eitaa logo
| دَر سَر گُم |
678 دنبال‌کننده
226 عکس
93 ویدیو
1 فایل
در جستجوی خویشتن،ساکنِ سیاره رنج‌ها . اگر روزی نبودم مرا با چیزهایی به یاد بیاورید که دوستشان داشتم🌱 نویسنده نیستم ولی گاهی می‌نویسم :) برای‌حرف‌هایی‌که‌پناهی‌ندارند: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_sqrjeq3&btn=دَر.سَر.گُم
مشاهده در ایتا
دانلود
| اگر بخواهی | نسیمی دارد می‌وزد و رمل‌های این دشتِ غریب را نوازش می‌کند، انگار می‌خواهد دلداری‌شان بدهد برای فردایی که تاریخِ هستی گویی قرار است از آن [فردا] شروع شود. چه خوشبخت است این صحرای غریبِ آشنا امشب، که چنین لحظات عاشقانه‌ای را دارد به خود می‌بیند. گوش که تیز کنی از کمی آن طرف‌تر صداهایی به گوش می‌رسد، صداهایی که انگار صاحبانشان از بهشت هبوط کرده‌اند وسط این دشتِ غریب و فردا باز برمی‌گردند به همان‌جا؛ به بهشت. کمی بیشتر که گوش بسپاری، می‌شنوی حرف‌ها را. _ شکر خدا را در خوشی و سختی، و اما بعد من یاران و اصحابی با وفاتر و بهتر از یارانم نمی‌شناسم و خانواده‌ای مهربان‌تر از خانواده‌ام. خدا خیرتان بدهد‌. بیعت را از همه‌تان برداشتم. این‌ها مرا می‌خواهند. اگر دستشان به من برسد با شما کاری ندارند. از تاریکی شب استفاده کنید و بروید. _ هیهات! _ مرگ بر ما اگر تنها بگذاریمت. _ بعد از تو لطفی در زندگی نیست. _ خدا زندگی بعد از تو را زشت کند! چند لحظه بعد گوشه‌ای از آن دشت باز هم صداهایی به گوش می‌رسد. _ عمو جان من هم کشته می‌شوم. _ مرگ نزد تو چگونه است پسرم؟ _ شیرین‌تر از عسل چندی بعد عده‌ای خوابیده‌اند و خواب می‌بینند. عده‌ای خوابِ بهشت را و عده‌ای خوابِ حکومت موصل و ری را! از خیمه‌ای صدایی می‌آید. نزدیک که می‌شوی، حرف‌ها بوی خداحافظی می‌دهد. بوی دلتنگی خواهری برای برادرش. بوی دلداری برادری به خواهر. صدای پایی توجهت را به پشت سر جلب می‌کند. مردی قبضه شمشیر به دست و با چشم باز دارد اطراف خیمه‌ها نگهبانی می‌دهد. قدم می‌زند و رجز می‌خواند، آرام و آرام کننده، رجزی مثل لالایی برای دشت و ساکنان آن شب و فردایش. چند لحظه بعد از همان خیمه صوت قرآنی به گوش می‌رسد که گویی روحت را با نسیم این دشت می‌برد؛ کاش سمت کوفه و شام نبرد فقط! آرام آرام قدم برمی‌داری؛ طوری که فقط خودت صدای قدم‌هایت را روی رمل‌های آن دشتِ غریب بشنوی. می‌روی سمتِ همان خیمه. بدنت خیس عرق شده؛ عرق شرم است یا ترس یا عشق؛ هیچ نمی‌دانی! پرده‌ی خیمه را که کنار می‌زنی مردی را میبینی. محوِ تماشایش می‌شوی و چندی بعد صدای خودت را می‌شنوی، با لکنتی که از هیبت او گرفته‌ای: _ من من نفهمیدم چِچِطور شد که به‌به اینجا آآمدم، این صحرای غریب‌ب‌ کجاست؟ شُشُما را ولی شما را می‌شناسم اِاِنگار. حرف‌هایی که با آآن چند نفر می‌زدید را انگار شِشِنیده‌ام و خوانده‌ام بارها. شُشُما که هستیدد؟ مَمَمَن! اینجا! در این صحرا و در این خِخِیمه چه میکنم؟! [بارها از خودت پرسیده‌ای آن شب.] صدای او تو را به آن لحظه و آن دشت برمی‌گرداند: _ خیلی‌ها به این دشت آمده‌اند و هنوز هم می‌آیند‌، به این خیمه، از ناکجایِ هستی و تا ابدیتِ تاریخ . اینجا کربلاست و امشب شب عاشورا. تو نیز در خیمه مایی اگر بخواهی. ...اگر بخواهی؟! این جمله در صحرا می‌پیچد انگار! ... با تپش قلب عجیبی از خواب می‌پرم، انگار از بهشت هبوط کرده‌ام به اینجا، به عالم بیداری. چند دقیقه‌ای طول می‌کشد تا باور کنم در عالم رویا بوده‌ام. رویایی که آرزو می‌کنم رویای صادقه باشد. به حرف‌های آن مرد فکر میکنم. کربلا، عاشورا، تو در خیمه مایی اگر بخواهی... لحظه‌ای بعد چراغی توی ذهنم روشن می‌شود. چشم‌هایم بی‌امان می‌گریند‌. دوست دارم دوباره برگردم به آن عالم، به آن دشت، به آن خیمه. شاید بتوانم جلوی تاریخ را بگیرم، جلوی طلوع خورشیدِ فردایش را، جلوی اینکه رمل‌های آن دشت فردا چیزهایی را نبینند؛ چیزهایی که اگر ندانی فکر می‌کنی قصه است و افسانه. به هق هق می‌افتم. من کجای این تاریخم؟ کجای شبِ عاشورا ایستاده‌ام؟ اگر آن‌جا بودم چه می‌کردم؟ در خیمه‌‌ی که بودم؟ سوال‌ها مثل خوره به جانم می‌افتند. صدایی در گوشم می‌پیچد .. «تو نیز در خیمه مایی اگر بخواهی» کاش بتوانم در خیمه حسین باشم! کاش.. فاطمه کریمیان @darsargomm
Haj Mahmoud KarimiMahmoud Karimi - Be Samte Darya (128).mp3
زمان: حجم: 6.3M
به سمت دریا تو میکشونی دارم میام نه تو میرسونی میون خیمه ات تو مینِشونی @darsargomm
افراد زیادی که از سپاه امام نمانده بودند ولی همان‌ها دو دسته شدند. یک عده‌شان نماز خوف خواندند با امام و یک عده هم نگهبان شدند. زهیر پسر قین و سعید پسر عبدالله جلوی امام ایستادند تا نمازش تمام شود. سعید پسر عبدالله هر تیر و نیزه‌ای که حواله امام می‌شد را با دست و صورت می‌گرفت. زخم‌هایش آن‌قدر زیاد شد که نتوانست روی پایش بایستد. امام سر سعید را گذاشت روی پایش‌. سعید نگاهی به امام کرد و گفت: وفادار بودم پسر رسول خدا؟ و امام جواب داد: بودی، تو در بهشت جلوی من هستی. عمرو پسر قرظه انصاری هم مثل سعید پسر عبدالله شهید شد‌. مثل یک محافظ، مواظب امام بود. وقتی زخم‌هایش زیاد شد همان حرف سعید را زد و امام هم همان جواب را داد. در سپاه کوچک امام حسین چند نفر شهید شدند ولی جنگی نکردند‌. این‌ها سپر بودند. مثل پروانه می‌گشتند دور امام که اگر تیری آمد خودشان را سپر کنند تا تیر به امام نخورَد. در سپاه امام حسین چند نفر پروانه بودند، فرصت جنگیدن پیدا نکردند ولی آن‌قدر عاشق بودند که فرصت شهادت پیدا کنند. @darsargomm
پیغامِ کربلا به نجف برد جبرئیل یا مرتضی‌علی پسری داشتی چه شد؟ @darsargomm
Iman Mirshekari Kheyme Zeynab .mp3
زمان: حجم: 8.9M
ولی مو خیلی دوسِت دارُم مو خیلی سیت گیریخ کردُم.. مو هر جا گیر کردُم، هرجا دلُم از ای دنیا خین شد تو به داد دلُم رسیدی. تو سرمایه دنیا و آخرتِ مونی. مونه ول نکن حسین(ع)! راسی میفهمی دلُم سی او حرمت تنگه؟ @darsargomm