و بعد، نگاهش را آهسته از شیمر بی جان، روی صورت پیتر لغزاند.
چیزی که دید، (یا درواقع چیزی که ندید) از همه ی اتفاقات پیشین نادرست تر به نظر می رسید.
سایه آنجا ایستاده بود، به جسد شیمر نگاه می کرد و چهره اش هیچ احساسی را انعکاس نمی داد.
طوفان بارها پیش دیده بود زمانی که جادوجانوری را پیش چشمان او می کشند، یا خودش او را خلاص می کند، چه حالی می شود. نه، فقط ندیده بود. عادت داشت او را از این بابت به سخره بگیرد.
و حالا پیتر اسکمندر با فاصله ی ده متری از جسد شیمر ایستاده بود و در چهره اش نه ترسی وجود داشت، نه گرفتگی ای.
چیزی در او اشتباه به نظر می رسید.
تا مغز استخوان طوفان از این دریافت، یخ زد.
شیمر به پیتر حمله نکرده بود، چون او را نمی دید.
پیتر مانند همیشه عمل نکرده بود، چون...
احتمالا او اصلا پیتر نبود.
شک مثل دود در شریان های طوفان جریان پیدا کرد و بلافاصله صدای زن کلاغ، بی اراده در سرش پیچید:«بدل ها برای فریب دادن طراحی شدن، نه جنگیدن. تا جای ممکن از مبارزه اجتناب می کنن.»
فریب دادن.
طوفان یک قدم به او نزدیک تر شد.
دو قدم.
چشم در چشم چهره ی بی نقص پیتر اسکمندر گذاشت.
سه قدم.
پیتری که پیش رویش ایستاده بود، کوچکترین زحمتی برای مبارزه به خود نداده بود، در عوض انرژی اش را صرف آسیب پذیر نشان دادن خود کرده بود.
این تنها میتوانست یک معنا بدهد.
او نمی توانست پیتر باشد.
طوفان درست رو در روی بدل پیتر ایستاد.
حلقه ای در انگشتان او، تضاد تیره ای با پوستش داشت.
طوفان نیز حلقه ی خودش را در دست و انرژی تاریکش را در سرتاسر وجودش احساس می کرد.
فکری به سرش زد.
یک تست کوچک.
با پرشی ناگهانی وانمود کرد میخواهد به او حمله کند.
پیتر واقعی در این لحظه خنجر می کشید، یا گاردش را جمع می کرد، اما این پیتر فقط با تکان کوچکی از زیر حمله ی اغراق شده و ناشیانه ی طوفان در رفت. ابرویش را بالا انداخت و گفت:«حتی فکرشم نکن. به اندازه ی کافی جنگیدی. شکار های زیادی توی این هزارتو هست، لازم نیست شانستو با منم امتحان کنی.»
پیتر واقعی چنین حرفی نمی زد.
مخصوصا اگر این طوفان بود که ابتدا یورش برده بود.
طوفان دیگر تردید نکرد.
بدل امتحان را رد شده بود.
با حرکتی جزئی، دسته ی آشنای خنجر ابسیدینش کف دستش قرار گرفت.
طوفان گفت:«آره پیتر. به اندازه ی کافی جنگیدم، اما هیچوقت کافی نبود.»
سپس با تیغه در دست سالمش، چرخید و ضربه را زد.
در لحظه ی برخورد تیغه به شاهرگ گردن و دریدن پوست و گوشت تقلبی بدل، چشمان تیره ی پیتر اسکمندر گشاد شدند.
طوفان دفعات زیادی به چشم دیده بود خون چطور مانند آب روی زمین جاری می شود، اما این بار به نوعی تفاوت داشت.
پیکر تیره بر روی زمین افتاد. خون روی دستان الکس گرم بود. جوشان از زخم گلوی پیکری بیرون می زد که شباهت زیادی به پیتر اسکمندر داشت؛ و بوی زنگار واقعی در هوا پیچیده بود.
صدای خس خسی که از دهان سایه بیرون می آمد، به اندازه ی واقعیت ناخوشایند بود.
ناگهان مردمک چشمان او رو به بالا چرخید، دیگر تقلا نکرد و بی حرکت شد.
طوفان چند لحظه همانطور بالای جسد ایستاد. نمی دانست باید منتظر چه بماند. اگر این بدل بود، چرا هنوز آنجا بود؟
چرا محو نشده بود؟
همانطور که خیره به جسد نگاه می کرد، ناگهان تلفیقی از احساسات کهنه را زیر زبانش مزه مزه می کند؛ که خیال می کرد سالها پیش در بقایای خانه ای مخروبه جایشان گذاشته است.
ترس. نگرانی. پشیمانی.
شبیه به اولین باری که آدم کشته بود.
اگر پیتر اسکمندر واقعی را کشته بود چه می شد؟
کنار جسد زانو زد. دستش را جلو برد تا پوست سرد را لمس کند...
اما درست پیش از آنکه نوک انگشت طوفان به گردن سایه بخورد، تلی از گرد و غبار به هوا بلند شد و بینی و دهان او را پر کرد.
خاکستر لحظه ای دیدش را تار کرد، اما زمانی که چشمانش باز شد، جسد دیگر آنجا نبود.
دود شده بود.
H.B.R
https://eitaa.com/darknavelethitc/330
این طولانی نیست عزیزِدلم،
خیلی طولانیه.
#صحرا
Yeap
I know sweetheart
بی شوخی، فکر نمی کردم این تقدیمی یکی دوتا جذبم داشته باشه
چون خیلی جربزه میخواد با یکی دو خط راضی بشی بیای توی یه چنل
ولی در هرصورت، عزیزان جدید
خیلی خوش اومدین به دنیای ابسیدین.
در کنار رمان محتوای متفرقه در راستای سبک رمان هم داریم
(احساس می کنم دارم شهربازی تبلیغ می کنم. بستنی، پشمک و سینما هم هست از این سمت تشریف ببرین..)
خلاصه که امیدوارم از فن فیکشن لذت ببرید. (اسم فن فیکشن روش هست، ولی تقریبا هیچ ربطی به هری پاتر نداره جز اصول بنیادی. چون به بخشی پرداختم که رولینگ اصلا بهش نپرداخت، یعنی مرگخواران.)
نویسنده هم خودمم، H.B.R.