eitaa logo
| دَر سَر گُم |
678 دنبال‌کننده
226 عکس
93 ویدیو
1 فایل
در جستجوی خویشتن،ساکنِ سیاره رنج‌ها . اگر روزی نبودم مرا با چیزهایی به یاد بیاورید که دوستشان داشتم🌱 نویسنده نیستم ولی گاهی می‌نویسم :) برای‌حرف‌هایی‌که‌پناهی‌ندارند: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_sqrjeq3&btn=دَر.سَر.گُم
مشاهده در ایتا
دانلود
چند شب پیش رفتم گلستان شهدای اصفهان بعد از مدتی. حس و حالش برام عوض شده توی این چند ماه اخیر، خصوصا از وقتی قطعه شهدایِ جنگ رمضان اضافه شده. شنیدید میگن روضه مجسّم؟ روضه مجسم بود. زنی که نه سرِ یه مزار، نه دو مزار که سرِ ۷ تا مزار نشسته بود و زیر بار این همه دلتنگی داشت خم می‌شد‌. مردی که مشخص بود این سه ماه به اندازه تموم گریه‌نکردنای زندگیش، گریه کرده. پدری که هنوز با ناباوری به مزار پسر جوونش نگاه می‌کرد. اشک‌هایی که بعد از سه ماه هنوز جاری بودن و شاید هیچوقت خشک نشن. می‌دونید هر مکانی یه بویی داره برای من! هر مکانی با یه بویی برام تداعی میشه! این قطعه بوی جدایی می‌داد، بوی دلتنگی و حرف‌هایی که هیچوقت زده نشدن، بوی حسرتِ آغوش‌های سرد شده، بوی سال ۹۸ همون روزی که دوستم زنگ زد و گفت نجمه و مطهره شهید شدن! همونطور که قلبم فشرده بود و داشتم به این حجم از غمی که یه نفر به دوش می‌کشه فکر می‌کردم، رسیدم به ردیف آخر قطعه، مزارهای خانوادگی شهیدان نصر آزادانی، شناختمشون، خانواده خواهر همکارم بودن، فاتحه‌ای خوندم و داشتم میرفتم که چشمم خورد به یه خانم که سر مزارِ یکی از شهدا نشسته بود، چهرشو نمی‌دیدم. همزمان چشمم خورد به صفحه گوشیش: صفحه برنامه ایتا و بالای صفحه نوشته بود دبستان دخترانه...، فهمیدم همکارمه، صداشون کردم و کسی رو که دیدم انگار باهاش غریب بودم، اون چهره‌ی پر نشاط و اون لبخند همیشگی جاشو به غمِ عمیقی داده بود. ایشون خواهر و همسرِ خواهر و دو تا از خواهر زاده‌هاشونو با هم از دست دادن توی جنگ رمضان و از این خانواده فقط یه دخترِ سه ساله مونده. دختر سه ساله! آره این قطعه خودِ روضه‌اس. فقط بغلشون کردم، تسلیت گفتم و نتونستم بیشتر بمونم. من اینجور وقتا فرار میکنم معمولا. از چی؟ از اینکه کسی که دوسش دارم رو توی غم ببینم، از اینکه غمشو ببینم و کاری ازم برنیاد. رفتم و اشکام ریخت. رفتم و طلب صبر کردم برای این همه قلب بی قرار.. عکس‌: گلستان شهدای اصفهان متن: فاطمه کریمیان @darsargomm
پیامبر در جنگ‌ها هر کسی را که به او نزدیک‌تر بود و بیشتر دوستش می‌داشت جلوتر از دیگران می‌فرستاد به جنگ.شاید برای رفع تهمت و یاد دادن جان‌بازی. امیرالمومنین هم همین کار را می‌کرد بر خلاف روش پادشاهان که نزدیکانشان را از معرکه دور می‌کردند. امام حسین هم پسر همان پیامبر و علی بود ولی یارانش با معرفت‌تر از آن بودند تا وقتی زنده‌اند از خانواده امام کسی برود به میدان جنگ. یاران که همه شهید شدند امام نزدیک‌ترینش را فرستاد میدان. پسر بزرگش را. علی اکبرش را. علی با همه وداع کرد. همه زن‌ها و بچه‌های فامیل نگرانش بودند. چشم و چراغشان داشت می‌رفت میدانی که هر که رفته بود برنگشته بود. می‌گفتند: به غربت ما رحم کن. ما تحمل دوری تو را نداریم. علی اما وظیفه‌اش دفاع از امام زمانش بود، نه زن‌ها و بچه‌های خانواده و فامیل. یاران حسین که یکی یکی پیشانی بر خاک گذاشتند و پا بر افلاک نوبت بنی هاشم شد و علی پسر بزرگ حسین جلو آمد. حسین گفت: علی جلویم راه برو می‌خواهم تماشایت کنم. علی راه می‌رفت و حسین بغض کرده بود. حسین آتشفشانی شده بود که بیرون نمی‌ریخت. علی