کردم
سندرم ماری آنتوانت یا سندرم کانکی به موارد نادری اطلاق میشه که در آن فرد تحت تاثیر فشار روانی زیاد و اضطراب و استرس شدید تمام رنگدانههای موهای فرد از بین میرود و موهایش سفید میشود. نمونهی معروفش هم ماری آنتوانت آخرین ملکهی فرانسه بود که شب هنگام زندانی شد و صبح موقع اعدام تمام موهایش سفید شده بود.
یک نمونهی دیگر هم میشناسم که در کربلا از شب عاشورا تا صبح چنین اتفاقی براش رخ داد و تمام موهاش سفید شد
قهوه قجری
سندرم ماری آنتوانت یا سندرم کانکی به موارد نادری اطلاق میشه که در آن فرد تحت تاثیر فشار روانی زیاد و
آره خلاصه
ضربالمثل ((پیرم کردی)) احتمالا از اینجا میاد
همینجوری خیره به آفاق شب
به پهنای وسعت شب به دنبال فرار از نور.
ای کاش بعضی شبها اصلا تموم نشن
کاش هیچوقت صبح نیاد
کاش فقط در همین لحظه
همینجا
در همین موقعیت زمان متوقف بشه
زمان حال که مرز گذشته و آیندهست تبدیل به بازهای بیپایان بشه. در بازهی نامتناهی پیش و پسی درک نشه.
و من در این توقف ابدی تا ابد به خودم فکر کنم
به تو
به این بطالت ابدی که خواستهی ازلی من بود.