امروز حس میکنم که از سال های گذشته هم آزادترم، چون از یادها و امیدهای واهی رها شدهام. من میدانم که هیچ چیز دوام ندارد.
- آلبرکامو
@darsargomm
بعضی غمها آدمو لال میکنن
مثل غم امشب؛
مثل غم تاسوی امسال که بیشتر میفهمیم
ای اهل حرم میر و علمدار نیامد یعنی چی
بعضی غمها را فقط باید گریه کرد
مثل غم امشب .
@darsargomm
5.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
از بچگی هر موقع مشکلی برام پیش میومد، ننه جانم میگفت هفت تا صلوات نذرِ مادر ابالفضل کن. این توصیهاش همیشه با منه، توی همه چالشای زندگیم.
بیاین امروز به نیابت از همه گریه کنهای روضهها که دیگه بینمون نیستن هفت تا صلوات هدیه کنیم به مادر ابالفضل🌱
@darsargomm
| دَر سَر گُم |
| روضه دو خطی |
موشک تاماهاک مستقیما به پیکر ماکان خورد
و حتی تار مویی از او پیدا نشد💔
@darsargomm
هدایت شده از مالادا | مائده زارعی
در کتب تاریخی نقل چندانی از عباسبنعلی نیامده؛ معروفترینش همان پاسخ به اماننامهی شمر است: «آیا ما را امان میدهی، اما برای فرزند رسول خدا(ص) امانی نیست؟» همان جمله که نشان میدهد عباس ارادهای در برابر ارادهی امام نداشت. او سخنی در مقابل سخن امام نمیآورد، حرفش همان حرف امام بود، عملش هم.
وقتی امام میگوید: «علیالاصول نظر دیگری داشتم، اما اجازه دادم.» یعنی ارادهای در برابر ارادهی امام، قد علم کرده است. اگر امام از اصولش کوتاه آمد کار به جایی میرسد که در نهایت از یک اصل کوتاه نمیآید؛ آنجا که میایستد و میگوید: «مثلی لا یبایع مثله» و برای آن اصل جان هم میدهد...
|مائده زارعی|
|@miimzarei
| اگر بخواهی |
نسیمی دارد میوزد و رملهای این دشتِ غریب را نوازش میکند، انگار میخواهد دلداریشان بدهد برای فردایی که تاریخِ هستی گویی قرار است از آن [فردا] شروع شود.
چه خوشبخت است این صحرای غریبِ آشنا امشب، که چنین لحظات عاشقانهای را دارد به خود میبیند.
گوش که تیز کنی از کمی آن طرفتر صداهایی به گوش میرسد، صداهایی که انگار صاحبانشان از بهشت هبوط کردهاند وسط این دشتِ غریب و فردا باز برمیگردند به همانجا؛ به بهشت.
کمی بیشتر که گوش بسپاری، میشنوی حرفها را.
_ شکر خدا را در خوشی و سختی، و اما بعد من یاران و اصحابی با وفاتر و بهتر از یارانم نمیشناسم و خانوادهای مهربانتر از خانوادهام. خدا خیرتان بدهد. بیعت را از همهتان برداشتم. اینها مرا میخواهند. اگر دستشان به من برسد با شما کاری ندارند. از تاریکی شب استفاده کنید و بروید.
_ هیهات!
_ مرگ بر ما اگر تنها بگذاریمت.
_ بعد از تو لطفی در زندگی نیست.
_ خدا زندگی بعد از تو را زشت کند!
چند لحظه بعد گوشهای از آن دشت باز هم صداهایی به گوش میرسد.
_ عمو جان من هم کشته میشوم.
_ مرگ نزد تو چگونه است پسرم؟
_ شیرینتر از عسل
چندی بعد عدهای خوابیدهاند و خواب میبینند. عدهای خوابِ بهشت را و عدهای خوابِ حکومت موصل و ری را!
از خیمهای صدایی میآید. نزدیک که میشوی، حرفها بوی خداحافظی میدهد. بوی دلتنگی خواهری برای برادرش. بوی دلداری برادری به خواهر.
صدای پایی توجهت را به پشت سر جلب میکند. مردی قبضه شمشیر به دست و با چشم باز دارد اطراف خیمهها نگهبانی میدهد. قدم میزند و رجز میخواند، آرام و آرام کننده، رجزی مثل لالایی برای دشت و ساکنان آن شب و فردایش.
چند لحظه بعد از همان خیمه صوت قرآنی به گوش میرسد که گویی روحت را با نسیم این دشت میبرد؛ کاش سمت کوفه و شام نبرد فقط! آرام آرام قدم برمیداری؛ طوری که فقط خودت صدای قدمهایت را روی رملهای آن دشتِ غریب بشنوی. میروی سمتِ همان خیمه. بدنت خیس عرق شده؛ عرق شرم است یا ترس یا عشق؛ هیچ نمیدانی! پردهی خیمه را که کنار میزنی مردی را میبینی. محوِ تماشایش میشوی و چندی بعد صدای خودت را میشنوی، با لکنتی که از هیبت او گرفتهای:
_ من من نفهمیدم چِچِطور شد که بهبه اینجا آآمدم، این صحرای غریبب کجاست؟ شُشُما را ولی شما را میشناسم اِاِنگار. حرفهایی که با آآن چند نفر میزدید را انگار شِشِنیدهام و خواندهام بارها. شُشُما که هستیدد؟ مَمَمَن! اینجا! در این صحرا و در این خِخِیمه چه میکنم؟!
[بارها از خودت پرسیدهای آن شب.]
صدای او تو را به آن لحظه و آن دشت برمیگرداند:
_ خیلیها به این دشت آمدهاند و هنوز هم میآیند، به این خیمه، از ناکجایِ هستی و تا ابدیتِ تاریخ .
اینجا کربلاست و امشب شب عاشورا.
تو نیز در خیمه مایی اگر بخواهی.
...اگر بخواهی؟!
این جمله در صحرا میپیچد انگار!
...
با تپش قلب عجیبی از خواب میپرم، انگار از بهشت هبوط کردهام به اینجا، به عالم بیداری.
چند دقیقهای طول میکشد تا باور کنم در عالم رویا بودهام. رویایی که آرزو میکنم رویای صادقه باشد.
به حرفهای آن مرد فکر میکنم.
کربلا، عاشورا، تو در خیمه مایی اگر بخواهی...
لحظهای بعد چراغی توی ذهنم روشن میشود.
چشمهایم بیامان میگریند.
دوست دارم دوباره برگردم به آن عالم، به آن دشت، به آن خیمه. شاید بتوانم جلوی تاریخ را بگیرم، جلوی طلوع خورشیدِ فردایش را، جلوی اینکه رملهای آن دشت فردا چیزهایی را نبینند؛ چیزهایی که اگر ندانی فکر میکنی قصه است و افسانه.
به هق هق میافتم.
من کجای این تاریخم؟ کجای شبِ عاشورا ایستادهام؟ اگر آنجا بودم چه میکردم؟ در خیمهی که بودم؟
سوالها مثل خوره به جانم میافتند.
صدایی در گوشم میپیچد ..
«تو نیز در خیمه مایی اگر بخواهی»
کاش بتوانم در خیمه حسین باشم!
کاش..
فاطمه کریمیان
@darsargomm