○
از همان کودکی، مثلِ دیگران نبودم
مثلِ دیگران نمیدیدم
اِشتیاقم از چشمهای دیگر میجوشید
اندوهم از زادگاهی دیگر.
آنچه دلم را شاد میداشت هم از تابِشگاهی دیگر بیرون میریخت.
در هرچه دوست میداشتم، تنها بودم
عاشقی یِکّه و تنها با عشق...
- ادگار آلن پو
@darsargomm
「 تهران پادکست 」4_5875127837698040502.mp3
زمان:
حجم:
1.7M
عاشقانه تلاش کنید نه تاجرانه✨
@darsargomm
از علامه طباطبائي(ره) پرسيدند:
راه رسيدن به امام زمان(عج) چيست؟
ايشان پاسخ دادند امام زمان خود فرموده است:
«شما خوب باشيد ما خودمان شما را پيدا میكنيم.»
@darsargomm
هر چند وقت یه بار یادم میفته که دیگه هیچوقت قرار نیست سید علی عزیز رو به مناسبتهای مختلف توی تلویزیون، در حالِ سخنرانی ببینیم و دلتنگش میشم زیاد
@darsargomm
○
سنم که کمتر بود برام عجیب بود چطوری مامان حتی وقتایی که بیحوصله هست یا شرایطش مساعد نیست، میره توی آشپزخونه پای سینک و گاز و ساعتها با بشقابای گلسرخی جهیزیهاش و قابلمهها و وسایل آشپزخونه مشغول میشه!
حالا امروز خودمو دیدم که ساعتها توی آشپزخونه با قابلمهها و همون بشقابای گلسرخی مشغولم!
اونموقعها نه سنم نه عقلم به این قد نمیداد که آشپزخونه قلبِ تپندهی یه خونهاس و وقتی یه زن تلاش میکنه حتی در اوجِ بی حوصلگی و شرایط سختش، اون قلبو همچنان زنده نگه داره یعنی امید به زندگی داره، یعنی دلش برای اهالی اون خونه میتپه..
این روزا بیشتر از قبل قدرِ مامان و آشپزخونهی زنده و تمیز و قشنگشو میدونم. فکر کنم وارد دوره جدیدی از بزرگسالی شدم :)
عکس: آشپزخونهی مورد علاقهام🌱🌻
@darsargomm
میدونید من از کجا میفهمم حالم خوبه یه روز؟
از اونجایی که اگه اون روز برم بیرون تو خیابون بین آدما قدم بزنم آدما رو دوست دارم، برای تکتکشون توی دلم آرزوهای خوب میکنم و به بچهها لبخند میزنم و ازشون انرژی میگیرم و خب برعکسشم هست گاهی، روزایی که انگار حالم با خودمم خوب نیست و با آدما هم! میخوام چی بگم؟ اینکه حالِ درونی ما تعیین کننده خیلیچیزاست :)
@darsargomm
هدایت شده از باران بهار🌱
قبل از تو انسان حرف انسان را نمیفهمید
گل را نمی دانست، باران را نمیفهمید
«آن»ی که از صبح ازل پیچیده در هستی
انسان قبل از خنده ات، «آن» را نمیفهمید
انسان قبل از چشمهایت هر چه میکوشید
پیدایی آن ذات پنهان را نمیفهمید
هر شب میآمد بشنود عطر صدایت را
حتی ابوجهلی که قرآن را نمیفهمید
در بی زمان بوسیده پایت را وَ الّا رود
در خود معطل بود و «جریان» را نمیفهمید
تا آمدی انسان به انسان گل تعارف کرد
قبل از تو انسان حرف انسان را نمیفهمید
#شعر
✍سعید مبشر