را بغل زد. حسین بی‌قرار بود خیلی زیاد. علی زودتر قصد رفتن کرد. شاید ترسید بابایش حسین جان بدهد. علی که رفت سمت میدان حسین نگاه ناامیدانه‌ای به او کرد. کمی دنبالش رفت دست بلند کرد به آسمان و گفت: خدایا شاهد باش شبیه‌ترین انسان به پیامبرت در صورت و سیرت و سخن را به میدان می‌فرستم. ما هر وقت دلتنگ پیامبر می‌شدیم او را نگاه می‌کردیم. خدایا برکات آسمان و زمین را از آنها بگیر. تفرقه‌شان بینداز. خدایا... حسین می مرد شاید، اگر زینب سراغش نمی‌آمد و او را نمی‌برد. @darsargomm
علی به میدان رفت. یک نفر آمد جلو که امان نامه بدهد به او. امان و امان نامه را رد کرد و رجزی خواند که تکلیفش را با یزیدی‌ها مشخص کند. مبارزه طلبید. کوفی‌ها هیبت پیامبرگونه او را که دیدند و نسبتش به حضرت علی را فهمیدند، ترسیدند. هیچ‌کس جلو نرفت. اولین نفر طارق پسر کثیر با وعده حکومت موصل آمد به میدان و بی‌سر برگشت. برادرش آمد انتقام بگیرد، نصفش برگشت. پسرش آمد، اسبش برگشت. دیگر کسی جرئت آمدن به میدان را نداشت. علی ناچار شد به حمله. آن‌قدر دشمن از دم تیغ گذراند که عطش امانش را برید. افسار اسب را برگرداند و برگشت سمت خیمه‌ها. حسین رفت به استقبال علی. علی گفت: پدر عطش مرا کشت. آب می‌‌خواهم برای ادامه‌ی جهاد با دشمن. انگار که اکبر تشنگی را بهانه کرده‌بود که پدر را دوباره ببیند‌. او بهتر از هر کسی می‌دانست هیچ‌آبی آن‌جا نیست‌. حسین پسرش را در آغوش کشید و بهانه خوبی پیدا کرد که پسرش را ببوسد. علی اکبر عقب رفت‌. اشک از چشمانش سرازیر شد و گفت: پدر! می‌دانم تو از من تشنه‌تری! بار دوم برگشت سمت میدان جنگ. رفت و جنگید. آن‌قدر جنگید تا تیری گلویش را پاره کرد و نیزه‌ای به قلبش فرو شد و چیزی به سرش کوفته شد. لحظه‌ی آخر علی خم شد، گردن اسبش را گرفت. اسب شاید فهمیده‌بود علی می‌خواهد لحظه‌ آخر عمر را میان خانواده‌اش باشد‌. سرعت گرفت. خون علی اکبر می‌ریخت روی صورت اسب. چشم‌های اسب پر از خون شده بود شاید که مسیر را اشتباه رفت به دل دشمن. شاید به همین خاطر علی را قطعه قطعه کردند. شاید به همین خاطر حسین نتوانست علی را برگرداند و فریاد زد: جوانانِ بنی‌هاشم بیایید علی را بر درِ خیمه رسانید‌. حسین دوان دوان آمده‌بود بالای سر علی اکبر اما زنده بودنش را ندیده‌بود. فقط دیده بود علی پا به زمین می‌کشد. گفت: الان کمرم شکست. گفت: علی اکبر! بعد از تو خاک بر سر دنیا! حسین خون علی اکبر را در دست جمع کرد و پاشید به آسمان. شاید شکوه‌ای به خدا بود از دست جهل و حماقت مردم. فرشتگان خونِ علی را به آسمان‌ها بردند. @darsargomm
چشمِ شوری به علی‌اکبرتان خیره شده قصه‌ی مرگ جوان است بیا برگردیم .‌. @darsargomm
امشب برای صبوری ِدلِ پدر و مادرایی که علی‌اکبر تقدیم وطن کردند، خیلی دعا کنیم🥀 @darsargomm
امروز حس می‌کنم که از سال های گذشته هم آزادترم، چون از یادها و امیدهای واهی رها شده‌ام. من می‌دانم که هیچ چیز دوام ندارد. - آلبرکامو @darsargomm
بعضی غم‌ها آدمو لال میکنن مثل غم امشب؛ مثل غم تاسوی امسال که بیشتر میفهمیم ای اهل حرم میر و علمدار نیامد یعنی چی بعضی غم‌ها را فقط باید گریه کرد مثل غم امشب . @darsargomm
5.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
از بچگی هر موقع مشکلی برام پیش میومد، ننه جانم میگفت هفت تا صلوات نذرِ مادر ابالفضل کن. این توصیه‌اش همیشه با منه، توی همه چالشای زندگیم. بیاین امروز به نیابت از همه گریه کن‌های روضه‌ها که دیگه بینمون نیستن هفت تا صلوات هدیه کنیم به مادر ابالفضل🌱 @darsargomm