از جا پرید. چیزی ندید. انگار چشمانش را بسته بودند.
صدای آرام موسیقی از دور شنیده میشد.
یک موسیقی رخوت انگیز درست مثل زمانی که سعی داشت به خلسه برود. انگار قدم گذاشته بود به دنیای دیگر. قدم
گذاشته بود به برزخ. حس کرد صدای بال زدن مگس هارا میشنود. میرفتند و می آمدند. مثل کرم توی سرش بودند
حتی نزدیکتر. سرش درد میکرد اما نه آنقدر که آهنگ را نشناسد. انگار همه چیز تکرار میشد.
نفس عمیقی کشید و ریه هایش پر شد از هوا. بوی نم و کهنگی میآمد. چرا این خلسه لعنتی بوی اتاقش را نمیداد؟
پس سیگارش کجا بود؟
بدنش به سختی درد میکرد. مچ دستانش بیحس شده بود.
خواست تکانشان دهد اما سوزش شدید ناچارش کرد دست از تقلا بردارد. او زبری طناب را روی پوستش حس کرد.
انگار بافت زبر و چندلایه طناب زبر پوست رفته بود و داشت گوشتش را میجوید. بو کشید، بوی آهن زنگزده
میامد. بویی آشنا که قبلا هم به مشامش خورده بود. بوی خون.
مزه کرد. هنوز لخته خون گوشه لبش بود. لبش میسوخت. سرش را بالاتر گرفت اما هیچ چیز ندید. پارچه ضخیم بود و سیاه.
ادامه دارد...
#رمان_ترسناک
#فصل_۱
#قسمت_۱
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏🕸﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
برای ورود به بُعد تاریک و دارک دنیا فقط کافیه اسم زیر رو لمس کنی:)👇🏻🎴
🚷[«♕ دارکــاینفـو | 𝕕𝕒𝕣𝕜𝕚𝕟𝕗𝕠 ♕»]🚷
تو ۱۲کا و خورده ای تبلیغ میشینننن😱
فقط تو ۴ تا چنل هم میخواد عضو بشییییی😱
🌱 من مریمم
💆♀️ مشاور مراقبتی، پوست و مو با محصولات سلول بنیادی
💎 مسیر زیبایی، شادابی و اعتماد به نفس واقعی
🚀 فقط برای کسایی که میخوان نتیجه واقعی ببینن
🔗 پی وی من
@maryam_darman1368
🔗کانال من
https://eitaa.com/joinchat/1398604790C6ba24e8391
🌷 نه زندگی بینقص، نه آدم بینقص؛ فقط یه روزمرگی واقعی.
از تلاشها ، خاطرهها و رویاهایی که دنبالشون میکنم میگم.
منتظرتم 🤍✨🦋
Iink: https://eitaa.com/REHSNHIL_ZAHRA