زندگینامه شهدا رو که میخونی میبینی
توی زندگی همشون یه عنصر مشترکی وجود داشته و اون عنصر امید به زندگیه
@darsargomm
سالها بعد
که مشتی خاک از وطنت شدی،
باران که میزند،
بویی به مشام خواهد رسید؛
کاش بوی عشق به وطن بلند شود،
نه خیانت و ذلت...
@darsargomm
خواب دیدم که سرت بر سرِ خاک افتاده
رنگ این خاک همان است بیا برگردیم💔
@darsargomm
منتظرم یک نفر زنگ بزند و خبر خوبی بدهد. خبری که به تتهپته بیاندازد او را و من را از شوق! و بعد که خبر را گفت و سکوت من را دید متعجب بپرسد هستی؟! زندهای؟ نتوانم بگویم بله! از شوق خفه بشوم. از شوق بمیرم اصلاً اما خبر را بشنوم..
سید مصطفی موسوی
@darsargomm
اگه میشد چی؟ اگه میرسیدم چی؟
اگه اون حرفو میگفتم چی؟
بس کن این اگه و ایکاشها رو
بس کن سوگواری برای گذشته رو
خب الان غصه خوردن چیزیو عوض میکنه؟
رها کن بره گذشته رو ...
درستو از گذشته بگیر و بردار و برو ادامهی زندگی .
@darsargomm
از دیروز که خبر تشییع و تدفین آقا منتشر شد، خودم را زدم به ندیدن، به نشنیدن،
به نفهمیدن، به ننوشتن.
تا قبل از این هم نخواستم که باور کنم ولی این خبر، داستانِ دیگری دارد.
تشییع در لغت یعنی به قصدِ وداع دنبالِ کسی رفتن، و در واقعیتِ زندگی یعنی آنجایی که تو دیگر باید باور کنی که عزیزی از دست دادهای. و تدفین یعنی به جبرِ روزگار باید عزیزت را به دلِ خاک بسپاری. و سپردن در لغت به معنایِ به امانت دادن است. تو عزیزت را به خاک امانت میدهی و امانت از ریشهی اَمان به معنای آرامش است. کاش از این آرامش چیزی به بازماندگان هم میرسید.
و چه غریبانه است داستانِ هر تدفین ...
گویی در هر تدفین بخشی از وجود تو نیز با آن عزیزِ رفته دفن میشود.
اصلا آدمیزاد همینطور است دیگر؛ در هر فقدانی بخشی از وجودِ خودش را از دست میدهد، انگار فقدانِ آن بخش از وجودش باید تا ابد یادآورِ فقدانِ عزیزش باشد.
کاش از ما چیزی بماند بعد این همه فقدان..
فاطمه کریمیان
@darsargomm
امشبم از همون شباست که داغ دلمون تازه شده، انگار همین الانِ الان آقامونو شهید کردن ...
حس و حالی شبیه ۹ اسفند،
شبیه شبِ اعلام آتش بس ...
خدایا بیشتر از قبل بهمون قدرت تحلیلِ همه جانبه، شجاعت و صبر بده.
@darsargomm